ویژه‌نامه

«در مکانی دورافتاده» به قلم ایبرت

یک فیلم سیاه‌وسفید بی‌پرده‌

«فیلم تعلیقی بوگارت با یک پایان غیرمنتظره»

«در مکانی دورافتاده»، به‌عنوان یک اثر جاودانه از اعتراف‌گونگی مطلق در نقاب یک فیلم حادثه‌ای نوآر موجز، – داستان بی‌آرایه و غمبار «نیکلاس ری» از ترس و نفرت از خود، در هالیوود – همچنان یکی از عظیم‌ترین و طنین‌اندازترین فیلم‌های این فیلم‌ساز است. ستارۀ فیلم، «هامفری بوگارت» در نقش «دیکسن استیل» است، یک نویسندۀ رو به فراموشی که از خستگی مفرط رنج می‌برد؛ او که برای اقتباس از یک رمان پرفروش، استخدام شده، به‌جای خواندن خود کتاب، از دختری در کلوب شبانۀ محبوبش که کارش گرفتن کلاه مشتری‌ها است (با بازی «مارتا استوارت») می‌خواهد که خیلی ساده، اصل داستان را برایش بگوید. صبح روز بعد، دختر را پیدا می‌کنند که به طرز وحشیانه‌ای به قتل رسیده و «استیل» مظنون اصلی پلیس است؛ هرچند، دختر بازیگر و ستاره بعدازاین آن دست خیابان، «لورل گری» (با بازی «گلوریا گراهام»)، یک شهادت قرص و محکم برای «استیل» می‌دهد که موقع قتل آنجا نبوده و خیلی زود، باوجود دلواپسی‌های مدام «گری» از اینکه به‌هرحال شاید «استیل» مشکل‌دار و خشن، همان قاتل باشد، رابطۀ عاشقانه‌شان شروع می‌شود. در جریان تولید فیلم، ازدواج واقعی «ری» با «گراهام» دچار ازهم‌پاشیدگی شد؛ آسیب‌پذیری و سرخوردگی «ری» در این ماجرا، به‌وضوح روی فیلم تأثیر گذاشته است؛ شخصیت درخودفرورفته و تلخ‌خوی «استیل» – نقشی که به‌طور ایدئال مناسب احساسات عاشقانه و زخم‌خوردۀ «بوگارت» بود – به طرز دردناکی کپی برابر اصل خودِ «ری» است (حتی محل اولین آپارتمان او در هالیوود، برای لوکیشن خانۀ «استیل» استفاده می‌شود) و تحلیل مصرانۀ فیلم از فروپاشی این شخصیت، یک دید منحصربه‌فرد و قاطع به بیننده می‌دهد.

خلاصۀ داستان به قلم جیسون انکنی


راجر ایبرت | 13 اوت 2009

محوطۀ ساختمان هالیوود که «هامفری بوگارت» در «در مکانی دورافتاده» (1950)، در آن ساکن است، یکی از مهیج‌ترین فضاهایی است که تابه‌حال در یک فیلم دیده‌ام. آپارتمان‌های کوچک، دورتادور محوطه‌ای با یک فواره در وسط، به سبک معماری‌های اسپانیایی صف کشیده‌اند. هر طبقه در اختیار یک نفر است. اگر از پنجرۀ اتاقتان به روبه‌رو نگاه کنید، می‌توانید زندگی همسایه‌تان را تماشا کنید.

در یکی از آپارتمان‌ها، «دیکسن استیل» زندگی می‌کند، یک فیلم‌نامه‌نویس الکلی که موفقیت‌هایی داشته اما حالا در میانۀ یک دورۀ کسادی طولانی است. روبه‌روی او، آپارتمانِ «لورل گری» (با بازی «گلوریا گراهام») است، یک بازیگر‌ آینده و البته یک زن باهوش و کاربلد. «استیل»، مرد تلخ و تندمزاجی است. سر ظهر، درحالی‌که دارد در پاتوق همیشگی‌اش مشروب‌خواری می‌کند، موفق می‌شود به مدیر برنامه‌هایش توهین کند، مردی را که با یک بازیگر کهنه‌کار و پابه‌سن‌گذاشته رفتار بدی داشته، زیر مشت و لگد بگیرد و بعد هم با پسر مدیر یک استودیو دست‌به‌یقه شود.

این صحنۀ افتتاحیۀ مختصر و مفید در باری که از پاتوق خودِ «بوگارت»، یعنی بارِ «رومانوفس» الهام گرفته‌شده، کاراکتر «دیکسن استیل» را شکل می‌دهد و بعضی از چیزهایی که در مورد «بوگارت»، این مرد اسرارآمیز، حس و فکر می‌کنیم را خلاصه‌وار مطرح می‌کند. هم «بوگارت» و هم کاراکترش، «استیل»، در مشروب‌خواری افراط می‌کنند. هر دو ایدئالیست‌هایی هستند که با آدم‌های ضعیف همدردی می‌کنند. هر دو خلق‌وخوی عصبی دارند. «استیل» این توانایی را دارد و «بوگارت» همیشه این توانایی را داشت که حس خودبدبخت‌بینی‌اش را بروز دهد؛ کاراکتر «دابس» او را در «گنج‌های سیه‌رامادره» به یاد بیاورید. «بوگارت» در نقش‌های پیچیده و پرتعارض، بهترین و در تیپ‌ مردهای کلیشه‌ای و ساده، بدترین بود. ویژگی‌های «استیل»، از «بوگارت» زوج هنری ایدئالی برای «لورل گری» می‌سازد که همه‌جا بوده، فوت و فن هر کاری را بلد است و بیشتر احتمال دارد عاشق یک کبوتر زخمی بشود تا یک مرد معمولی.

«کیم مورگان» منتقد، «در مکانی دورافتاده» را این‌طور تعریف می‌کند، «یکی از دل‌خراش‌ترین داستان‌های عشقی که تابه‌حال فیلم شده است،» و به‌واقع هم عشق، موضوع اصلی این اثر است. فیلم، نگاه، حس و دنگ و فنگ‌های یک فیلم نوآر را دارد و یک قتل هم در آن اتفاق می‌افتد، اما درواقع فیلم راجع به نقطه‌های تاریکِ روح یک مرد است و زنی که فکر می‌کند می‌تواند مرهمی بر آن‌ها باشد.

با توجه به پرداخت دقیق کاراکتر توسط «بوگارت» که تهیه‌کنندۀ فیلم هم بود و کارگردانی «نیکلاس ری» و اقتباس از یک رمان نوآر برجسته از «داراثی هیوز»، قطعاً شخصیت‌پردازی مرد و زن‌هایی که به‌خوبی به چم‌وخم کارشان واردند، زحمت زیادی برده است. هیچ‌کدام از دو کاراکتر اصلی، قربانی نیست، مگر قربانی طبیعتِ خودش: «دیکسن استیل»، دائم‌الخمری است که عزت‌نفسش را ازدست‌داده و «لورل گری»، زنی است که باید عاقل‌تر از آن باشد که بخواهد روی «دیکسن» حساب کند.

در فیلم، کارِ اقتباس از یک رمان پرفروش مهمل را به «استیل» سپرده‌اند. او به این کار نیاز دارد اما حتی نمی‌تواند خواندن رمان را تحمل کند. «مایلدرد»، دختر خونگرم مسئول دریافت کلاه مشتری‌ها، به «دیکسن» می‌گوید که عاشق این کتاب است و «دیکسن» هم در ازای دستمزد، دختر را به خانه می‌برد تا داستان را برایش تعریف کند. موقع گذشتن از محوطه، از کنار «لورل گری» ردّ می‌شوند و واقعاً «گلوریا گراهام» در شیوۀ فهماندن این موضوع که متوجهِ «دیکسن» شده، فوق‌العاده است. جلسۀ داستان‌گویی، طولانی می‌شود، حوصلۀ «مایلدرد» سر می‌رود و «استیل» او را راهی می‌کند که برود. صبح روز بعد، دختر را مرده پیدا می‌کنند. «استیل» را دیده‌اند که با یک لیست بلندبالا از اتهامات ازجمله اهانت کردن و ضرب و شتم، همراهِ «مایلدرد» از بار رفته و همین، او را متهم اصلی و منطقی این قضیه می‌کند.

کسی دیده که «مایلدرد» آپارتمان او را ترک کند؟ بعد معلوم می‌شود که بله. «لورل» می‌گوید که رفتن دختر را دیده و وقتی به ادارۀ پلیس احضار می‌شود، به نفع «دیکسن» شهادت می‌دهد. در ادارۀ پلیس، چیزی بین «لورل» و «دیکسن» اتفاق می‌افتد که نمی‌شود در آن تردید کرد – و چند ساعت بعد همان روز، بدون کوچک‌ترین حرفی و لبریز از شهوت و امید، آن را عملی می‌کنند.

«لورل» موفق می‌شود «دیکسن» را از خماری و مستی دربیاورد. «دیکسن» دوباره شروع به نوشتن می‌کند. هر دو درمانده و عاشق هم هستند و سرمستِ این خوشبختی‌اند؛ اما هنوز هم احتمال این‌که او قاتل دختر باشد و اینکه «لورل» بیشتر از روی غریزه و نه اطلاعات موثق، به نفع او شهادت داده باشد، وجود دارد. تفریح ساده و آرام این دو در ساحل، یک‌باره شوم و نگران‌کننده می‌شود. ما و «لورل»، متوجه این احتمال می‌شویم که جان او درخطر است، مخصوصاً اگر «دیکسن» دوباره شروع به مشروب‌خواری کند. ابهام و دوپهلوییِ شخصیت واقعی «دیکسن»، جان کلام فیلم را تشکیل می‌دهد؛ و این حقیقت که آن‌ها واقعاً همدیگر را دوست دارند، نکتۀ تأثربرانگیز ماجرا است.

این، یک فیلم سیاه‌وسفید بی‌پرده‌ است که کاراییِ نوع سبکش، به طرز تقریباً بی‌رحمانه‌ای به ثمر می‌نشیند. فیلم، از قابلیت‌های روحی سه عامل اصلی‌اش به‌خوبی بهره می‌برد: «بوگارت» که داستان را خرید تا آن را در کمپانی خودش تهیه کند؛ «نیکلاس ری»، سنت‌شکن توانای فیلم‌هایی راجع به مردهای زخم‌خورده («جیمز دین» در «شورش بی‌دلیل»)؛ و «گلوریا گراهام» افسانه‌ای (1923-1981) که داستان زندگی‌اش منبع الهام «ستاره‌های سینما در لیورپول نمی‌میرند»، کتاب خارق‌العادۀ «پیتر ترنر» شد. «ترنر»، آخرین عشق از عشق‌های بی‌شمار «گراهام» بود که زندگی مشترکش با «نیکلاس ری» در طول ساخت همین فیلم، وقتی «ری» او را با پسر 13 ساله‌اش که ثمرۀ یکی از ازدواج‌های قبلی‌اش بود، در رختخواب پیدا کرد، به پایان رسید. («گلوریا» و پسر، «تونی»، از 1960 تا 1974 زن و شوهر بودند.)

بدیهی است که زندگی روی صحنۀ این فیلم، لبریز از خطرات و تنش‌های احساسی بود. «ری»، به‌هم‌ریختگی اوضاع آپارتمان فیلم را از آپارتمانی که زمانی در «ویلا پریماورا» در هالیوود غربی، در آن ساکن بود الهام گرفته بود و از «جی. هابرمن» منتقد شنیدم که وقتی رابطه‌اش با «گراهام» به هم خورد و او را ترک کرد، درواقع به لوکیشن این فیلم نقل‌مکان کرد و همان‌جا هم می‌خوابید. رابطۀ بین «دیکسن» و «لورل» هم ابعادی از زندگی خودِ «بوگارت» با «لورن باکال» خوش‌قلب، بااراده و بسیار جوان‌تر از خودش را منعکس می‌کند. با تمام این‌ها، شاید همۀ آن‌ها احساس می‌کردند دارند بهترین کار حرفه‌ای‌شان را می‌سازند – اینکه می‌شود یک فیلم بر اساس زندگی آن سه نفر و آن تجربه ساخت.

«در مکانی دورافتاده»، نمونۀ بارز سیستم به بلوغ رسیدۀ استودیوی هالیوود، در بهترین حالت خودش است. تصویربرداری مقتصدانه و استادانۀ «برنت گافی» («به هر دری بزن»، «بانی و کلاید») نشان از درک صحیح فضا و استفادۀ به‌جا از آپارتمان‌های دورتادور محوطه برای به تصویر کشیدن رابطۀ احساسی بین «دیکسن» و «لورل» دارد؛ می‌توانند همدیگر را ببینند، به هم وابسته هستند، اما هیچ‌وقت به‌طور رسمی به هم نزدیک نمی‌شوند و در فضای بستۀ خودشان می‌مانند و چیزهایی هم که دور از هم و جداگانه می‌گویند، اهمیتی ندارد. نگاه کنید که چطور «گافی» روی برق چشم‌های «بوگارت»، در طول یک سخنرانی هولناک، وقتی دارد تصور می‌کند که «مایلدرد» چطور به قتل رسیده، تمرکز می‌کند.

«می‌دونید خانم «گری»، شمایید که دست بالا رو دارید. شما می‌تونید تا ته آپارتمان من رو ببینید اما من نمی‌تونم آپارتمان شما رو ببینم.»

«من به‌تون قول می‌دم، امکان نداره از این موضوع سوءاستفاده کنم.»

«من می‌کردم، اگه اوضاع برعکس بود.»

بازی «بوگارت» در نقش مردهای آسیب‌پذیر، عالی است. عجیب است که یک تصویر ماندگار از یک مرد خشن از او باقی‌مانده. شاید صحیح‌تر این باشد که بگوییم او بنا بر تجربه تندخو بود. یک دهه قبل از این فیلم، «بوگارت» در «کازابلانکا» مردی بود که نیمه‌های شب، تک‌وتنها مشروب می‌نوشید و از شنیدن یک ترانۀ قدیمی وحشت می‌کرد.


© Copyright, Ebert Digital LLC
AllMovie, a division of All Media Network, LLC.  | All Rights Reserved

اولین خط از دیالوگ «دیوید باند» در نقش دکتر، توسط یک بازیگر دیگر – با یک لهجۀ غیرآمریکایی – دوبله شده است درحالی‌که باقی جملات این کاراکتر، با همان صدای آمریکایی خودِ «باند» است.

«هنری کسلر»، اسم تهیه‌کنندۀ اجرایی فیلم و همچنین دوست مذکر «مایلدرد» در فیلم است.

«گلوریا گراهام» در آن زمان، درحال متارکه با شوهرش «نیکلاس ری» کارگردان، بود و قصد داشت بعد از این جدایی، با ناپسری‌اش، یعنی پسر «ری» از ازدواج قبلی‌اش، ازدواج کند.

لحظه‌ای در تیزر تبلیغاتی فیلم هست که در قطع نهایی آن نیست. زمانی که «لورل» در پایان فیلم، در حال صحبت کردن با کارآگاه است، «دیکس» راه می‌افتد که برود. در «لحظۀ حذف‌شده»، «لورل» اسم «دیکس» را صدا می‌زند و آن‌ها روی پله‌ها، برای آخرین بار قبل از رفتن او، همدیگر را به آغوش می‌کشند.

«لورن باکال» و «جینجر راجرز» برای نقش «لورل گری» در نظر گرفته شده بودند. «بوگارت» طبیعتاً دوست داشت همسرش نقش مقابل او را بازی کند، اما کمپانی قبول نکرد او را از قید قراردادش معاف کند. از قرار معلوم، «راجرز» اولین انتخاب تهیه‌کننده بود، اما «نیکلاس ری» آن‌ها را متقاعد کرد که همسر خودش، «گلوریا گراهام» انتخاب مناسب برای این نقش است.

مجتمع آپارتمانی که «دیکسن» و «لورل» در آن زندگی می‌کنند، نمونۀ بازسازی‌شدۀ اقامتگاه خودِ «نیکلاس ری»، وقتی برای اولین بار به هالیوود نقل‌مکان کرد، بود.

«رابرت وارویک» و «هامفری بوگارت» در سال 1922 در نمایش تئاتری «دریفتینگ» باهم کار کرده بودند. «بوگارت»، تهیه‌کننده-ستارۀ سینما، هرگز محبت‌هایی که «وارویک» به او وقتی یک بازیگر جوان بود، کرد را فراموش نکرده بود و از «اندرو اسلات» خواست یک نقش برای «وارویک» که در آن موقع دچار مشکل بود بنویسد.

«گلوریا گراهام» و کارگردان-شوهرش «نیکلاس ری» در طول کار تولید، خیلی آرام از هم جدا شدند و از ترس اینکه مبادا عذر یکی از آن‌ها را بخواهند، این موضوع را مسکوت نگه داشتند. «ری» در استودیو می‌خوابید و می‌گفت که لازم است برای آماده کردن باقی‌ماندۀ فیلم تا دیروقت کار کند. این ترفند جواب داد و هیچ‌کس حتی شک هم نکرد که ازدواج آن‌ها رو به فروپاشی است.

در پایان‌بندی اصلی و سناریوی فیلم‌برداری نهایی، درواقع «دیکس»، در گرماگرم مشاجره‌اش با «لورل» او را می‌کشد. «مارتا» می‌آید و همین‌طور که «دیکس» در حال تایپ کردن فیلم‌نامه‌اش است، جسد را پیدا می‌کند. بعد وقتی دوست کارآگاهش می‌آید تا او را دستگیر کند، «دیکس» می‌گوید که تقریباً کار فیلم‌نامه‌اش را تمام کرده است. یک نمای کلوس‌آپ از آخرین صفحۀ فیلم‌نامه هست که جملاتی که «دیکس» در ماشین به «لورل» گفته بود را نشان می‌دهد: «من وقتی متولد شدم که اون من رو بوسید، وقتی ترکم کرد، مُردم، فقط چند هفته‌ای زندگی کردم … وقتی اون عاشقم بود.» گفته می‌شود که فیلم این صحنه گرفته شد اما قبل از اینکه آن را به مخاطب آزمایشی نشان دهند، کارگردان، «نیکلاس ری» یک صحنۀ پایانی جدید گرفت، چون از پایان‌بندی فیلم‌نامه راضی نبود – او دوست نداشت فکر کند که خشونت تنها راه خلاص شدن از این مخمصه است. او همه، ازجمله «لورن باکال» که برای دیدن همسرش به لوکیشن آمده بود را از صحنه بیرون کرد، جز «هامفری بوگارت»، «گلوریا گراهام» و «آرت اسمیت» – که آخر هم درصحنۀ فینال استفاده‌ای از او نشد – به‌علاوۀ فیلم‌بردار و صدابردار. آن‌ها، پایانی که در قطع نهایی می‌بینیم را فی‌البداهه بازی کردند.

درست است که عنوان فیلم و شخصیت‌های آن بر اساس رمانی از «داراثی بی. هیوز» هستند، اما بزرگ‌ترین تفاوت بین کتاب و فیلم این است که «دیکسن استیل» در فیلم، فقط متهم به یک قتل است درحالی‌که در کتاب، یک متجاوز جنسی و قاتل زنجیره‌ای است. کارگردان، «نیکلاس ری» گفت که این تغییر را داده چون «بیشتر علاقه‌ داشتم فیلمی راجع به خشونت در وجود همه‌مان بسازم تا یک فیلم قاتل زنجیره‌ای یا یک فیلم راجع به یک بیمار روانی.» «هیوز» به‌هیچ‌وجه از این تغییرات در رمانش ناراحت نشد و اجرای «گلوریا گراهام» را ستایش کرد.

وقتی «ادموند ایچ. نورث» داستان را اقتباس می‌کرد، در همه حال به کتاب مرجع رجوع می‌کرد و «جان درک» را برای نقش «دیکس» در نظر داشت چون در رمان، این شخصیت خیلی خیلی جوان‌تر بود. از طرز برداشت «نورث» استفاده‌ای نشد و «اندرو اسلات» فیلم‌نامه را با کمک متعارف و همیشگی تهیه‌کننده، «رابرت لورد» و کارگردان، «نیکلاس ری» نوشت و نتیجۀ نهایی از زمین تا آسمان با رمان مرجع متفاوت شد. «اسلات» گفت که «هامفری بوگارت» آن‌قدر فیلم‌نامه را دوست داشت که می‌خواست بدون بازنگری، آن را کار کند – «اسلات» به یاد دارد که قطع نهایی خیلی به فیلم‌نامۀ اصلی او نزدیک است – اما پرس‌وجوهای بیشتر نشان داد که «ری» مرتباً فیلم‌نامه را بازنویسی می‌کرده و حتی بعضی قسمت‌ها را همان روز فیلم‌برداری اضافه می‌کرده است. در حقیقت، فقط 4 صفحه از 140 صفحۀ فیلم‌نامه دست‌نخورده باقی ماندند.

تهیه‌کننده، «رابرت لورد» از اینکه «نیکلاس ری» و «گلوریا گراهام» که آن موقع زن‌وشوهری در آستانۀ متارکه بودند را مجبور کند باهم کار کنند، نگران بود، به همین خاطر از «گراهام» خواست قراردادی را امضا و قید کند که «همسر من («ری») مجاز است کارهای من را هرروز جز یکشنبه‌ها از ساعت 9 صبح تا 6 بعدازظهر، کارگردانی، کنترل، راهنمایی، هدایت کند و حتی آن‌ها را دستور بدهد … قبول دارم در هر شرایط قابل‌تصوری، اراده و قضاوت او نسبت به اراده و قضاوت من در اولویت و غالب خواهد بود.» همچنین برای «گراهام» غدغن شد که «غر بزند، زبان‌بازی کند، مسخره‌بازی دربیاورد یا به هر شیوۀ متداول زنانۀ دیگری به دنبال فرصتی برای پرت کردن حواس «ری» یا تحت تأثیر قرار دادن او باشد.»

عنوان مقدماتی این فیلم، «پشت نقاب» بود.

«لوئیز بروکس» در مقالۀ خودش به نام «هامفری و بوگی» نوشت که بیشتر از هر نقش دیگری در کارنامۀ «هامفری بوگارت»، نقش «دیکسن استیل» در این فیلم بود که نزدیک‌تر به «بوگارت» واقعی‌ای که او می‌شناخت از آب درآمد.

بااینکه «گلوریا» و «بوگی»، 24 سال تفاوت سن داشتند، اما هر دو در سن 57 سالگی فوت کردند.

Read In English

In a Lonely Place

A haunting work of stark confessionalism disguised as a taut noir thriller, In a Lonely Place — Nicholas Ray’s bleak, desperate tale of fear and self-loathing in Hollywood — remains one of the filmmaker’s greatest and most deeply resonant features. It stars Humphrey Bogart as Dixon Steele, a fading screenwriter suffering from creative burnout; hired to adapt a best-selling novel, instead of reading the book itself he asks the hat-check girl (Martha Stewart) at his favorite nightclub to simply tell him the plot. The morning after, the girl is found brutally murdered, and Steele is the police’s prime suspect; however, the would-be starlet across the way, Laurel Gray (Gloria Grahame), provides him with a solid alibi, and they soon begin a romance in spite of Gray’s lingering concerns that the troubled, violent Steele might just be a killer after all. During production, Ray’s real-life marriage to co-star Grahame began to crumble, and his own vulnerability and disillusionment clearly inform the picture; the brooding, bitter Steele — a role ideally suited to Bogart’s wounded romanticism — is plainly a doppelganger for Ray himself (the site of his first Hollywood apartment is even employed as the set for Steele’s home), and the film’s unflinching examination of the character’s disintegration makes for uniquely compelling viewing.

Synopsis by Jason Ankeny

In a Lonely Place | Roger Ebert

The courtyard of the Hollywood building occupied by Humphrey Bogart in “In a Lonely Place” (1950) is one of the most evocative spaces I’ve seen in a movie. Small apartments are lined up around a Spanish-style courtyard with a fountain. Each flat is occupied by a single person. If you look across from your window, you can see into the life of your neighbor.

One apartment is occupied by Dixon Steele, an alcoholic screenwriter who has some success but is now in the midst of a long, dry spell. Across from him is Laurel Gray (Gloria Grahame), a would-be actress and a smart cookie. Steele is a bitter, angry man. Drinking at noon in his usual hangout, he succeeds in insulting his agent, punching a man who is cruel to an aging has-been actor and then getting in a fistfight with the son of a studio chief.

This concise opening scene, set in a bar inspired by Bogart’s own hangout, Romanoff’s, establishes Dixon Steele’s character and summarizes some of the things we sense about Bogart, that enigmatic man. They both drink too much. They’re both idealists who sympathize with underdogs. They both have a temper. Steele has, and Bogart was always able to evoke self-pity; remember his Dobbs in “Treasure of the Sierra Madre.” Bogart was at his best in conflicted roles, at his weakest in straightforward macho parts. Steele’s qualities make him an ideal partner for Laurel Gray, who has been around, knows the ropes and is more likely to fall for a wounded pigeon than a regular guy.

“In a Lonely Place” has been described by the critic Kim Morgan as “one of the most heartbreaking love stories ever committed to film,” and love is indeed what it’s really about. It has the look, feel and trappings of a film noir, and a murder takes place in it, but it is really about the dark places in a man’s soul and a woman who thinks she can heal them.

As carefully constructed by Bogart, who produced it, and directed by Nicholas Ray, from a great noir novel by Dorothy Hughes, it’s at pains to make its man and women adults who know their way around. Neither is a victim, except of their own natures: Dixon Steele a drinker with rotten self-esteem, Laurel Gray a woman who should know better than to invest in him.

In the film, Steele is given the job of adapting a trashy best-seller. He needs the work, but he can’t even bear to read the novel. A friendly hat-check girl named Mildred (Martha Stewart) tells him she loved it, and he hires her to come home with him and tell him the story. On their way through his courtyard, they pass Laurel Gray, and Gloria Grahame is perfect in how she conveys to him that she notices him. The storytelling session drags on, Mildred becomes a bore, and Steele sends her away. The next morning she’s found murdered. Steele, seen to leave the bar with her and with a long rap sheet involving assaults and fights, is the logical suspect.

Did anyone see Mildred leave his apartment? Yes, as it turns out, Laurel says she did, and provides an alibi when she’s brought to the police station. Something happens between Laurel and Dixon in the captain’s office that is unmistakable — and later that day they act upon it, no small talk, hungry with passion and hope.

Laurel gets Dixon off the sauce. He starts writing again. They’re helplessly in love, a little giddy with happiness. But the possibility lingers that he did murder the girl, and that Laurel testified for him out of instinct more than certain knowledge. An idyllic interlude on the beach suddenly turns ugly and leads to worse. We, and Laurel, are presented with the possibility that her life is in danger, especially if he drinks again. Ambiguity about the true Dixon Steele provides the soul of the film. The fact that they truly love each other its poignancy.

This is a crisp black-and-white film with an almost ruthless efficiency of style. It taps into the psyches of the three principals: Bogart, who bought the story to produce with his company; Nicholas Ray, a lean iconoclast of films about wounded men (James Dean in “Rebel Without Cause”), and the legendary Gloria Grahame (1923-1981), whose life story inspired Peter Turner’s extraordinary bookFilm Stars Don’t Die in Liverpool.Turner was the last of her many loves. She was married to Nicholas Ray but that ended during the making of this film, when Ray found her in bed with his 13-year-old son by an earlier marriage. (She and the boy, Tony, were married from 1960 to 1974.)

Life on the set was obviously fraught with emotional hazards. Ray had modeled the movie’s apartment complex on an apartment he once occupied at Villa Primavera in West Hollywood. When he moved out on Grahame, I learn from critic J. Hoberman, Ray actually moved onto the set and started sleeping there. The relationship between Dixon and Laurel mirrored aspects of Bogart’s own with the younger, strong-willed, nurturing Lauren Bacall. Yet perhaps they all sensed that they were doing the best work of their careers — a film could be based on those three people and that experience.

“In a Lonely Place” is a superb example of the mature Hollywood studio system at the top of its form. Photographed with masterful economy by Burnett Guffey (“Knock on Any Door,” “Bonnie and Clyde“), it understands space and uses the apartments across the courtyard to visualize the emotional relationship between Dixon and Laurel. Visible to each other, dependent on each other, they never officially move in together but remain enclosed, and no matter what they say, apart. Notice the way Guffey focuses light on Bogart’s eyes during a frightening speech when he imagines how Mildred was murdered.

“You know, Miss Gray,” he says, “you’re one up on me. You can see into my apartment but I can’t see into yours.”

“I promise you, I won’t take advantage of it.”

“I would, if it were the other way around.”

Bogart is so good at playing vulnerable men. It’s strange he has an enduring image as a tough guy. It would be more accurate to say he was tempered by experience. A decade before this film, in “Casablanca,” he was already the man drinking alone late at night, afraid of hearing an old song.

© Copyright, Ebert Digital LLC
AllMovie, a division of All Media Network, LLC.  | All Rights Reserved

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − 1 =