فلسفه

سارتر، اگزیستانسیالیسم و جهان مدرن

ایده یک وجود اصیل
آن‌ها درنهایت محکوم به آزاد بودن هستند

اگزیستانسیالیسم، یک مکتب و جنبش فلسفی و ادبی است که گرچه طی دو دهه پیش از پایان جنگ جهانی دوم شکل و بسط یافته بود، اما اساساً در جریان دو دهۀ بعد از جنگ جهانی دوم به شکوفایی رسید و تا سال‌های اخیر همچنان بر این حوزه تأثیرگذار بوده است. «ژان پل سارتر» به شناخته‌شده‌ترین نویسنده و سخنگوی این مکتب تبدیل شد. مکتوبات فلسفی او، در کنار نمایشنامه‌ها و رمان‌های بی‌شمارش، به نشر وسیع تفکر اگزیستانسیالیستی و تبدیل کردن مکتب اگزیستانسیالیسم به یکی از مکاتب فکری‌ای که عموم مردمِ اهل مطالعه کم‌وبیش با آن‌ها آشنایی دارند، کمک شایانی کرد. از میان دیگر نویسنده‌های مشهوری که با این جنبش همراه و در ارتباط بودند می‌توان به «آلبر کامو»، «سیمون دوبوآر»، «گابریل مارسل»، «مارتین هایدگر»، «کارل جاسپرز» و «میگل دو اونامونو» اشاره کرد. «سورن کیرکگارد»، «فئودور داستایوفسکی» و «فردریش نیچه» نیز نویسندگانی هستند که معمولاً به‌عنوان پیشگامان مهم قرن نوزدهم به این لیست افزوده می‌شوند.

گرچه از اگزیستانسیالیسم، اغلب با عنوان یک فلسفۀ متمایز یاد می‌شود، اما ارائۀ یک تعریف دقیق از آن به‌عنوان یک مکتب فکری منسجم و قابل‌شناسایی تقریباً غیرممکن است. درواقع، هیچ قاعده و اصل خاصی وجود ندارد که تمامی متفکرین فوق‌الذکر به‌واقع بر سر آن توافق داشته باشند و چندین و چند نویسنده از بین کسانی که در جریان این جنبش بوده‌اند، حاضر نشده‌اند برچسب «اگزیستانسیالیست» به آن‌ها زده شود. برای مثال، برخی از متفکرینی که در بالا به آن‌ها اشاره شد، کسانی هستند که خود، ادعای مسیحی بودن داشته‌اند، درحالی‌که دراین‌بین هستند دیگر متفکرینی که بر این عقیده‌اند که الحاد مصممانه و وفادارانه، جان کلام یک دیدگاه اصیل و واقعی اگزیستانسیالیستی است. حتی چندین و چند تن از نویسندگان پیشگام این مکتب، در گذر سال‌های عمرشان در اظهار عقیده‌های رسمی و بنیادین خود دست برده‌اند و به همین دلیل تشخیص اینکه کدام بخش از آثار آن‌ها را می‌توان به‌حق «اگزیستانسیالیست» در نظر گرفت، بسیار دشوار است.

با تمام این‌ها صحبت از یک جنبش و فلسفۀ اگزیستانسیالیستی خالی از معنا نیست، چرا که تمامی نویسندگانی که در بالا از آن‌ها نام برده شده در گیرودار مسئلۀ بنیادین کم‌وبیش مشابهی هستند: ایدۀ یک وجود «اصیل».[۱] تمامی متفکرین مکتب اگزیستانسیالیسم، هر یک به‌نوعی، به مداقه در باب این مفهوم می‌پردازند که انسان‌ها یک زندگی واقعی را سپری نمی‌کنند و آنچه آن‌ها به معنای زندگی از سر می‌گذرانند نوعی شبه-زندگی است که در تحقق جوهرۀ اصلی یک وجود بشری واقعی ناکام است. همان‌طور که از اشارۀ این نکته نیز پیداست، بیشتر مردم عاجز از آن‌اند که خودِ واقعی خودشان باشند به این دلیل که بدون تفکر، ادراکات[۲] و الگوهای از پیش تعیین‌شدۀ فرهنگ بومی خود را می‌پذیرند و به‌طور خودکار و بدون اراده خود را با آنچه از «آدم» انتظار می‌رود انجام دهد، تطبیق می‌دهند و بیش‌ازحد معمول و معقول خود را مشغول و سرگرم امور این دنیایی و مسائل پیش‌پاافتاده می‌کنند، یا از خلأ و پوچی تهدیدگر و ارعاب‌آور زندگی مدرن به دامان برخی آیین‌ها یا مذاهب از پیش تثبیت‌شده پناه می‌برند. بنا بر عقیدۀ اگزیستانسیالیست‌های نوعی، نمی‌توان با دنبال کردن مسیر مشخصی که یک «گله»، از هر نوعی که باشد، همراه با باورهای جمعی و اشتغالات فکری خود، طی می‌کند، یک زندگی اصیل داشت، بلکه تحقق این هدف تنها به‌واسطۀ زندگی کردن با عزم و اراده بر مبنای تمایلات درونی‌ترین خویشتن خود – و بر مبنای انزوا و فردیت[۳] ادراک‌شده و پذیرفته‌شده‌ای که در یک جهان تاریک و بی‌معنا تجلی می‌یابد – امکان‌پذیر است. اگزیستانسیالیسم سارتر صفحه اول

البته، فردیت یا فردگرایی افراطی، جریان جدیدی در تاریخ تفکر غرب نیست. برای مثال، دفاع اصولی «سقراط» از عقاید غالب و پذیرفته‌شدۀ هم‌وطنانش، یا اصرار «کانت» بر خودسالاری[۴]، از برخی جهات با موضع مشابهی که متفکرین اگزیستانسیالیست متعددی از آن دفاع کرده‌اند، برابری می‌کنند. آنچه فردگرایی اگزیستانسیالیستی را از فردگرایی اسلاف فلسفی آن متمایز می‌کند، ماهیت و طبیعت جهانی است که گفته می‌شود فرد اصیل در آن با خویشتن خویش مواجه می‌شود و عرض وجود می‌کند. درحالی‌که متفکرینی چون «سقراط» و «کانت» همچنان برای یافتن یک جهت‌گیری و معنای خاص در جهان بر ساختارهای به‌ظاهر عینی و قابل‌شناخت در سرتاسر جهان هستی، متکی بودند، متفکرین وجودگرا عینیت آشکار هر ساختاری ازاین‌دست را وهمی و غیرواقعی می‌دانند و آن را تقبیح می‌کنند. بنا بر عقیدۀ وجودگرایان، هیچ نظام یا ساختاری که دارای وجود مستقلی باشد وجود ندارد که بتوان برای تحقق اهداف غایی یا به‌عنوان راهنما بر آن تکیه کرد. طبق نظر بیشتر اگزیستانسیالیست‌ها، هر نوع تأمل و اندیشۀ صادقانه‌ای، پرده از این واقعیت برخواهد داشت که جهان هستی یک ناشناختۀ به تدریج-ظاهرشونده و تجربۀ «هیچ» یا عدم[۵] یکی از ویژگی‌های غیرقابل‌اجتناب وجود بشری است. هر وجود اصیلی باید راه را با شناخت این «هیچ» و با انتخاب‌های کاملاً آزادانه‌ای که درنهایت زندگی شخص را تعریف خواهند کرد، شروع کند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *