ویژه‌نامه

«ملکه آفریقا»

اولین و تنها فیلم مشترک «بوگارت» و «هپبورن»
نقد فیلم از تیم درکس | منتقد «فیلم سایت»

پیش‌زمینه

«ملکۀ آفریقا» (محصول سال 1951) داستان روان و سادۀ دو هم‌سفر با ویژگی‌های ناهمخوان و «جذب قطب مخالف شونده» است که زمانی نزدیک به شروع جنگ جهانی اول، در مسیری که باهم در طول رودخانه‌ای در آفریقا طی می‌کنند، رابطۀ عاشقانۀ نامعقولی بین خودشان شکل می‌دهند. این فیلم دون‌کیشوت‌وار به کارگردانی «جان هیوستون»، بر اساس رمانی منتشرشده در 1935 به همین نام از «سی.اس. فارستر»، یکی از کلاسیک‌های ژانر ماجراجویانۀ هالیوود است که کمدی و رمانس را باهم دارد. این اولین فیلم رنگی دو بازیگر اصلی و همین‌طور کارگردان «هیوستون» بود. بازی دو بازیگر اصلی – «هامفری بوگارت» و «کاترین هپبورن» – از قوی‌ترین اجراهای ثبت‌شده در سینما است، بااینکه این اولین و تنها فیلم مشترک آن‌ها بود. «بوگارت» و «هپبورن» تصویری از یک کاپتان اصلاح‌نکرده، الکلی و سیگاریِ یک کشتی باری زواردررفته و یک پیردختر مبلّغ مذهبیِ دوران ج‌ج‌اول در آفریقا، شسته‌ورفته و آداب‌دان و البته متکبر و نامتعارف را به نمایش می‌گذارند. (این اولین حضور سینمایی «هپبورن» چهل‌وچهارساله در نقش یک دوشیزۀ مسن بود و حرکت او در مسیر نقش‌های بیشتر جاافتاده را برای باقی عمر حرفه‌ای‌اش هموار کرد. «بوگارت» هم با 52 سال سن، بهار زندگی‌اش، به‌عنوان یک کارآگاه خوش‌چهره و خونسرد را پشت سر گذاشته بود.) در یک برهه، «جان میلز»، «دیوید نیون» و «بت دیویس» برای نقش‌های اول فیلم مدنظر بودند. در طول مدّتی سراسر مصیبت و مجادله در مسیری مملو از خطرات مناطق حارّه و آلمانی‌های «شیطان» در یک ناو جنگی، عشق و احترامی بین این دو شکل می‌گیرد که البته به‌سختی به دست می‌آید. پاداش و هدف واقعی سفر رودخانه‌ای آن‌ها به سمت «اولانگا-بورا»، جدای از انهدام یک کشتی آلمانی، غلبه بر موانع روحی و ذهنی متعددی است که بین آن‌ها قد علم کرده است. (یک شباهت خاص و چشمگیر بین فیلم «گردش جنگلی» دیزنی‌لند و این فیلم وجود دارد. یک نسخۀ تلویزیونی بازسازی‌شده با بازی «وارن اوتز» و «ماریت هارتلی». سال 1987، «هپبورن» در اولین کتابش، «ساخت افریکن کویین» یا  «چطور من با بوگارت، باکال و هیوستون به آفریقا رفتم و تقریباً عقلم را از دست دادم» شرح تندوتیزی از اتفاقاتی که در طول فیلم‌برداری شاهد آن‌ها بود، داد. «کلینت ایستوود»، کارگردان و بازیگر هالیوود هم در «صیاد سفید، قلب سیاه»، رویدادنامه‌ای از روند ساخت این فیلم، بر اساس شرح و توضیحات «پیتر ویرتل» از حضورش در مراحل تولید فیلم و کار با «جان هیوستون» روی فیلم‌نامۀ «جیمز ایگی» تهیه کرد.) فیلم، به کارگردانی «جان هیوستون» (این نهمین فیلم سینمایی او و پنجمین فیلمش با بوگارت بود) در لوکیشنی در رودخانۀ «روئیکی» در «بِلجِن کنگو»ی آن‌موقع و اوگاندای مستعمرۀ بریتانیا فیلم‌برداری و نامزد دریافت چهار جایزۀ آکادمی – بهترین بازیگر زن (کاترین هپبورن)، بهترین فیلم‌نامه (جیمز ایگی – جان هیوستون)، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر مرد (هامفری بوگارت) – شد. ازاین‌بین، «بوگارت» تنها کسی بود که تنها اسکار فیلم را برد. حالا که به این موضوع نگاه می‌کنیم، جایزۀ «بوگارت» (تنها اسکار عمرش) احتمالاً تسلایی بر نادیده گرفته شدنش در سه سال قبل بود که برای یکی از بهترین‌ بازی‌هایش در نقش «فرد سی. دابس» در «گنج‌های سیه‌رامادره» سال 1948 به کارگردانی «جان هیوستون»، حتی نامزد دریافت جایزه هم نشد.

نام عوامل فیلم، در نمایی از آسمان آبی و ابری از چشم‌انداز گنبد یک جنگل استوایی نمایش داده می‌شود. دوربین در ردیف تاج درخت‌ها حرکت می‌کند و بعد آرام‌آرام به پایین و نمایی از سقف‌های پوشیده از پوشال در یک دهکدۀ بومی‌نشین حرکت می‌کند. در نوک برج کلیسایی‌ یکی از ساختمان‌ها، صلیبی است که روی آن نوشته شده: «آفریقای شرقی آلمانی، سپتامبر 1914.» از یک زاویۀ نزدیک‌تر، دوربین، باز از نمای صلیب به سمت ورودی ساختمان پایین می‌رود و یک تابلوی سنگی حکاکی‌شده را نشان می‌دهد که محل را معرفی می‌کند: اولین کلیسای متدیست «کونگ دو». داخل کلیسای مبلّغ، پدر «ساموئل سایر» (با بازی رابرت مارلی)، روحانی مبلّغ خشک‌مذهب انگلیسی و خواهر سنگین و رنگین، سرخورده، میان‌سال و مجردش، «رز سایر» (با بازی کاترین هپبورن) مراسم مذهبی کلیسا را اجرا می‌کنند. در یک صحنۀ نیمه‌کمیک، «رز» که خودش را به‌طور کامل وقف برادر کرده، با یک لباس یقه‌بلند، پرشور و عرق‌ریزان روی پدال ارگ، گام می‌گیرد و برای کمک به بومی‌های گیج و مات، با یک صدای خارج و پرهیاهو می‌خواند و ارگ می‌زند. بالاتر از آهنگ صداهای داخل کلیسا، صدای سوت یک کشتی بخار شنیده می‌شود که ورودش را اعلام می‌کند. یک مرد سرگردان نخراشیدۀ جین‌خور سیگاری به اسم «چارلی آلنات» (با بازی هامفری بوگارت)، صاحب کشتی بخار غصبی و زواردررفتۀ 30 فوتی آذوقه‌رسان، «افریکن کوئین»، در یکی از سرکشی‌های هرروزه‌اش به بالای رودخانه برای رساندن آذوقه، نامه و اخبار به این دهکدۀ دورافتاده، از راه می‌رسد. «چارلی» چرک‌گرفتۀ خنزرپنزری، زوج انگلیسی مبلّغ ناهمخوان با محیط را در حال اجرای مراسم، می‌بیند؛ و همین‌طور که یک سری کلمات غیرمذهبی و نفسانی را سر هم می‌کند، سیگارش را با حواس‌پرتی بیرون روی زمین رها می‌کند. («گنج‌های سیه‌رامادره» محصول سال 1948 هم با صحنۀ مشابهی از «بوگارت» درحالی‌که سیگارش را نیمه‌سوخته دور می‌اندازد، شروع می‌شود.) بومی‌های سیاه‌پوست، سر از پا نشناخته برای به چنگ آوردن کالاهایی که به امان خدا رها شده، هجوم می‌آورند و داد و قالی راه می‌اندازند که حواس کلیسایی‌ها را از جدیت مراسم آوازخوانی و جهد مذهبی‌شان پرت می‌کند. از «چارلی» دعوت می‌شود چای بعدازظهر را با زوج مبلّغ صرف کند. همین‌طور که داخل می‌روند، «چارلی» ساده‌لوح، لاف می‌زند که: «هیچکی تو آفریقا جز شما عالی‌جنابان نیست که بتونه یه هل حسابی به این افریکن کویین پیر بده.» در یک صحنۀ طنزآمیز، زوج انگلیسی بسیار-بسیار-بسیار شق‌ورق، با لباس‌های رسمی و رفتارهای خشک، درحالی‌که بازهم تفاوت‌های شخصیتی، روحانی و اجتماعی‌شان را شرح می‌دهند، قاروقور و غل‌غل‌های آزاردهنده و غیرقابل‌کنترل شکم «چارلی» را ندید می‌گیرند چون از بخت خوش، پدر روحانی در روزنامه متوجه یک آگهی با عنوان «قرص‌های بادی پیج وودکاک» می‌شود – یک نوشداروی عالی برای سوءهاضمه و مشکلات کبدی «چارلی». بعد «چارلی» با آن دست‌های دوده‌گرفته‌اش چای را بالطافت برمی‌دارد و مزمزه می‌کند و سعی می‌کند پوزش بخواهد اما فقط اوضاع را خراب‌تر می‌کند: «فقط به شکم من گوش کنید. یه جوری صدا می‌ده که خیال می‌کنی یه کفتار تومه … کاریش نمی‌تونم بکنم.» «سایر»ها به گفتگوی رسمی و حساب‌شدۀ خودشان ادامه می‌دهند و اعتنایی به اظهار‌نظرهای واقع‌گرایانۀ «چارلی» نمی‌کنند. «چارلی» قبل از جدا شدن از آن‌ها و پی گرفتن سفرش، هشدار می‌دهد که ممکن است تا چند ماهی آن اطراف نباشد و نتواند مطابق معمول، نامه‌ و آذوقه‌ها را برساند و با خبرهایی از شروع یک جنگ اروپایی بین آلمان و انگلستان، آن‌ها را به وحشت می‌اندازد. «رز» و پدر «ساموئل» از اینکه مهاجرهای انگلیسی طبقۀ متوسط – خارجی‌های اجنبی («اجنبی‌های دشمن») در آفریقای شرقی آلمانی – هستند، نگران‌اند. «چارلی» فکر نمی‌کند که درگیری‌ها، آسیبی به آن‌ها، آن‌هم در آن محل پرت و دورافتاده، برساند. «رز»، با آن حالت تدافعی و اصلاح‌طلبانه‌اش، معتقد و مطمئن است که آن‌ها در امان خواهند بود:

چارلی: آلمان‌ها تو یه همچین جای به امان خدا رهاشده‌ای چه آسیبی می‌تونن به کسی برسونن؟
رز: خدا اینجا رو به حال خودش رها نکرده آقای «آلنات»، حضور برادرم در اینجا شاهد این ادعاست.
چارلی: آه، قصد توهین نداشتم، خانم.
پدر سایر: جنگ.
چارلی: بله بله این‌جوری به نظر میاد.

«رز»، بیشتر که فکر می‌کند، می‌بیند که شاید بهتر باشد حالا که فرصت دارند خودشان را به جای امنی در شهر برسانند؛ اما برادرش معتقد است که «یک چوپان خوب گله‌اش را وقتی گرگ‌ها دور و اطراف پرسه می‌زنند، رها نمی‌کند.» آن‌ها زانو می‌زنند تا یک دعای خودبزرگ‌بینانه را باهم زمزمه کنند: «باید از خداوند متعال بخواهیم تا دست یاری‌اش را تا لحظۀ پیروزی در دست انگلستان بگذارد و آن را متبرک کند.» بلافاصله بعدازآنکه یدک‌کش «چارلی» را می‌بینیم که محل را ترک می‌کند، رسته‌ای از سربازهای آلمانی (به فرماندهی دو افسر سفیدپوست آلمانی‌زبان و یک گروه از سربازان سیاه‌پوست) قدم‌روکنان وارد دهکدۀ مذهبی می‌شوند. سربازها بدون هیچ هشداری حمله می‌کنند و کلبه‌ها و کلیسا را آتش می‌زنند و با خاک یکسان می‌کنند. «ساموئل» به این ویرانگری اعتراض می‌کند: «معنای این بی‌حرمتی چیه؟ چطور جرئت می‌کنید؟» پاسخ او، یک ضربه با ته تفنگ به سرش است. بومی‌ها را یکجا جمع و مثل یک گله حیوان به‌عنوان سربازهای اجباری یا برده‌های کارگر دسته‌دسته‌ می‌کنند. «رز» آشفته و حیرت‌زده، با درماندگی نگاه می‌کند که چطور برادر هلاک و ازپادرآمده‌اش به‌طور دیوانه‌واری از تب و کوفتگی عصبی رنج می‌برد. شوکی که به پدر «سایر» از دیدن ویرانی حاصل کار تمام عمرش دست داده باعث می‌شود عقلش را از دست بدهد. به یاد می‌آورد که داوطلبانه مبلّغ مذهبی شد چون هیچ استعدادی در یادگیری زبان‌های یونانی و عبری نداشت و در امتحانات رد شده بود. او ظالمانه در مورد برازنده نبودن و بی‌اهمیتی خواهرش به‌عنوان خدمتکار ملازمش در آفریقا، قضاوت می‌کند، درحالی‌که خواهرش متوجه پیشانی عرق‌کردۀ او است:

نسبت به دختران باکره زیبا نیست، اما او هم می‌تواند خادمی در درگاه خداوند باشد. حتی برای آدمی مثل او، خداوند هدفی زیبا دارد.

کمی بعدتر، یک روز صبح، پدر «سایر» می‌میرد (پشت‌پرده). وقتی «چارلی»، با آن موهای جوگندمی‌اش، روز مرگ پدر روحانی برمی‌گردد، متوجه می‌شود که دهکدۀ «رز» ویران شده و برادرش چشم از جهان فرو بسته است («اونا به‌ش شلیک نکردن آقای «آلنات»، اما می‌کردن هم با حالا فرقی نداشت.») «چارلی» پیشنهاد می‌کند که به‌سرعت برادر «رز» را دفن کند («با این آب‌وهوا و باقی چیزا، هرچی سریع‌تر بکنیمش زیر خاک بهتره …»)، او را نجات دهد و با خودش از این قلمرو حالا-مهلک به سرزمین تمدن، به پایین رودخانه ببرد. «چارلی» توضیح می‌دهد که علاوه بر «رز» به‌عنوان یک اضافه‌بار، او مجبور است با این «افریکن کویین» درب‌وداغان ازآنجا فرار کند چون در محموله‌اش ژلاتین منفجره و سیلندرهای اکسیژن و هیدروژن هم دارد. «چارلی» حاضر است تا پایان جنگ در پناه یک مرداب آرام، بست بنشیند و جایی نرود تا ناشناس باقی بماند. به عقیدۀ او، آن‌ها آذوقۀ کافی برای اینکه یک مدت طولانی دوام بیاورند، دارند:

چارلی: تا حالا که همه چی به خیر گذشته. اینجا در امن‌وامانیم، به قول شما. سؤال اینه که بعدش چی؟
رز: حق با شماست.
چارلی: اینجا یه انبار غذا داریم، خانم. تا اینا رو داریم اوضامون خوبه. 2.000 تا سیگار، 2 جعبه جین. ها، ها. اگه می‌خواستیم می‌‌تونستیم چندین ماه اینجا بمونیم. اینجا جای بدی واسه موندن تا آخر جنگ نیست … تمام اسباب آسایش یه خونه، به‌علاوۀ آب روان.
رز: ما ابداً نمی‌تونیم اینجا توی این مرداب بمونیم تا جنگ تموم بشه، آقای «آلنات».
چارلی: نمی‌تونیم، خانم؟ نقشه دست شماست. یه راهی به بیرون نشونم بدین تا همون رو برم. (یک سیگار از لب پایینش آویزان است.)
رز: بریتانیا قطعاً حمله می‌کنه. فقط مسئله اینه که از کدوم طرف میان.

به‌هرحال، مسیر فرار آن‌ها به نظر غیرعملی می‌آید – دریاچۀ طویل «سنترال افریکن» در انتهای رودخانۀ خطرناک و نامطمئن «اولانگا-بورا» – چون یک ناو بزرگ آلمانی، یک ناو بخار 100 تنی به اسم «لوئیزا» در آن گشت می‌زند. «اون پادشاه دریاچه‌‌ست چون یه توپ شش پوندی داره … بزرگ‌ترین اسلحه تو «سنترال افریکن».» روبه‌روی دریاچه، آلمان‌ها دژی در «شانا» که مشرف به رودخانه‌ است را اشغال کرده‌اند و کل مسیر پر از تنداب‌های خطرناک و ناامن است:

چارلی: تنداب. یک‌صد مایل آب مثل‌اینکه داشت از یه شیلنگ آتیش‌نشانی می‌اومد بیرون؛ و بعد از اون، عجب، رودخونه حتی اسمش عوض شد. به‌ش می‌گن «بورا». حالا می‌بینیش. اونا حتی نمی‌دونستن این همون رودخونه ست تا اینکه این یارو «اسپنگلر» اومد …
رز: اومد تا پایین رود. خاطرم هست.
چارلی: خوب، بله خانوم، با یه کرجی. یه نیم دو جین پاروزن با خودش داشت. خودش نقشه‌کشی می‌کرد. نقشۀ اون بود که شما به‌ش نگاه می‌کردین.
رز: آقای «آلنات»؟ گفتید توی این جعبه‌هایی که خط‌ قرمز روشونه، چیه؟
چارلی: آهان اونا؟ ژلاتین منفجره اس خانوم.
رز: خطرناکه؟
چارلی: خدا خیرتون بده، نه خانوم. چیز بی‌خطریه، واقعاً. می‌تونید خیسش کنید و ببینید که هیچیش نمی‌شه. آتیشش بزنید فقط می‌سوزه. می‌تونید با یه چکش بکوبید روش، نمی‌ترکه – دست‌کم من فکر نمی‌کنم بترکه. واسه اینکه منفجر شه یه چاشنی می‌خواد؛ که اگه نگرانتون می‌کنه می‌ذارمش یه کناری.
رز: نه شاید لازمش داشته باشم. آقای «آلنات»؟ … این چیزای گرد و دراز که مثل اژدر می‌مونن، چی‌ان؟
چارلی: آه اونا؟ اونا سیلندرای اکسیژن و هیدروژنن، خانوم.
رز: آقای «آلنات»؟
چارلی: (با خودشیفتگی) من هنوز همین‌ جام، خانوم. همچین جای زیادی هم تو این قایق سی فوتی نیست که بخوام اونجا باشم، هه، هه، هه.
رز: شما مکانیک هستین، درسته؟ منظورم اینه که توی معدن کارتون همین نبود؟
چارلی: بله یه جور تعمیرکار. یه همه‌کاره و هیچ‌کاره، به قول اونا.
رز: می‌تونید یه اژدر بسازید؟
چارلی: چی گفتین، خانوم؟
رز: می‌تونید یه اژدر بسازید؟
چارلی: یه اژدر؟ … شما واقعاً نمی‌دونین چی دارین می‌خواین. ببینین، هیچ‌چیزی پیچیده‌تر از دل‌ورودۀ یه اژدر نیست. ژیروسکوپ می‌خواد، مخزن هوای فشرده، سیلندرای خنثی‌کننده …
رز: (بدون اضطراب) اما همۀ این چیزها، اون ژیروسکوپ و چیزای دیگه، فقط برای اینن که راه بیفته، درسته؟
چارلی: آره، آره، راه بیفته و بخوره به هدفش.
رز: خوب، ما افریکن کویین رو داریم.
چارلی: چی گفتین، خانوم؟

«رز» شجاع، بااراده و لجباز، یک نقشۀ متهورانه می‌کشد و عزمش را جزم می‌کند تا این طرح جسورانه را عملی و آن را علیه آلمان‌ها پیاده کند – تا در رود «اولانگا-بورا» حرکت کنند و آن‌ها را به دریاچه بکشانند و بتوانند در آنجا ناوچۀ توپ‌دار آلمانی که ورودی‌های «سنترال افریکا» را کنترل می‌کند را با استفاده از مواد منفجره‌ای که «چارلی» در قایق دارد، منهدم کنند: اگر می‌تونستیم اون سیلندرها رو با اون ژلاتین منفجره پر کنیم و بعد جوری کار بگذاریم‌شون که دورِ انتهای قایق بچسبن، بعد قایق رو خلاف جهت یک کشتی راه بندازیم، سیلندرا می‌تونن مثل یه اژدر منفجر بشن، این‌طور نیست؟ … ما می‌تونیم، چی به‌ش می‌گن، یه هل حسابی به‌ش بدیم و بعد روش رو به سمت یه کشتی کنیم و درست قبل از اینکه به‌ش برخورد کنه، می‌تونیم بپریم تو آب. می‌تونیم، نه؟

«رز» نسبت به مشکلاتی که پیش رو دارند تا حدی علاقه، توجه و آگاهی دارد و نمی‌خواهد فقط یکجا بنشیند تا جنگ تمام شود. «چارلی» به طرح حساب‌نشده و انتحاری «رز» معترض است:

چارلی: چی داریم؟
رز: چیزی که با اژدر بزنیمش.
چارلی: چی هست؟
رز: لوئیسا.
چارلی: لوئیسا! اینجا رو باش، حرف بیخود نزنید، خانوم. شما نمی‌تونین این کار رو بکنین. جداً نمی‌تونین. قبلاً که بهتون گفتم که ما نمی‌تونیم بریم پایین «اولانگا»!
رز: «اسپنگلر» رفت.
چارلی: با یه کرجی، خانوم.
رز: اگه یه آلمانی تونسته این کار رو بکنه، ما هم می‌تونیم.
چارلی: بدون قایق موتوری نمی‌شه، خانوم.
رز: از کجا می‌دونید؟ شما که هیچ‌وقت سعی نکردید.
چارلی: هیچ وقتم سعی نکردم به مغز خودم شلیک کنم. مشکل شما، خانوم، اینه که شما، شما هیچ چی راجع به قایق نمی‌دونین!

«رز» که هرلحظه در تصمیمی که گرفته، مصمم‌تر می‌شود، «چارلی» را متهم می‌کند که در لحظۀ نیاز، به کشورش هیچ کمکی نمی‌کند: «به عبارت دیگه، شما نمی‌خواید به کشورتون تو لحظه‌ای که به‌تون نیاز داره، کمک کنید، آقای «آلنات»؟» «چارلی» که مات و مبهوت شده، با اکراه و بعدازاینکه تحت‌فشار قرار می‌گیرد، تسلیم می‌شود و می‌پذیرد که طبق نقشۀ متهورانه و میهن‌پرستانۀ «رز» عمل کند: «باشه، خانم، هر کاری دوست دارین بکنین؛ اما من رو واسه اتفاقی که میفته سرزنش نکنین.» بااین‌حال، وقتی «رز» اصرار می‌کند که سفرشان را در حالی شروع کنند که فقط دو ساعت به غروب آفتاب مانده، «چارلی» دلخور و عصبی می‌شود و به عقل «رز» شک می‌کند: «خیلی خوب پس بیاین شروع کنیم.» «رز» با بی‌قراری استدلال می‌کند که: «ما ظرف دو ساعت می‌تونیم راه زیادی رو بریم، آقای «آلنات».» بعدازآنکه راه پایین رود را پیش می‌گیرند، «چارلی» به «رز» یاد می‌دهد که چطور با دستۀ سکان کار کند و «رود را بخواند» و جریان‌های آب را تشخیص دهد. پمپ بخار کم‌کم شروع می‌کند به گیرکردن و احتمال دارد منفجر شود – «چارلی» توضیح می‌دهد که چرا مشکل را به‌جای تعمیر دیگ بخار، با لگدزدن به آن حل می‌کند: «لگد، دوباره راهش میندازه. من مجبورم تند کارکنم چون یه پیچ‌گوشتی از دست یکی از کارگرام افتاده تو سوپاپ اطمینان … اگه می‌خواستم وایسم تا موتور از کار بیفته و بیفته تو تنداب، دیگه مردنی بودیم … می‌دونین، قصد دارم یکی از همین روزا این کار رو بکنم (تعمیرش کنم). تنها دلیلی که تا حالا این کار رو نکردم اینه که یه جورایی لگدزدن به‌ش رو دوست دارم. اون تمام چیزیه که دارم.» ابتدای راه، این دو همدیگر را در اوج گرمای جنگل‌های حارّه، با ادب و احترام تحمل می‌کنند، اما سرشت‌های متضاد، محکوم به برخورد هستند. غروب، وقتی در بادپناه یک جزیرۀ حفاظتی لنگر می‌اندازند، «چارلی» قوطی جینش را سر می‌کشد. «رز»، پرهیزکارانه در مخالفت با مشروب‌خواری «چارلی»، درحالی‌که لباس‌های رسمی پوشیده و از آن گرمای جهنمی گر گرفته، یک فنجان چای را مزمزه می‌کند. «چارلی» پیشنهاد می‌کند که هرکدام در یکی از دو انتهای قایق، در رود حمام کنند: «خوب تا وقتی نگاه نکنیم که مسئله‌ای پیش نمیاد، هوم؟» وقتی «رز» یکی از لایه‌های رویی لباس رسمی‌اش را که برای سرخوردن در آب سرد و یک آب‌تنی لذت‌بخش، زیادی دست‌وپاگیر است، درمی‌آورد، پاهای لاغر و درازش تا حدی پیدا می‌شوند. در طول شب، باد و بوران، «چارلی» را که مجبور است روی عرشۀ روباز جلو کشتی بخوابد، خیسِ آب می‌کند، درحالی‌که «رز» زیر پتو در عقب کشتی خوابیده است (یک سرپناه موقتی که از بیشمار زیرپیراهنی‌های خودش درست کرده است). وقتی با وحشت از جا می‌پرد و مانع ورود «چارلی» به محوطۀ کابین، به‌عنوان یک عمل شهوت‌پرستانه و ناشایست، می‌شود، اول او را بیرون پرت می‌کند اما بعد به حال‌وروزش زیر باران تأسف می‌خورد و دوباره به داخل دعوتش می‌کند. «رز» حتی یک چتر هم باز می‌کند و برای حفاظت بیشتر در برابر محیط بیرون، آن را روی سر «چارلی» نگه می‌دارد. بعد از گذشتن و جان به دربردن از یک سری تنداب‌های آبشاری خطرناک، «چارلی» انتظار دارد کمی از اشتیاق «رز» کم شده باشد، اما وقتی می‌بیند که این زن «دیوانه» می‌خواهد ادامه بدهد، حسابی جا می‌خورد. «رز» با تمام وجود از «تجربۀ فیزیکی» مهیجِ جان به دربردن از چند تنداب کوچک‌تر در «رود اولانگا» ذوق‌زده است. (جوش‌وخروش شجاعانۀ او از قلمرو روحانی وعظ و خطابه‌های برادرش به هیجان پرمخاطرۀ همراهی با «چارلی» منتقل شده است.)

چارلی: من شما رو به خاطر ترسیدن‌تون سرزنش نمی‌کنم، خانوم، حتی یه ذره. هیچ آدمی که عقلش سر جاش باشه نیست که از تنداب نترسه.
رز: خوابش رو هم نمی‌دیدم که هیچ تجربۀ فیزیکی محضی بتونه این‌قدر هیجان‌انگیز باشه.
چارلی: چی گفتین، خانوم؟
رز: من قبلاً فقط چند بار همچین تجربه‌ای داشتم – چند بار در جلسات وعظ برادر عزیزم، وقتی روح مقدس واقعاً به‌ش نفوذ می‌کرد.
چارلی: منظورتون اینه که می‌خواین ادامه بدین؟
رز: معلومه.
چارلی: خانوم، شما دیوونه‌این.
رز: چی فرمودین؟
چارلی: می‌دونین اگه می‌خوردیم به یکی از اون صخره‌ها، چه اتفاقی می‌افتاد؟
رز: ولی نخوردیم. باید بگم که با تمام وجود، مهارت‌تون رو تحسین می‌کنم آقای «آلنات». فکر نمی‌کنید بهتر باشه یه کم سکان رو دست بگیرم چون شاید یه روز مجبور باشم این کار رو بکنم؟

هیجان تنداب‌ها، میل «رز» به موقعیت‌های خطرناک‌تر و اینکه یاد بگیرد چطور سکان‌داری کند را بیشتر می‌کند. او عشق «چارلی» به کویین را درک می‌کند و به ماجراجویی قایق‌سواری‌شان با یک دید تازه نگاه می‌کند: «چطور می‌تونم صبر کنم … اونم حالا که مزه‌ش رو چشیده‌م. تعجبی نداره که شما عاشق کشتی‌رانی هستید، آقای «آلنات».» کمی بعدتر، «چارلی» تمام شجاعت و شهامتش را با نوشیدن چند جرعه جمع می‌کند و در حال مستی، قولی که برای رفتن به پایین رودخانه و منفجر کردن ناو آلمانی داده بود را زیر پا می‌گذارد. «رز» اعتراض می‌کند که چطور او حتی به چنین چیزی فکر می‌کند: «چه فکر پوچی.» واکنش «رز»، «چارلی» را وادار می‌کند که ادای حرف زدن او را دربیاورد: «…چه فکر پوچی! خانم، شما به ازای هر یه فکر پوچ من ده تاش رو دارین.» و خطرهایی که پیش رو دارند را به او هشدار می‌دهد – دژ سربه‌فلک‌کشیدۀ آلمان‌ها در «شانا» با گاردهای تک‌تیرانداز و اینکه باید در روز روشن از جلوی آن تنداب‌ها و آبشارهای جهنمی بگذرند و خطرهای ناشناختۀ دیگر. «رز» با ملایمت پافشاری می‌کند که باید قایق «چارلی» را به پشت سر گاردهای مسلح ببرند و او را متهم به دروغ‌گویی و بزدلی می‌کند. «چارلی» که به ستوه آمده، از کوره در می‌رود و احساسات واقعی‌اش را از سینه‌ بیرون می‌ریزد. نام «مادر پیر بیچاره»‌اش را پیش می‌کشد و اینکه اگر بود، نظر او راجع به اینکه «رز» یک «بانوی محترم» نیست را تائید می‌کرد: «اووووه! بزدل تویی. تو یه خانم محترم نیستی. نه خانوم. این چیزیه که مادر مقدس پیر بیچاره‌م به‌ت می‌گفت، اگه مادر پیر بیچاره‌م صدات رو می‌شنید. اصلاً این قایق مال کیه؟ ازت خواستم سوارش شی چون دلم به حالت سوخت که برادرت رو از دست دادی و چیزای دیگه. چه فایده از دل سوزوندن واسه مردم! خیلی خوب، دیگه دلم نمی‌سوزه، تو پیردختر دیوونۀ سرودخون لاغرمردنی!» «چارلی» که بعد از طغیان عصبی‌اش، کامل مست می‌شود، شروع می‌کند به خواندن ترانۀ «یه ماهیگیر پیری بود … » و در همین حال یک جعبۀ جین دیگر باز می‌کند. دو هم‌سفر تبدیل می‌شوند به دو رقیب و فیلم روی بده‌بستان‌های روکم‌کننده و عصبی‌کننده‌شان تمرکز می‌کند – «چارلی» نمی‌تواند طرز برخورد و دستورهای قضاوت‌گرایانه و متکبرانۀ «رز» را تحمل کند و «رز» هم از طرز رفتار بد و جین‌خوری او منزجر است. «چارلی» بعد از عیش و نوش و با منگی و مستی از حال رفتن، زیر نور صبحگاهی کنار موتور قایق بیدار می‌شود. (نمای افتتاحیه از گنبد جنگل استوایی – نمای از پایین – اینجا تکرار می‌شود.) وقتی «چارلی» خواب بوده، «رز» از سر انتقام‌جویی تک‌تک بطری‌های جین او را یکی بعد از دیگری در رودخانه خالی می‌کند. «چارلی» که از سردرد بعد از مستی کلافه است، اطراف را نگاه می‌کند و «رز» را کنار قایق می‌بیند که با یک لباس سفید و یک چتر آفتابی سیاه روی شانه‌اش، در حال ریختن محتویات یک بطری سروته‌شدۀ جین داخل رودخانه است – و بعد بطری‌های خالی را به عقب قایق می‌اندازد. «چارلی» از این تلافی‌جویی باورنکردنی «رز» وحشت می‌کند و شروع می‌کند به التماس کردن: «وای خانم. وای رحم داشته باشین. شما نمی‌دونین دارین چی کار می‌کنین خانم. من بدون خمارشکن، تلف می‌شم. وای خانم، اینا که مال شما نیست.» «چارلی» خوش‌مشرب، هم‌نشین خوبی برای «رز» نیست که در مقابل او اغلب سکوت می‌کند. «چارلی» ریش ژولیده‌اش را اصلاح می‌کند و بعد سعی می‌کند اوضاع را سروسامان بدهد. درحالی‌که مثل نوجوان‌های دلخور و دمغ رفتار می‌کند، یک اصل آشنا از اصول والدین را درحالی‌که «رز» پشت سرش کتاب می‌خواند، برای خودش از برخوانی می‌کند. (ولی به شکلی کمیک، ضرب‌المثل «هیچ‌وقت کار امروز را به فردا نینداز.» را وارونه می‌گوید.) آرام‌آرام، «چارلی» از فکر اینکه خانمی را در کشتی خودش دارد که سرمشق خوبی برای او است، بیشتر خوشش می‌آید: خوب، خانم، کجاییم، به‌قول‌معروف، همه چی جفت‌وجور میشه. آه، خیلی عالیه که یک خانم با عادت‌های تمیز تو کشتی آدم باشه. این برای یه مرد یه سرمشق خوبه. یک مردِ تنها، گاهی مجبوره مثل یه خوک زندگی کنه. هه، هه. حالا، تازه، دربارۀ من که همیشه همینه: «کارا رو بنداز عقب. هیچ وقت کاری که می‌تونی تا فردا بندازیش عقب رو امروز انجام نده.» اما در مورد شما: «اول کار، بعد تفریح.» همیشه. لباس‌های شخصی‌ت رو خودت بشور. خودت رو جمع‌وجور کن، لباسای تعمیری رو از سر راه بردار و بعدش – تازه بعدش – بشین و یک ساعت آرام و لذت‌بخش کتاب مقدس رو بخون. از من قبول کنید، این یه مدله – مثل یه منبع الهام. عجب، من این موتور قدیمی رو سال‌هاست تمیز نکردم، تو و بیرونش رو. هه، هه. فقط یه نگاه به‌ش بندازین، خانم. ببینین واقعاً چه برقی می‌زنه. خودمم همین‌طور. حدس می‌زنم هیچ‌وقت من رو بدون ریش و سبیل و این‌جوری تروتمیز ندیدین. شرط می‌بندم اگه جای دیگه‌ای بود به‌زحمت من رو می‌شناختین. بالاخره اون همه تغییر جواب می‌ده. شمام یه دستی به سر و صورت خودتون بکشین. آخ که فقط اگه یه دست لباس تمیز داشتم، مثل شما. حالا شما – به می‌تونین عصرونه داشته باشین. می‌گم، یه فکره دیگه، خانم. با یه فنجون کوچیک چای چطورین؟ خب، شما هم نزنید، خوشحال میشم این کار رو براتون بکنم. «چارلی» با ناامیدی منتظر واکنش «رز» می‌شود اما او پاسخش را با یک سکوت سنگی و پس‌زننده می‌دهد. «چارلی» کله‌شق و یک‌دنده «رز» را در حالتی که مشغول کتاب خواندن است نگاه می‌کند: اوه، کتابش چطوره، خانم؟ (جوابی نیست) خوب، نه اینکه نخونده باشمش. حقیقتش، مادر پیر بیچاره‌م اونوقت‌ها یه داستان‌هایی ازش برام می‌خوند. (جوابی نمی‌شنود) چطوره بلند بخونینش؟ (سکوت) من خودم مطمئناً می‌تونم با یه کم آرامش معنوی این کار رو بکنم. بالاخره، «چارلی» از جا در می‌رود و سر «رز» فریاد می‌کشد: «و شما به خودتون میگین مسیحی؟ صدامو می‌شنوین؟ نمی‌شنوین؟ نمی‌شنوی؟ (با تمام نفس) هان؟» «رز» کمی به خودش می‌لرزد اما سریع خودش را جمع می‌کند. صدای جیغ و غرش حیوانات از درون جنگل می‌آید و برون‌فکنی عصبی «چارلی» را انعکاس می‌دهد. مرد عقب‌ می‌نشیند و شروع می‌کند به تمیز کردن سوپاپ اطمینان روی دیگ بخار که همین حالا هم از تمیزی برق می‌زند (که شکل آن به‌وضوح شبیه به یک نماد صلیب از تأثیری است که زن مذهبی روی قلمرو مرد می‌گذارد). «چارلی» از این بانوی پیردخترمآب تمنای بخشش دارد: «برای چی اینقد بدجنسین خانم؟ یه مرد هرازگاهی یه کم زیادی لب تر می‌کنه. این طبیعت آدمه.» «رز» در جواب به طبیعت متعفن و لف‌لف جین‌خور «چارلی»، زمزمه‌وار نصیحت می‌کند – و در حقیقت بدون اینکه به بالا و صورت او نگاه کند – که او باید بر طبیعت حیوانی خودش «غلبه کند»:

رز: طبیعت، آقای «آلنات»، چیزیه که ما رو گذاشتن توی این دنیا تا به‌اش غلبه کنیم.
«چارلی» تشنۀ گفت‌وگو و انصاف است:
چارلی: خانم، من متأسفم. معذرت می‌خوام. یه مرد جز اینکه بگه متأسفم چه کار دیگه‌ای می‌تونه بکنه، هان؟ (جوابی نیست) شما حقم رو گذاشتین کف دستم. یه قطره هم واسم باقی نذاشتین. خانم، دل‌رحم باشید. انصاف هم خوب چیزیه. شما باید یه چیزی بگین، برام مهم نیست چی، ولی باید یه چیزی بگین. باید باهاتون روراست باشم، خانم. من، من واقعاً دیگه نمی‌تونم این وضع رو تحمل کنم. من، من به این وضع عادت ندارم، همین.
رز: پس فکر می‌کنید چیزی که من رو آزار می‌ده، بدمستی شماست؟
چارلی: (گیج و سردرگم) خوب، پس چیه؟
رز: شما قول دادید که می‌ریم پایین رودخونه.
«چارلی» از اینکه متوجه می‌شود واقعاً نه بدمستی او بلکه زیر پا گذاشتن قولش بوده که «رز» را آزرده، جا می‌خورد. «چارلی» تقصیر را گردن رودخانه می‌اندازد:
چارلی: خانم. به من گوش بدین و سعی کنین درک کنین. اون پایین رودخونه، هزار بار مرگ هست. متأسفم که ناامیدتون می‌کنم، اما من رو مقصر ندونین. «اولانگا» رو مقصر بدونین.
رز: (یک‌دنده و مصمم) شما قول دادین.
چارلی: (با فریاد) خیلی خوب، قولم رو پس می‌گیرم. (بلند می‌شود و با گام‌های بلند دور می‌شود.)

«چارلی» که شکست از موضع بالا را پذیرفته، تسلیم می‌شود و قبول می‌کند که مأموریتشان را از سر بگیرند: «باشه، خانم. شما بردین. بااینکه کروکدیل‌ها از شنیدنش خوشحال خواهند شد، «می‌ریم به پایین رودخانه».» «رز» به بالا نگاه می‌کند و به‌آرامی پیشنهاد می‌دهد که سفر را شروع کنند: «یه کم صبحانه بخورید آقای «آلنات» … یا نه. موتور رو روشن کنید. صبحانه می‌تونه منتظر بمونه.» همین‌طور که آن‌ها سفر پرمخاطرۀ خودشان را پی می‌گیرند، کروکدیل‌ها هم از ساحل به داخل رودخانه سر می‌خورند. «چارلی» با طعنه و تمسخر آن‌ها را به «رز» نشان می‌دهد: «منتظر شام‌شونن خانم.»

رز: نگران نباشید آقای «آلنات».
چارلی: آه، من نگران نیستم، خانم. از همون جایی که راه افتادیم خودم رو مرده فرض کردم.

در یک صحنۀ به‌یادماندنی، این دو از دژ مسلح آلمانی در «شانا» عبور می‌کنند – که از چشم‌انداز یک دوربین با زاویۀ روبه‌بالا دیده می‌شود. هر دو سرشان را پایین نگه می‌دارند و باهم آمادۀ مواجهه با خطر می‌شوند. کویین که زیر آتش گلوله است، درست در مقابل قلعه خاموش می‌شود و وقتی شیلنگ بخار هم قطع می‌شود و فشار افت می‌کند، آن دو تبدیل به دو هدف در تیررس می‌شوند. در یک سکانس مهیج، «چارلی» باشهامت شروع به تعمیر موقتی شیلنگ می‌کند درحالی‌که خطر در معرض سلاح‌های گاردهای دژ قرار گرفتن، تهدیدش می‌کند (هم افسران آلمانی و هم سربازان آفریقایی آن‌ها). وقتی دوربینِ اسلحۀ تک‌تیرانداز به طرز معجزه‌آسایی با نور شدید خورشید کور می‌شود، «چارلی» از آتش مرگبار تیرانداز کمین‌کرده، نجات پیدا می‌کند (چیزی که «رز» قبلاً پیش‌بینی کرده بود) و آن‌ها با عبور از تیررس، از خطر جان سالم به درمی‌برند. آن‌ها که ابتدا و بعد از سالم گذر کردن از زیر سلاح‌های دژ، احساس پیروزمندانه‌ای دارند، یک‌باره به خودشان می‌آیند و می‌بینند که نزدیک است با سرعت و مستقیم وارد سیلاب ناآرام و مهلکی از تنداب‌ها شوند. درحالی‌که «افریکن کویین» با ابر غلیظی از بخار بالای سرش، لابه‌لای تنداب‌ها و صخره‌ها بالا و پایین می‌رود، «چارلی» و «رز» سکان را سفت می‌‌چسبند و سعی می‌کنند آن را بچرخانند. آن‌ها که از پشت سر گذاشتن معجزه‌وار این خطر، دیوانه‌وار احساس راحتی و نشاط می‌کنند، یکدیگر را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند و خودشان را به‌کل فراموش می‌کنند. شادی‌کنان فریاد می‌زنند: «موفق شدیم … هیپ، هیپ، هورا!» بعد از این در آغوش گرفتن خودبه‌خودی، «چارلی» درون کوره را از سوخت پر می‌کند – در چهره‌اش هم شک دیده می‌شود و هم اضطراب – و بعد یک نمای ایستا از یک شوک لذت‌بخش. «چارلی» به «رز» یاد می‌دهد که چطور درست – و هم‌آهنگ – با تلمبه زدن آب کشتی را خالی کند. از پشت، «رز» را در آغوش می‌گیرد و دست‌هایشان را به هم می‌دهند تا باهم پمپ بزنند و در همین حال «چارلی» راهنمایی می‌کند – با یک لحن شهوت‌برانگیز: «حالا آروم انجامش بده، خانم. خودت رو خسته نکن.» «رز» جلوی «چارلی» زانو می‌زند تا خاری که به کف پای او رفته را دربیاورد. هر دو، ظاهراً برای اولین بار مثل اولین زوج انجیلی، متوجه باغ‌بهشتی از گل‌ها در ساحل اطرافشان می‌شوند:

رز: این گل‌ها رو می‌شناسین آقای «آلنات»؟
چارلی: هان؟
رز: من قبلاً هیچ‌وقت ندیده بودم‌شون.
چارلی: خوب، نمی‌تونم بگم، چون منم همین‌طور.
رز: شاید هیچ‌کس تابه‌حال ندیده. فکر نکنم حتی اسمی داشته باشن.
چارلی: داشته باشن یا نداشته باشن، واقعاً قشنگن.

وقتی «چارلی» محتاطانه دستش را روی شانۀ «رز» می‌گذارد، «رز» هم دستش را روی دست او می‌گذارد و بعد یکدیگر را می‌بوسند – سرآغاز صمیمیت و سازگاری بین آن‌ها. به‌این‌ترتیب یکی از بعیدترین رابطه‌های عاشقانه برای دو شخصیت به‌شدت متفاوت شکل می‌گیرد – یک پیردختر ضدّمشروب خشکه‌مقدس و یک کشتی‌ران دائم‌الخمر خنزرپنزری. آن‌ها هم‌زمان متوجه می‌شوند که عاشق هم هستند و رابطه‌شان به‌تدریج با محبت، ستایش، عشق و عطوفت نسبت به یکدیگر شکل می‌گیرد. بااینکه آن‌ها معذب و دستپاچه‌اند، اما عاشق شده‌اند و آرام‌آرام مغلوب جذابیت‌های یکدیگر می‌شوند. بعد از اولین شب باهم بودنشان (که با یک محوشدن در تاریکی و به‌تدریج ظاهر شدن، القا می‌شود)، «رز» در یک صحنۀ نیمه-خانوادگی برای «چارلی» چای آماده می‌کند («صبحانه در رختخواب»). بعد، با کمرویی از «چارلی» نام کوچکش را می‌پرسد تا بتوانند کمتر باهم رسمی باشند: عزیزم. اسم کوچیک تو چیه؟ آن‌ها در یک فضای بهشتی‌ هستند – با نماهای طبیعی از گل‌های شکوفا و دامنۀ تپه‌ها («هرچی بیشتر به اینجا نگاه می‌کنم، قشنگ‌تر می‌شه»). در یک «لحظه ضعف» همراه با تردید و نگرانی، «رز» تقریباً دست از نقشۀ دیوانه‌وارشان می‌کشد، اما قدرت اطمینان‌بخش و نگاه «هرگز نگو بمیر» «چارلی»، خویشتن‌داری «رز» را دوباره تبدیل به بی‌قراری می‌کند. «رز» اصرار می‌کند که مأموریتشان را ادامه دهند – عشق آن‌ها تبدیل به عهد و پیمانی از حمایت دوجانبه برای جنگیدن با تمام سختی‌ها می‌شود (سیاسی و احساسی):

رز: (با تردید) پس تو فکر می‌کنی می‌تونیم انجامش بدیم؟
چارلی: انجامش بدیم؟ البته که می‌تونیم انجامش بدیم! هیچ‌چیزی نیست که یه مرد نتونه انجامش بده اگه خودش رو باور داشته باشه. هرگز نگو بمیر، این شعار منه.
رز: من دودلم. کم‌کم داشتم به این فکر می‌کردم که کل این ماجرا یه اشتباه بوده … من یه لحظۀ ضعف داشتم.
چارلی: آه، اگه احساس ضعف می‌کنی، خوب یکی دو روز بیشتر اینجا بمونیم هم فرقی نداره.
رز: آه نه. ما ادامه میدیم. خدا رو شکر به خاطر قدرت تو، «چارلی».

در طول راه، «چارلی» برای سرگرم کردن و خنداندن «رز» با لودگی‌ و دلقک‌بازی‌های بچه‌گانه، ادا و صدای اسب آبی‌های غوطه‌ور در آب و بابون‌هایی که در خشکی خودشان را می‌خارانند را درمی‌آورد. بعد از یک برخورد فاجعه‌آمیز دیگر با تنداب‌ها، «کویین» خسارت می‌بیند و آب شروع به نشت کردن به داخل می‌کند. آن‌ها دنبال یک لنگرگاه و مأمنی در قسمت آب‌های آرام رودخانه هستند تا مدت کوتاهی آنجا بمانند. «چارلی» به داخل آب شیرجه می‌زند و آن زیر متوجه تاب‌خوردگی یکی از میله‌های سکان و شکستگی یکی از تیغه‌های ملخ می‌شود. نظر «رز» این است که کار باید زیر آب انجام شود: «نمی‌تونی میله رو بدون اینکه قایق رو بکشی تو خشکی، محکم کنی؟…» حین تلاش برای تعمیر قایق، «چارلی» که مقدار زیادی آب بلعیده، «رز» که داوطلبانه می‌خواهد برای آزاد کردن میلۀ محرّک به او کمک کند را با بی‌ادبی پس می‌زند: «کلّه‌ت پوک شده؟ جریان آب اون پایین خیلی شدیده. نمی‌خوام یه زن غرق‌شده بیفته رو دستم. واسه دفعۀ بعد چه فکری داری؟» اما وقتی «چارلی» شیرجه می‌زند زیر آب، «رز» کنارش – زیر آب – ظاهر می‌شود و کمک می‌کند تا دونفری قایق را تعمیر کنند. در خشکی کنار رود، یک کارگاه آهنگری با انبان باد موقتی سرپا می‌کنند، میلۀ آسیب‌دیده را حرارت می‌دهند و آن را روی یک سنگ، پتک می‌زنند تا شکل بگیرد و بعد یک تیغۀ جدید جوش می‌دهند (تمام تکنیک‌ها را «رز» از قبل پیشنهاد داده است): «یه بار یه بومی ماسایی رو دیدم که از زغال رو یه سنگ توخالی استفاده می‌کرد – یه پسری رو هم گذاشته بود که زغال رو باد بزنه … ما به‌هرحال مجبوریم یه تیغۀ جدید بسازیم. یک عالمه آهن و ابزار هست که می‌تونی ازشون استفاده کنی … بهتر نیست جوشش بدی؟» بعد از نصب قطعات، به راهشان ادامه می‌دهند. همین‌طور که به سمت پایین رود، روی آب شناورند، «چارلی» با سرخوشی فریاد می‌زند: «انگار دارم خواب می‌بینم، «رزی». این ماییم که داریم میریم پایین رودخونه، مثل «آنتونی» و «کلئوپاترا» روی بَلَم!» بعد «رز» را چنان تحسین و از شجاعتش تعریف می‌کند که یک تأثیر ماندگار روی او باقی می‌گذارد: «هیچ‌وقت چهره‌ت، موقعی که داشتیم از آبشار رد می‌شدیم رو فراموش نمی‌کنم – سر بالا، چونه جلو، موها پریشون توی باد – تابلوی زنده‌ای از یک زن قهر-مان!» حالا این دو، در مسیر ماجراجویی رودخانه‌ای‌شان وارد قسمت بکر و ناشناخته‌ای می‌شوند که آن‌ها را در محاصرۀ جانورهای آبی سمّی و آدم‌خوار، در یک جریان آب آرام و باتلاقی قرار می‌دهد. همان ابتدا، مورد هجوم یک دستۀ هاله‌مانند از پشه‌ها قرار می‌گیرند که زنده‌زنده آن‌ها را می‌خورند. «چارلی» برای حفاظت از محبوبش، یک پارچۀ برزنتی به‌طرف رز پرتاب می‌کند تا با آن خودش را بپوشاند و بعد قایق را با تیرک به جلو هدایت و از ساحل دور می‌کند. یاد گذشته‌ها می‌کنند و از ماجراجویی دونفره‌شان حرف می‌زنند و زمانی را (بعدازآنکه عشقشان در آینده به پختگی رسیده است) تصور می‌کنند که باهم یک خانواده تشکیل داده‌اند: «چه لحظه‌هایی باهم داشتیم، «رزی». چه لحظه‌هایی. هیچ‌وقت داستان، واسه تعریف کردن برا نوه‌هامون کم نمیاریم، مگه نه؟» در جوّ خفه‌ و مرطوب جنگل، رودخانه باریک و باریک‌تر می‌شود و آن‌ها در کانال پوشیده از نی انتهای رودخانه گیر می‌کنند. «چارلی» که از خستگی نا ندارد می‌بایست در آبی که تا کمر عمق دارد برود و قایق را از این قسمت کم‌عمق بیرون بکشد و به قسمت عمیق‌تر آب بیندازد. خودش را دلداری می‌دهد که: «قصدم از چیزی که راجع به پیاده شدن و کشیدن این قایق کهنه گفتم، شوخی بود. الآن به نظر شوخی نمیاد.» وقتی از رودخانه درمی‌آید و خودش را دوباره روی عرشه بالا می‌کشد، کلی زالو به تن و بدنش چسبیده‌اند. «رزی» نیمه‌عصبی، با دیدن منظرۀ زالوها روی تن و پاهای «چارلی» جیغ می‌کشد – روی انگل‌ها نمک می‌پاشد و به او کمک می‌کند تا از شرشان خلاص شود. با حرکت کردن و افتادن زالوها، «چارلی» از وحشت لرز می‌کند، تنش مورمور می‌شود و حالت انزجار و تهوع می‌گیرد: «اگر چیزی تو این دنیا باشه که ازش متنفر باشم، همین زالوهان – ابلیس‌های ریز لجن!» «چارلی» از این شرایط وحشت دارد اما می‌داند که مجبور است دوباره به باتلاق برگردد تا کارش را تمام کند – قیافه‌اش با نفرت‌زدگی در هم می‌رود و بعد آرام‌آرام دوباره در آب‌های پر از زالو فرو می‌رود. «رزی» با دلسوزی و همدردی به او ملحق می‌شود، تکه‌ چوب‌های کلفت را کنار می‌زند و بعد از به‌زانو درآمدن «چارلی» از او پرستاری می‌کند: «تو شجاع‌ترین مردی هستی که از مادر به دنیا اومده.» هر دو، ازپاافتاده، جان به لب رسیده، درمانده و عاجز از ادامه دادن – هلاک از گرسنگی، مریض، تب‌دار و از نفس افتاده – در پایان زندگیِ درکنارهم‌شان به نظر می‌رسند:

چارلی: کارمون تمومه.
رز: میدونم.

«چارلی» با غرور به «رز» می‌گوید که آن‌ها کار غیرممکنی را انجام داده‌اند: «یه ذره هم از اینکه اومدم متأسف نیستم. منظورم اینه که ارزشش رو داشت.» بی‌رمق و تسلیم برای مردن، کف قایق به‌گل‌نشسته دراز می‌کشند و آماده می‌شوند تا مثل دو عاشق به خواب بروند. در انتهای هزارتوی این دلتای حارّه‌ای، «رز» با صدایی رسا از خدا طلب بخشایش می‌کند: خدای بزرگ، ما به پایان سفر خودمون رسیدیم. تا چند لحظۀ دیگر، در برابر تو خواهیم ایستاد. از درگاه تو طلب بخشایش می‌کنم. ما را نه با ضعفمان که با عشقمان داوری کن و درهای بهشت را به روی «چارلی» و من بازکن. (در یک نمای کرین خیره‌کننده و متفاوت از چشم‌انداز این دو، دوربین بالا می‌رود و می‌چرخد تا نشان دهد که آن‌ها جایی هستند که ازقضای روزگار، فقط صد یارد با هدف سفرشان به پایین رودخانۀ «اولانگا» فاصله دارد – دریاچه.) در طول شب، آسمان ابری و رعدوبرق شروع می‌شود. قطرات درشت باران به صورت سوسن‌های سفید، سیلی می‌زنند و طوفان به‌سرعت تبدیل به رگبار و سیل می‌شود (بر سر رودخانۀ جنگلی، فلامینگوهای سفید، مرغابی‌ها، زرافه‌ها، اسب‌های آبی، شیرها و یک گله از آنتلوپ‌های محصورشده می‌ریزد). باران شلاقی و بوران، سطح آب رودخانۀ کف‌آلود را بالا می‌آورد، درخت‌ها را می‌اندازد و آن‌ها را در جهت جریان خود حمل می‌کند. جریان بالاآمدۀ آب، «کویین» به‌گل‌نشسته را از گور باتلاقی‌اش خلاص و به سمت دریاچه روان می‌کند. «رز» و «چارلی» بیدار می‌شوند و با خوشحالی دریاچه را می‌بینند. حالا هوای آفریقا را از یک چشم‌انداز متفاوت نگاه می‌کنند. «رز» با شادی فریاد می‌کشد: «هوا رو ببین! فوق‌العاده نیست؟» «چارلی» جواب می‌دهد: «آره، شبیه – میدونم تو قبول نداری، اما شبیه یه جرعه جینه. جریان خونت رو سریع می‌کنه، صورتت رو کرخت می‌کنه و روحیه‌ت رو بالا می‌بره.» «رز» به خاطر خالی کردن بطری‌های جین، از او عذرخواهی می‌کند.

و بعد، هر دو، کشتی دشمن، «لوئیزا»، کشتی بخار آلمانی را در افق می‌بینند که مستقیم به سمت آن‌ها می‌آید. به تقلا می‌افتند تا قایق را دوباره لای نیزار استتارکننده بکشانند. «چارلی» با یک روحیۀ خوش‌بینانۀ احیاشده، با لوازمی که در اختیار دارد، چند اژدر چاشنی‌دار دست‌ساز می‌سازد و آن‌ها را با هدف برخورد به ناو آلمانی، در حفره‌های سینۀ قایق کار می‌گذارد. بعد قایق را پیش از آنکه بخواهد «لوئیزا» را منفجر کند، تمیز و مرتب می‌کنند: «باید بهترین قیافه‌ش رو داشته باشه، طوری به چشم بیاد که انگار از نیروی دریایی سلطنتیه.» آن‌ها سر این موضوع که مأموریت حمله، یک کار یک-یا-دو نفره است باهم بحث می‌کنند. «رز» اصرار می‌کند که باهم بروند اما «چارلی» می‌خواهد او در خشکی منتظرش بماند – این «اولین دعوا»ی آن‌ها باهم است:

رز: تو فکر می‌کنی کی هستی که به من دستور میدی چی کار کنم؟
چارلی: من کاپیتانم، بله! و قصد ندارم تو رو با خودم ببرم. تو فقط جلوی دست و پام رو می‌گیری.

رز: فکر کنم وقتی می‌رفتیم تو دل تنداب‌ها هم جلو دست و پات بودم. پس چیزی که اون موقع تو رودخونه به‌م گفتی یه دروغ بود که تو هیچ‌وقت نمی‌تونستی اون کار رو تنهایی انجام بدی و چطور قلبت وایساده بود و چیزای دیگه. دروغگو! آه، «چارلی». این اولین دعوای ماست. «چارلی» قبول می‌کند که باهم، کشتی را منفجر کنند: «باشه. تو دستۀ سکان رو می‌گیری و من هوای موتور رو دارم، درست همونطوری که از اول بوده.» دو ماجراجوی بی‌باک، در یک حملۀ شبانۀ نافرجام و در تاریکی، به سمت قایق توپ‌دار حرکت می‌کنند؛ اما ناگهان یک طوفان پرخروش بلند می‌شود و قایق آن‌ها را برمی‌گرداند و در آب متلاطم، غرق می‌کند و «رز» و «چارلی» از هم جدا می‌شوند. با طلوع آفتاب، ناو آلمانی، «چارلی» را از آب می‌گیرد و بلافاصله او را به جرم جاسوسی پای میز محاکمه می‌نشانند. کاپتان آلمانی (پیتر بول) از دروغ‌گویی‌های «چارلی» ذله و کلافه می‌شود و او را محکوم به مرگ می‌کند و دستور می‌دهد به جرم جاسوسی او را از بازوی افقی دکل دار بزنند: «دادگاه شما را به اعدام محکوم می‌کند. حکم بلافاصله اجرا می‌شود.» درست در همین لحظه، «رز» را هم به‌عنوان یک زندانی، سوار کشتی می‌کنند (با یک جلیقۀ نجات با آرم «افریکن کوئین») و این دو از دیدن هم خوشحال می‌شوند. برای یک‌لحظه، «چارلی» منکر آشنایی با «رز» می‌شود و عصبانیت کاپتان را بیشتر می‌کند که تهدید می‌کند: «فکر کنم باید دو بار اعدامت کنم.» وقتی از «رز» همان سؤال‌هایی را می‌کنند که «چارلی» همین چند لحظۀ پیش در موردشان دروغ گفته است، او تصمیم می‌گیرد حقیقت را بگوید. آلمان‌ها از نقشه‌های آن‌ها برای غرق کردن «لوئیزا» با اژدرهای دست‌ساز مطلع می‌شوند: «ما اومدیم اینجا که این کشتی رو غرق کنیم … با اژدر.» وقتی «چارلی» توضیح می‌دهد که چطور اژدرها را درست کرده، «رز» با غرور نگاهش می‌کند. کاپتان می‌پرسد که چطور خودشان را به دریاچه رسانده‌اند. کاپتان فکر می‌کند سفر آن‌ها به پایین این رودخانۀ غیرقابل‌کشتی‌رانی غیرممکن بوده، اما «رز» جواب می‌دهد: «به‌هرحال.» (صحنه‌های بازپرسی و آماده کردن آن‌ها برای اعدام، با نماهایی از کویین واژگون‌شده ترکیب می‌شود که سروته در سطح دریاچه شناور است، با اژدرهایی که سرشان بالا و بیرون از خط آب است و دقیقاً مسیر «لوئیزا» را هدف گرفته‌اند.) آن‌ها را برای اعدام روی عرشه می‌آورند. «رز» تصمیم می‌گیرد با «چارلی» بمیرد و یک تقاضای پرشور و احساسی از کاپتان می‌کند: «میشه ما رو باهم دار بزنید، لطفاً؟» کاپتان آلمانی آخرین تقاضای تأثرآور «چارلی» را هم می‌پذیرد – اینکه آن‌ها قبل از اعدام باهم ازدواج کنند (رز هم موافق است: «چه فکر خوبی!»). کاپتان آمادۀ اجرای مراسم نظامی است، اما کمی وقت به آن‌ها می‌دهد تا لبخندها و عهد و پیمان‌هایشان را باهم ردوبدل کنند:

کاپتان: این دیوونه‌بازی‌ها چیه؟
چارلی: آو، بی‌خیال کاپیتان، فقط یه دقیقه طول می‌کشه، ولی واسه خانم یه دنیا معنی داره.
کاپتان: بسیار خوب، اگر خودتون واقعاً مایلید. اسم‌هاتون چی بود؟
چارلی: «چارلز».
رز: «رزی». «رز».
کاپتان: آیا شما، «چارلز»، این زن را به‌عنوان همسر قانونی خودتان قبول دارید؟
چارلی: (با اشارۀ سر) بله قربان.
کاپتان: آیا شما، «رز»، این مرد را به‌عنوان شوهر قانونی خودتان قبول دارید؟
رز: بله.
کاپتان: به‌موجب اختیاری که از سوی قیصر ویلیام دوم به من تفویض شده، شما را زن و شوهر اعلام می‌کنم. به مراسم اعدام می‌پردازیم. (تازه عروس و داماد یکدیگر را می‌بوسند.)

درست پیش از اعدام و قبل از محکم کردن گره‌ها دور گردن‌ آن‌ها، یک انفجار، اعدام بعد-از-نکاح آن‌ها را مختل می‌کند. «لوئیزا» با «کویین» نسبتاً غرق‌شدۀ آن‌ها و با اژدرهای دست‌ساز و جاسازی‌شده در سینه‌کش قایقشان، متلاشی می‌شود. در بین تکه‌پاره‌های کشتی غرق‌شدۀ شناور روی آب، یکی از افسران دون‌پایۀ آلمانی شناکنان خودش را به سمت کاپتان بالا می‌کشد و یک سلام نظامی مضحک به او می‌دهد. در کمال حیرت، آن‌ها هم ازقضای تقدیر زنده می‌مانند. زوج تازه وصلت‌کرده خودشان را در آب و کنار دود سیاهی که «لوئیزا» را بلعیده، می‌بینند. دو خرابکار کامروا در اوج ناباوری، زنده و سلامت روی آب شناورند:

چارلی: چی شد؟
رز: موفق شدیم، «چارلی»، موفق شدیم!
چارلی: ولی چطوری؟

رز یک‌تکه چوب شناور در آب را کنار می‌زند که نام African Queen را نشان می‌دهد. «چارلی» تحت تأثیر اینکه هدفشان را عملی کرده‌اند و اینکه حالا زن و شوهر هستند، قرار می‌گیرد – هرچند او خودش را «یک مرد متأهل پیر» می‌داند. از همسر تازه‌اش می‌پرسد:

چارلی: خب، چی فکر می‌کنی … اوضات چطوره، خانم «آلنات»؟
رز (هیجان‌زده از زنده‌بودن): عالی. فقط عالی؛ و شما، آقای «آلنات»؟
چارلی: کاملاً خوب، برای یه مرد متأهل پیر.
رز (دنبال جهت‌ها می‌گردد): من پاک گیج شدم، «چارلی». ساحل شرقی کدوم طرفه؟
چارلی (سرخوشانه اطمینان می‌دهد): همین طرفی که داریم توش شنا می‌کنیم، پیردختر.

درحالی‌که با خوشحالی شروع به شنا کردن به سمت یک ساحل پر از محبت می‌کنند و از قاب تصویر خارج می‌شوند، در قالب دو قهرمان دور از ذهن، باهم می‌خوانند: «یه ماهیگیر پیری بود … » و موسیقی به یک پایان شاد اما بعید، گره می‌خورد. The End بالای نمایی از سطح موّاج و مایل به آبی دریاچه ظاهر می‌شود.

 به سه پایان دیگر هم برای داستان فکر شده بود، اما کنار گذاشته شدند:

  • نجات «رز» و «چارلی» توسط یک ناو بریتانیایی بعد از مصافشان با «لوئیزا»
  • «رز» در حضور اولین کنسول بریتانیایی موجود، پیشنهاد ازدواج می‌دهد.
  • «چارلی» به یاد همسری می‌افتد که 20 سال پیش در انگلستان ترکش کرده است.

Copyright American Movie Classics Company LLC. All rights reserved.

Read In English

Background

The African Queen (1951) is the uncomplicated tale of two companions with mismatched, “opposites attract” personalities who develop an implausible love affair as they travel together downriver in Africa around the start of World War I. This quixotic film by director John Huston, based on the 1935 novel of the same name by C. S. Forester, is one of the classics of Hollywood adventure filmmaking, with comedy and romance besides. It was the first color film for the two leads and for director Huston.

The acting of the two principal actors – Humphrey Bogart and Katharine Hepburn – is some of the strongest ever registered on film, although this was their first and only pairing together. They portray an unshaven, drinking and smoking captain of a cranky tramp steamer, and a prissy and proper, but imperious and unorthodox WWI-era African missionary spinster. [This was 44 year-old Hepburn’s first screen appearance as a spinster, and marked her transition to more mature roles for the rest of her career. At 52 years of age, Bogart was also past his prime as a handsome, hard-boiled detective.] John Mills, David Niven, and Bette Davis were, at one time, considered for the lead roles.

During the course of many hardships and quarrels along a course filled with tropical dangers and ‘evil’ Germans in a warship, they develop a hard-earned love and respect for each other. The real prize and goal of their water journey down the Ulonga-Bora, other than the destruction of a German boat, is to overcome the various psychological obstacles that stand between them.

[There is a remarkable resemblance between Disneyland’s ‘Jungle Cruise’ attraction and this film. A 1977 TV remake starred Warren Oates and Mariette Hartley. In 1987, Hepburn wrote a pungent account of her experiences during the shoot in her first book, The Making of the African Queen, or How I Went to Africa with Bogart, Bacall and Huston and Almost Lost My Mind. Actor-director Clint Eastwood also chronicled the making of the film in White Hunter, Black Heart (1990), basing it on Peter Viertel’s 1953 account of his experiences making the film and working on James Agee’s script with John Huston.]

Directed on location (on the Ruiki in the then Belgian Congo and the British protectorate of Uganda) by John Huston (it was his ninth feature film and fifth film with Bogart), the film was nominated for four Academy Awards – Best Actress (Katharine Hepburn), Best Screenplay (James Agee and John Huston), Best Director, and Best Actor (Humphrey Bogart). Bogart was the only one to win – the film’s sole Oscar. In hindsight, Bogart’s award (his sole career Oscar) was probably consolation for the oversight he experienced three years earlier when he wasn’t even nominated for one of his best roles as Fred C. Dobbs in Huston’s The Treasure of the Sierra Madre (1948).

The Story

Credits for the film are displayed atop a view of the blue, cloud-filled sky through the canopy of the rain forest. The camera tracks along the crown of the trees and then slowly moves downward to a shot of thatched rooftops in a native village. One of the buildings has a cross at the pinnacle of a steeple – a title card reads: “GERMAN EAST AFRICA, September, 1914.” From a closer angle, the camera again descends from the cross into the doorway where an engraved stone panel identifies the site: 1st METHODIST CHURCH KUNG DU. Inside the mission church, stuffy English missionary Rev. Samuel Sayer (Robert Morley) and his prim, repressed, spinster sister Rose Thayer (Katharine Hepburn) lead the church service.

Utterly devoted to her brother, high-collared, fervent, perspiring Rose pedal-pumps and plays the organ to assist the uncomprehending natives in noisy, atonal hymn singing – in the semi-comic scene. Above the sound of the voices inside, the sharp sound of a steamboat’s whistle is heard to announce its arrival. A gin-drinking, cigar-smoking, uncouth drifter named Charlie Allnut (Humphrey Bogart), the owner of the squat, 30-foot ramshackle supply launch steamer, The African Queen, arrives on his up-river rounds to deliver supplies, mail and news to the isolated village.

A grubby, seedy-looking Charlie observes the out-of-place British couple in the mission leading the service. Representing the secular and carnal world, he discards his stogie absent-mindedly on the ground outside. [A similar scene involving another cast-off cigarette by Bogart opens The Treasure of the Sierra Madre (1948).] The black natives enthusiastically rush to pick up the discarded item, causing a commotion and distracting them from the seriousness of their singing and religious endeavor. He is invited to share afternoon tea with the missionary couple. As they walk inside, the simple-minded Charlie brags: “There ain’t nobody in Africa except yours truly who can get up a good head of steam on the old African Queen.”

In a humorous scene again illustrating their personality, spiritual and social differences, the very-very stuffy English pair, primly starched and dressed, ignore his embarrassing and uncontrollable stomach growls and gurgles as the Reverend notices an advertisement in a newspaper he is reading for “Page Woodcock’s Wind Pills” – the perfect antidote for Charlie’s indigestion and liver complaints. He daintily sips tea with his grimy hands and tries to apologize but only makes things worse: “Just listen to this stomach of mine. Way it sounds, you’d think I had a hyena inside me…Ain’t a thing I can do about it.” The Sayers continue on with their restrained parlor room conversation and disregard his down-to-earth comments.

Before Charlie leaves and continues on his journey, he warns them that he may not be around for a few months on his regular route delivering mail or supplies, alarming them with the news of the start of a European war between Germany and England. Rose and Rev. Samuel fear being middle-class English colonialists – alien foreigners (“enemy aliens”) in German East Africa. Charlie doesn’t believe they will be affected by the conflict in their out-of-the-way location. Defensive and corrective, Rose is faithful and confident that they will be safe:

Charlie: What harm could anyone do the Germans in this god-forsaken place?
Rose: God has not forsaken this place, Mr. Allnut, as my brother’s presence here bears witness.
Charlie: Oh, no offense, Miss.
Rev. Sayer: War.
Charlie: Yeah, yeah it looks like it.

On second thought, Rose wonders whether they should try to reach refuge in the city while they can. But her brother believes “a good shepherd doesn’t desert his flock when the wolves are prowling.” They kneel to utter a self-important prayer together: “We must ask the Almighty to bless the arms of England to carry her through her hour of triumph.”

Soon after Charlie’s tug is seen leaving, a platoon of German troops (led by two white German-speaking officers and a group of black soldiers) marches into the mission village. Without any warning, they invade and burn the huts and the church to the ground. Samuel protests the destruction: “What’s the meaning of this outrage? How dare you?” He is dealt a blow to the head from a rifle butt. The natives are rounded up and herded off as forced soldiers or slave laborers.

A distraught Rose helplessly watches as her shattered, fragile older brother deliriously suffers a fever and nervous breakdown. The shock of seeing his life’s work destroyed causes him to lose his mind. He remembers that he volunteered as a missionary because he had no facility with languages of Greek and Hebrew and failed the exams. He cruelly appraises the comeliness and insignificance of his sister as his accompanying servant to Africa, while she tends to his perspiring forehead:

Not comely among the maidens, but she too can be a servant in the House of the Lord. Even for such as she, God has a goodly purpose.

He dies shortly afterwards (off-screen) one morning. When the grizzled Charlie returns the day of his death, he learns that Rose’s village has been devastated and that her brother has expired (“They didn’t shoot him, Mr. Allnut, but they may as well have done”). He offers to promptly bury her brother (“What with the climate and all, the quicker we get him under the ground the better…”), rescue her and take her downriver from the now-dangerous territory to civilization.

Along with her as additional freight, Charlie explains that he must also escape with the battered African Queen, since his cargo includes blasting gelatin, and cylinders of oxygen and hydrogen. Charlie is content to sit out the war in the sanctuary of the quiet backwater and not go anywhere to escape detection. He believes they have plenty of supplies to last a long while:

Charlie: So far so good. Here we are safe and sound, as you might say. The question is, ‘What next?’
Rose: Quite.
Charlie: We’ve got heaps of grubs here, Miss. We’re all right as far as that goes. 2,000 cigarettes, 2 cases of gin. Ha, ha. We could stay here for months if we wanted to. It’s not a bad place to sit out a war…All the comforts of home including running water.
Rose: We simply can’t remain here in this backwater until the war is over, Mr. Allnut.
Charlie: Can’t we, Miss? You got the map. Show me a way out and I’ll take it. (He dangles a cigarette from his lower lip.)
Rose: The British will certainly launch an attack. The only question is which way will they come.

Their escape route seems impossible anyway – the large Central African lake at the end of the dangerous and treacherous connecting river, the Ulanga and Bora Rivers – is patrolled by a large German warship, the 100-ton steamer, the Louisa. “She’s the boss of the lake ’cause she’s got a six pounder…the biggest gun in Central Africa.” Before the lake, the Germans occupy a fort overlooking the river at Shona, and all along the way there are treacherous rapids:

Charlie: Rapids. A hundred miles of water like it was coming out of a fire hose. And after that, why, the rivers even got a different name. It’s called the Bora. That goes to show ya. They didn’t even know it was the same river until this fella Spengler got…
Rose: He got down it, I remember.
Charlie: Well, yes, Miss, in a dugout canoe. He had a half a dozen Swahili paddlers. Map makin’ he was. That was his map you was looking at.
Rose: Mr. Allnut?…What did you say is in these boxes with the red lines on them?
Charlie: Well them? That’s blastin’ gelatine, Miss.
Rose: Is it dangerous?
Charlie: Bless you, no, Miss. That’s safety stuff, that is. You can get it wet and it don’t do it any harm. You set fire to it and it just burns. You can hit it with a hammer and it won’t go off – at least I don’t think it will. It takes a detonator to set it off. I’ll put it over the side, though, if it worries you.
Rose: No, we may want it. Mr. Allnut?…What are these long, round, torpedo-like things?
Charlie: Oh them? Them’s oxygen and hydrogen cylinders, Miss.
Rose: Mr. Allnut?
Charlie: (smugly) I’m still right here, Miss. There ain’t much of any other place I could be on a thirty-foot boat, ha, ha, ha.
Rose: You’re a machinist, aren’t you? I mean, wasn’t that your position at the mine?
Charlie: Yes, a kind of a fixer. A jack of all trades, a master of none, like they say.
Rose: Could you make a torpedo?
Charlie: How’s that, Miss?
Rose: Could you make a torpedo?
Charlie: A torpedo?…You don’t really know what you’re askin’. You see, there ain’t nothin’ so complicated as the inside of a torpedo. It’s got gyroscopes, compressed air chambers, compensating cylinders…
Rose: (unperturbed) But all those things, those gyroscopes and things, they’re only to make it go, aren’t they?
Charlie: Yeah. Yeah, go and hit what it’s aimed at.
Rose: Well, we’ve got The African Queen.
Charlie: How’s that, Miss?

The intrepid, strong-willed Rose develops a brave plan and becomes possessed and determined to carry out the daring scheme to take action against the Germans – to travel on the Ulanga and Bora Rivers to take them to the lake where they can destroy the German gunboat that controls access to central Africa, using the explosives he has on board:

If we were to fill those cylinders with that blasting gelatine and then fix them so that they would stick out over the end of the boat, and then run the boat against the side of a ship, they would go off just like a torpedo, wouldn’t they?…We could, what do you call it, get a good head of steam up, and then point the launch toward a ship and just before she hits, we could dive off. Couldn’t we?

She has little interest, concern or awareness of the challenges they face, and doesn’t want to just sit out the war. Charlie objects to her hair-brained, suicidal scheme:

Charlie: There’s only one little thing wrong with your idea. There ain’t nothin’ to torpedo.
Rose: Oh yes there is.
Charlie: There’s what?
Rose: Something to torpedo.
Charlie: What’s that?
Rose: The Louisa.
Charlie: The Louisa! Oh now, don’t talk silly, Miss. You can’t do that. Honest you can’t. I told you before, we can’t get down the Ulanga!
Rose: Spengler did.
Charlie: In a canoe, Miss.
Rose: If a German did it, we can do it, too.
Charlie: Not in no launch, Miss.
Rose: How do you know? You’ve never tried it.
Charlie: I never tried shooting myself in the head, neither. The trouble with you, Miss, is, you, you don’t know anything about boats!

The Story (continued)

Becoming more fixed in her determination, Rose accuses him of not helping their country in its hour of need: “In other words, you are refusing to help your country in her hour of need, Mr. Allnut?” Perplexed, Charlie reluctantly submits after being badgered to follow her courageous, patriotic plan: “All right, Miss, have it your own way. But don’t blame me for what happened.” However, he is miffed and questions her wisdom when she insists that they start their journey with only two hours of daylight left: “Very well then, let’s get started.” She rationalizes impatiently: “We can go a long way in two hours, Mr. Allnut.”

After they proceed downstream, he teaches Rose how to work the tiller and “read the river” and its currents. The steam pump begins to clog up and could potentially blow up – Charlie explains why he solves the problem by kicking the boiler rather than fixing it:

Kickin’ it starts it workin’ again. I gotta act fast ’cause one of my boys dropped a screwdriver down the safety valve…If I was to let the engine die goin’ down the rapid, we’d be goners…You know, I’m gonna do that [fix it] one of these days. The only reason I ain’t done it up to now is that I kinda like kickin’ it. She’s all I’ve got.

At first, they are politely tolerant of each other in the heat of the tropics, but their contrary natures are bound to collide. In the evening as they anchor in the lee of a protective island, he swigs his gin. Righteously opposed to his drinking, she sips a cup of tea while overdressed and sweltering. Charlie proposes that they each take a bath in the river at opposite ends of the boat: “Just as long as we don’t look, it won’t matter, huh?” Her gangly limbs are partially revealed when she takes off an outer layer of her stiff, excessive clothing to slip into the cooling water for a pleasurable soak. During the night, a rain storm drenches Charlie who must sleep on the open deck at the bow, while Rose sleeps under cover in the stern (in a makeshift shelter created from her plentiful undergarments). When she is startled and interprets his advance into the cabin area as amorous and improper, she throws him out, but then takes pity on him in the rain and invites him back in. Rose even opens an umbrella and props it over him to provide further protection against the elements.

After running and surviving one series of dangerous white-water rapids, Charlie expects that some of her enthusiasm will diminish, but he is shocked that the “crazy” woman wants to proceed. Rose is passionately thrilled by the stimulating “physical experience” of having survived some of the smaller rapids of the Ulanga River. [Her gritty enthusiasm will be transferred from the spiritual realm of her brother’s sermons to the romantic and adventurous stimulation of Charlie’s company.]

Charlie: I don’t blame you for being scared, Miss, not one little bit. Ain’t no person in their right mind ain’t scared of white water.
Rose: I never dreamed that any mere physical experience could be so stimulating.
Charlie: How’s that, Miss?
Rose: I’ve only known such excitement a few times before – a few times in my dear brother’s sermons when the spirit was really upon him.
Charlie: You mean you want to go on?
Rose: Naturally.
Charlie: Miss, you’re crazy.
Rose: I beg your pardon.
Charlie: You know what would have happened if we would have come up against one of them rocks?
Rose: But we didn’t. I must say I’m filled with admiration for your skill, Mr. Allnut. Do you suppose I’ll try practice steering a bit that someday I might try?

The excitement of the rapids encourages Rose to desire even more dangerous situations, and learn how to steer the tiller. She understands his love for the Queen and sees their boating adventure in a new light: “I can hardly wait…Now that I’ve had a taste of it. I don’t wonder you love boating, Mr. Allnut.”

Soon after, Charlie gathers up his bravado and courage after a few drinks and drunkenly reneges on his promise to go down the river to blow up the German warship. She objects that he even thinks of such a thing: “What an absurd idea.” Her reaction prompts him to mimic her speech: “…What an absurd idea! Lady, you got ten absurd ideas for my one.” He warns her of the hazards ahead – the towering German fort at Shona with sharpshooting guards that they must pass in full daylight just before the vicious rapids and falls, and other unknown dangers. She calmly insists on taking Charlie’s boat past the armed guards at Shona and accuses him of being a liar and a coward. Exasperated, he loses his temper and belligerently gets his true feelings off his chest. He invokes the name of his “poor old Mother” who would affirm his belief that Rose is “no lady”:

Ooooh! Coward yourself! You ain’t no lady. No, Miss. That’s what my poor old Mother would say to you, if my poor old Mother was to hear you. Whose boat is this, anyway? I asked you on board ’cause I was sorry for you on account of your losing your brother and all. What you get for feeling sorry for people! Well, I ain’t sorry no more, you crazy, psalm-singing, skinny old maid!

All boozed-up after his outburst, Charlie begins to sing “There was an old fisherman…” as he opens up another case of gin. They turn into adversaries, and the film highlights their sniping, confrontational exchanges – he can’t stand her judgmental, imperious attitudes and directives, and she is appalled by his bad manners and gin-drinking.

After binging and passing out in a drunken stupor, Charlie wakes up in the early morning light beside the engine. [The opening shot of the rainforest canopy – viewed from underneath – is repeated here.] While he slept, she retaliated by revengefully emptying bottle after bottle of his gin overboard into the river. Suffering from a hangover, he looks up and sees her by the side of the boat. Dressed in white, with a black parasol over her shoulder, she is pouring the contents of an inverted gin bottle into the river – she drops each empty bottle astern. He is horrified by her unbelievable revenge and pleads with her: “Oh, Miss. Oh, have pity, Miss. You don’t know what you’re doing Miss. I’ll perish without a hair of the dog. Oh Miss, it ain’t your property.”

Sociable Charlie is no match for Rose, who gives him the silent treatment. Charlie shaves his scruffy beard and then tries to patch things up. Acting like a miffed juvenile, he recites to himself a familiar principle of parental discipline as she reads behind him. [But in comical fashion, he reverses the proverbial motto: ‘Never put off till tomorrow what you can do today.’] Slowly, he warms to the idea of having a lady on board who sets a good example:

Well, Miss, ‘ere we are, everything ship shape, like they say. Ah, it’s a great thing to have a lady aboard with clean habits. It sets the man a good example. A man alone, he gets to livin’ like a hog. Ha, ha. Then, too, with me, it’s always: ‘Put things off. Never do today what you can put off ’til tomorrow.’ But with you: ‘Business before pleasure.’ Every time. Do all your personal laundry. Make yourself spic-and-span, get all the mending out of the way, and then – and only then – sit down for a nice quiet hour with the Good Book. I tell you, it’s a model – like an inspiration. Why, I ain’t had this old engine so clean in years, inside and out. Ha, ha. Just look at her, Miss. See how she practically sparkles. Myself, too. Guess you ain’t never had a look at me without my whiskers and all cleaned up. I bet you wouldn’t hardly recognize me, works that much of a change. Freshens ya up, too. If I only had some clean clothes, like you. Now you – why you could be at high tea. Say, that’s an idea, Miss. How’s about a nice little cup of tea? Now don’t you stir, I’ll be glad to make it for you.

He desperately waits for her reactions, but she responds with ostracism and stony silence. Relcalcitrant, he watches her read the Good Book:

Uh, how’s the Book, Miss? (no answer) Well, not that I ain’t read it. That is to say, my poor old Mum used to read me stories out of it. (no answer) How’s about reading it outloud? (silence) I could sure do with a little spiritual comfort, myself.

Finally, he flares up and yells at her: “And you call yourself a Christian! Do you hear me? Don’t ya? Don’t ya? (at the top of his lungs) Huh?” She flinches slightly but swiftly composes herself. The animals in the jungle screech and roar back, echoing Charlie’s outburst. He backs up and polishes the already-shiny relief valve on the boiler [conspicuously shaped like a cross – symbolic of the impact the religious woman is having on his territory]. He asks for mercy from the spinsterish lady: “What ya being so mean for, Miss? A man takes a drop too much once in a while. It’s only human nature.” She responds to his gin-guzzling and foul nature, lecturing him with a remote tone – without actually looking up at him, that he should “rise above” his carnal nature:

Nature, Mr. Allnut, is what we are put in this world to rise above.

Charlie pleads for conversation and fairness:

Charlie: Miss, I’m sorry. I apologize. What more can a man do than say he’s sorry, huh? (no answer) You done paid me back, Miss. You didn’t even leave me a drop. Miss, have a heart. Fair is fair. You gotta say somethin’, I don’t care what it is, but you gotta say something. I’ll be honest with ya, Miss. I, I just can’t stand no more of this. I-I just ain’t used to it, that’s all.
Rose: So you think it was your nasty drunkenness I minded.
Charlie: (bewildered) Well, what else?
Rose: You promised you’d go down the river.

He is surprised to learn that it is not really his nasty drunkenness that she minded, but his reversal on his promise. Charlie shifts the blame to the river:

Charlie: Miss. Listen to me and try to understand. There’s death a dozen times over down the river. I’m sorry to disappoint ya, but don’t blame me. Blame the Ulanga.
Rose: (strong-willed) You promised.
Charlie: (shouting) Well, I’m taking my promise back. (He gets up and strides away.)

Accepting utter defeat, Charlie gives in and agrees to resume their mission: “All right, Miss. You win. As the crocodiles will be glad to hear, ‘Down the river we go.’“ She looks up and quietly proposes that they proceed: “Have some breakfast, Mr. Allnut…Or no. Get up steam. Breakfast can wait.” Crocodiles slither from the banks into the river as they continue their risk-filled journey. He sarcastically points them out to her: “Waiting for their supper, Miss.”

Rose: Don’t be worried, Mr. Allnut.
Charlie: Oh, I ain’t worried, Miss. Gave myself up for dead back where we started.

In a memorable scene, they pass by the gun-fortified German fort at Shona – viewed from the perspective of an upward-angled camera. They both duck down low and prepare to meet the threat together. While being fired upon, the Queen loses power right in front of the fortress making them easy targets when the steam hose disconnects and the pressure drops. In an exciting sequence, Charlie courageously performs a makeshift repair of the hose while risking exposure to the guns of the fort’s guards (both German officers and their African recruits). He is saved from deadly sniper fire when the gunman’s gunscope is miraculously blinded by glaring sunlight (and predicted earlier by Rose), and they survive the danger as they pass out of range.

At first triumphant after passing unhurt under the guns of the fort, they find themselves rushing directly into a wild, hazardous cataract of rapids. The steam-belching African Queen bobs through the rapids and rocks as they grasp the rudder and attempt to steer. Wildly relieved and exuberant at miraculously making it through, they embrace and kiss, forgetting themselves entirely. They shout exultantly: “We made it…Hip, hip, hooray.” After their spontaneous embrace, Charlie loads fuel into the furnace – his face reflects both skeptical dismay – and then a freeze-frame of pleasurable shock.

He instructs her on how to properly – and rhythmically – pump the boat free of water. He embraces her from behind and they join their hands to pump together, as he advises – with s…xual overtones: “Now easy does it, Miss. Don’t wear yourself out.” She kneels before him to remove a thorn from the bottom of his foot. They both view, seemingly for the first time as the first Biblical couple, the Edenic garden of flowers on the banks surrounding them:

Rose: Do you recognize these flowers, Mr. Allnut?
Charlie: Huh?
Rose: I’ve never seen them before.
Charlie: Well, I can’t say as I have either.
Rose: Perhaps no one has. I don’t suppose they even have a name.
Charlie: Whether they have or not, they sure are pretty.

When he tentatively rests his hand on her shoulder, she places hers above his and then they kiss each other – the beginnings of intimacy and harmony between them. Thus grows one of the most unlikely romances for two very different personalities – a teetotaling pious spinster and a drunken, ratty boatman. They simultaneously find themselves falling in love as their relationship evolves into one of warmth, admiration and affection for each other. Although they are embarrassed and awkward, they fall in love and slowly succumb to each other’s charms.

After their first night together (signaled by a fade to black and a fade-in), Rose prepares tea for Charlie (“breakfast in bed”) in a semi-domestic scene. Then, she shyly asks Charlie for his first name so they can be less formal:

Dear. What is your first name?

They are in a paradisical setting – with natural shots of blooming flowers and hillsides (“The more I look at this place, the prettier it gets”). In a “moment of weakness” with misgivings, Rose almost gives up on their crazy plan, but Charlie’s confident strength and courageous “never say die” attitude buoys her fortitude. She insists on proceeding with their mission – their love becomes a pledge of mutual support to battle all odds (political and emotional):

Rose: (dubiously) Then you think we can do it?
Charlie: Do it? Of course we can do it! Nothin’ a man can’t do if he believes in himself. Never say die, that’s my motto.
Rose: I’ve had misgivings. I was beginning to think that the whole thing was a mistake…I had a moment of weakness.
Charlie: Oh, if you’re feeling weak, a day or two more here won’t make any difference.
Rose: Oh no. We’ll go on. Thank heaven for your strength, Charlie.

The Story (continued)

Along the way to entertain and amuse Rose with childish, clownish antics, he mimics the look and sounds of submerged hippos and scratching baboons on shore. After another disastrous encounter with rapids, the Queen is damaged and leaking water. They seek anchorage for a while in the still side waters of the river. After diving underwater, Charlie notices a twisted shaft on the rudder and a broken blade on the propeller. Rose suggests that the work will have to be done underwater: “Couldn’t you straighten the shaft without taking the boat up on shore?…” During the repair effort, when he swallows alot of water and she volunteers to help free the drive shaft with him, Charlie rudely dismisses her:

Are you cracked? The currents down there are fierce. I don’t want a drowned woman on my hands. What will you be thinking of next?

But when he dives down, she appears by his side – underwater – cooperatively helping him to repair the boat. On the bank, they build a forge fanned by makeshift bellows, heat up the damaged shaft, pound it into shape on a stone, and weld a new blade (all techniques suggested earlier by Rose): “I saw a Masai native working once using charcoal on a big hollowed stone – he had a boy to fan the charcoal…We’ll have to make a new blade, then. There’s lots of iron and stuff that you could use…wouldn’t it be better to weld it on?”

After installing the parts, they continue on their way. As they float down the river, Charlie euphorically exclaims to his new sweetheart: “Pinch me, Rosie. Here we are, going down the river like Anthony and Cleopatra on that barge!” He admires her and compliments her bravery with a lasting impression:

I’ll never forget the way you looked going over the falls – head up, chin out, hair blowing in the wind – the living picture of a hero-eyne!

In their river adventure, they now enter an uncharted, unknown portion, and are beset by man-eating and poisonous water creatures in an increasingly swampy, slow-moving river. First, they are attacked by a shroud of mosquitos that eat them alive. To protect his loved one, Charlie throws a canvas tarp over Rose to cover her, and then poles the boat away from the shore. They reminisce about their adventure together and imagine a time (after their love has matured in the future) when they will have a family together: “What a time we’ve had, Rosie. What a time. We’ll never lack for stories to tell our grandchildren, will we?”

In the oppressive, humid atmosphere of the jungle, the river narrows and they become stuck in the reedy channel at the river’s end. An exhausted Charlie must get into the waist-deep water and pull the boat through the shallow muck and silt to deeper water. He resigns himself: “What I said about having to get out and carry this old boat was meant to be a joke. It don’t look like a joke now.” When he emerges from the river and climbs back on deck, leeches cling to his body. Half-hysterical, Rosie shrieks at the sight of leeches on his torso and legs – she dusts the parasites with salt and helps pick them off. He shivers and shudders in horror, revulsion, and loathing while they are removed:

If there’s anything in the world I hate, it’s leeches – oh, the filthy little devils!

Dreading it, he knows he must go back in the swampy water to finish the job – he winces in disgust, and then slowly submerges himself back into the leech-infested waters. Rosie sympathetically joins him, hacking away the thick growth, and nursing him after he has collapsed: “You’re the bravest man that ever lived.”

They seem beaten, finished, trapped and unable to continue – famished, ill, feverish, and exhausted – at the end of the lives together:

Charlie: We’re finished.
Rose: I know it.

With pride, Charlie tells Rose that they have done the impossible: “I’m not one bit sorry I came. What I mean is, it was worth it.” Exhausted and resigned to die, they lie down in the bottom of the grounded boat ready to fall asleep as lovers. At the end of the tropical delta’s maze, Rose eloquently prays for mercy:

Dear Lord, we’ve come to the end of our journey. In a little while, we will stand before You. I pray for You to be merciful. Judge us not for our weakness but for our love, and open the doors of heaven for Charlie and me.

(In a marvelous crane shot different from their own perspective, the camera rises and pans away to show that they are, ironically, only a hundred yards away from the goal of their journey down the Ulanga River – the lake.)

During the night, clouds form and thunder rumbles. Large raindrops splat on white lilies and the storm quickly expands into a deluge (falling on jungle rivers, pink flamingoes, ducks, giraffes, hippos, lions, and a herd of bounding antelope). The drenching rain and windstorm raises the level of the foamy river, breaking down trees and carrying them along in its path. The rising current of water pushes the mired Queen free from her swampy grave onto the lake. They awaken and joyfully view the lake. They take in the African air, with different perspectives. Rose exclaims: “This air! Isn’t it wonderful?” Charlie replies: “Yeah, it’s like – I know you don’t approve, but it’s like a shot of gin. It makes your blood race, your face numb and your spirits soar.” Rose apologizes for pouring his gin out.

And then they both see the enemy ship, the German steamship Louisa, on the horizon, headed straight for them. They make a run for it back into the camouflaging reeds. With restored optimism, Charlie fashions some makeshift homemade torpedoes with detonators and inserts them through holes in the prow of the Queen, with the object of ramming the German warship. They clean up the boat prior to blowing up the Louisa:

She ought to look her best, representing as she does the Royal Navy.

They argue together about whether their attack mission is a one- or two-person job. Rose insists on going together, but Charlie wants her to wait for him on the east shore – they experience their “first quarrel” together:

Rose: Who do you think you are ordering me about?
Charlie: I’m the captain that’s who! And I’m ain’t taking you along. You’d only be in my way.
Rose: I suppose I was in your way going down the rapids. Then what you said to me back there on the river was a lie about how you never could have done it alone and how you lost your heart and everything. You liar! Oh, Charlie, we’re having our first quarrel.

Charlie agrees that they will blow up the ship together: “All right. It’ll be you at the tiller and me at the engine, just like it was from the start.”

The intrepid two head for the gunboat to ram it under cover of darkness in an attempted night attack. But a raging storm arises and overturns and sinks their boat in the choppy water, and they become separated. Charlie is picked up by the German warship at dawn, and immediately brought to trial for being a spy. The German captain (Peter Bull) is exasperated and irritated with Charlie for lying and sentences him to death by hanging on the yardarm as a British spy:

The court sentences you to death by hanging. Sentence to be carried out immediately.

Just then, Rose is also brought on board as a prisoner (with a life preserver labeled African Queen), and they are overjoyed to see each other. For a moment, Charlie disavows knowing Rose and further aggravates the Captain who threatens: “I shall hang you twice, I think.” When Rose is asked the same questions that Charlie has already lied about, she decides to tell them the truth. The Germans learn of their plans to sink the Louisa with homemade torpedoes: “We came here to sink this ship…with torpedoes.” She looks on with pride as Charlie tells how he made the torpedoes. The captain asks how they got onto the lake. The captain thinks their journey down the unnavigable river was impossible, but Rose responds: “Nevertheless.”

(Spliced within scenes of their questioning and preparations for their execution are views of the capsized Queen slowly surfacing upside down in the lake, with the torpedoes angled upward above the waterline and aimed directly in the path of the Louisa.)

They are brought on the deck for the hanging. Rose decides to die with Charlie and makes a sentimental request of the captain: “Would you hang us together, please?” The German captain grants Charlie’s touching last request – that they be married before the execution (Rose concurs: “What a lovely idea!”). The captain officiates, but leaves them little time to exchange vows and smiles:

Captain: What kind of craziness is this?
Charlie: Aw come on, Captain, it’ll only take a minute, and it’ll mean such a lot to the lady.
Captain: Very well, if you wish it absolutely. What are the names again?
Charlie: Charles.
Rose: Rosie. Rose.
Captain: Do you, Charles, take this woman to be your lawful wedded wife?
Charlie: (nodding) Yes, sir.
Captain: Do you, Rose, take this man to be your lawful wedded husband?
Rose: I do.
Captain: By the authority vested in me by Kaiser Wilhelm II, I pronounce you man and wife. Proceed with the execution. (The newly-wed couple kiss.)

Just before they are hung, and the nooses are tightened around their necks, an explosion disrupts their post-nuptial execution. The Louisa collides with their partly submerged Queen with their homemade torpedoes on its prow. Among the wreckage of the sinking ship floating in the water, one of the subordinate German officers swims up to the Captain and gives a ludicrous salute.

To their surprise, they are also spared by fate. The newly-married couple find themselves in the water as black smoke engulfs the Louisa. In disbelief as successful saboteurs, they float alive:

Charlie: What happened?
Rose: We did it, Charlie, we did it!
Charlie: But how?

Rose pulls over a piece of the wreckage floating in the water that shows the name African Queen. Charlie is impressed that they have accomplished their goal, and that they are man and wife – although he calls himself “an old married man.” He asks his new wife:

Charlie: Well, what do you think…you all right, Mrs. Allnut?
Rose (thrilled to be alive): Wonderful, simply wonderful. And you, Mr. Allnut?
Charlie: Pretty good, for an old married man.
Rose (asking directions): I’m all twisted around, Charlie. Which way is the east shore?
Charlie (cheerfully assuring): The way we’re swimming toward, old girl.

As they joyously begin swimming out of the frame toward a friendly shore, transformed into unlikely heroes, they sing: “There was an old fisherman…” as the music swells up with the happy, but improbable ending. THE END appears above the image of the wavy, bluish surface of the lake.

There were three other endings that were considered, but dropped:

the rescue of Charlie and Rose by a British warship after their battle against the Louisa
Rose proposes marriage before the first available British consul
Charlie remembers a wife left behind over 20 years ago in England

Copyright American Movie Classics Company LLC. All rights reserved.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده + 2 =