ویژه‌نامه

هیچکاک همچنان در صدر دنیای سینما است

به قلم راجر ایبرت | ۱۳ اوت ۱۹۹۹

نوزده سال بعد از مرگش گذشته است و او همچنان به‌اندازۀ هر کارگردان دیگری در تاریخ فیلم و سینما – حتی «اسپیلبرگ» – مشهور است. فیلم‌های کارگردان‌های دیگر بارها و بارها بازسازی شده‌ است، اما فقط «آلفرد هیچکاک» است که فیلمی چنان به‌یادماندنی و جاودانه ساخت که یک کارگردان دیگر، یک کارگردان خوب دیگر، به‌واقع سعی کرد آن را، نما به نما، بازسازی کند. نسخۀ بازسازی‌شدۀ «گاس ون سانت» از «روانی» در ۱۹۹۸، ایدۀ بدی بود، اما فکری است که ارزشمند است. «هیچکاک» که روز جمعه، یک ۱۳م قرن پیش در چنین روزی به دنیا آمد، نه‌تنها به‌عنوان استاد تعلیق بلکه به‌عنوان استاد اعظم سینما، کسی که فیلم‌هایش چنان متمایزند که هرکسی که با سبک او آشنا باشد می‌تواند ظرف چند نما کار او را شناسایی کند، همچنان باقی است. «هیچکاک» قانع بود و برای ساختن فیلم‌هایی با موضوع گناه و جنایت، انتظارهای چندانی نداشت. جدای از کنایه‌های زهر‌دار، هیچ جملۀ فیلسوفانه‌ای در آثار او دیده نمی‌شود. هیچ اثری هرگز (به‌اندازۀ آثار «هیچکاک») جدی گرفته نمی‌شود. «هیچکاک» از ستاره‌های بزرگ، لوکیشن‌های گوتیک و مجلل و تکنیک‌های فیلم‌برداری متهورانه استفاده می‌کرد. او، با اجرای یک نقش جزئی کوتاه در نزدیک به ابتدای تقریباً تمام فیلم‌هایش، در زمانه‌ای به لحاظ شخصیتی به شهرت رسید که مردم تقریباً تابه‌حال حتی راجع به کارگردان یک فیلم فکر هم نکرده بودند. زمانی که بیشتر کارگردان‌های جدی، تلویزیون را تقبیح می‌کردند، او با یک برنامۀ نیم-ساعته به نام «آلفرد هیچکاک تقدیم می‌کند»، حتی بیش‌ازپیش مشهور شد. او تا چه حد معروف شد؟ «هیچکاک» با استفاده از فقط چند خط منحنی، می‌توانست کاریکاتوری از خودش بکشد که به‌سرعت قابل‌شناسایی بود. این نمونۀ تاریخی به نظر حکایت مردی است که در زمان خودش مشهور بود اما حالا شاید نیمی-تقبیح‌شده، نیمی-فراموش‌شده و تاریخ-مصرف گذشته باشد (که یادآور تکامل تدریجی شهرت سسیل بی. دی‌مایلیز است)؛ اما قدر و قیمت «هیچکاک» به همان اندازه رفیع است که همیشه بوده است. بحث و مناظرۀ هفتۀ گذشتۀ مجلۀ فیلم بریتانیایی سایت-اند-ساوند با موضوع رأی‌گیری را مطالعه کنید که از کارگردان‌ها خواسته بودند به ۱۰ فیلم از برترین فیلم‌های «هیچکاک» رأی بدهند. وقتی درنهایت این لیست شامل فیلم‌های «ربکا»، «بیگانه‌ها در قطار» و «پنجرۀ عقبی» نشد، موجی از نارضایتی به راه افتاد. با آن تفاسیر، پس فاکتورهای «سوءظن» و «سحر و افسون» کجا بودند؟ (۱۰ فیلم برتر (منتخب) عبارت بودند از: «روانی»، «سرگیجه»، «بدنام»، «پرندگان»، «شمال از شمال غربی»، «سایۀ یک شک»، «خبرنگار خارجی»، «جنون»، «خانم ناپدید می‌شود» و «مارنی».) یک کارگردان دیگر نام ببرید که بتواند «غریبه‌ها در قطار» را بسازد و آن را به‌عنوان یکی از ۱۰ فیلم برتر خودش رتبه‌بندی نکند. طرح داستانی محبوب «هیچکاک» اغلب به این شکل خلاصه می‌شود: شخص بی‌گناهی که به‌اشتباه متهم می‌شود. از «کری گرانت» در «شمال از شمال غربی» گرفته تا «اینگرید برگمان» در «بدنام»، شخصیت‌های «هیچکاک» اغلب بی‌تقصیر بودند اما از یک دیدگاه خاص، گناهکار به نظر می‌رسیدند. «هیچکاک» در توضیح این دغدغۀ ذهنی، هیچ‌گاه از تعریف این داستان خسته نمی‌شد که چگونه وقتی پسر جوانی بود و رفتار بدی از او سر زده بود، پدرش او را با یک یادداشت به یک ادارۀ پلیس در لندن فرستاده بود و در آن یادداشت از سرگروهبان خواسته بود او را پشت میله‌ها بیندازد تا برایش درسی باشد. سال‌ها بعد، «هیچکاک» گفت که دوست دارد روی سنگ‌قبرش این کلمات حک شوند: می‌بینید چه اتفاقی می‌تواند برایتان بیافتد اگر پسر خوبی نباشید. «هیچکاک» که در لندن متولد شده بود، به‌عنوان یک دستیار، هنرمند و نویسنده وارد دنیای فیلم‌های صامت شد. اولین فیلم از فیلم‌های شخصی او، «باغ تفرّج» در اوج دوران اکسپرسیونیسم در آلمان تصویربرداری شد. «هیچکاک» در سرتاسر عمر حرفه‌ای‌اش، به زاویه‌های عجیب‌وغریب دوربین، سایه‌های دراماتیک، هم‌کناری* و مکاشفه‌های بصری غیرمنتظره علاقۀ خاصی داشت.

* در کنار هم قرار دادن اشیاء نامتجانس

اولین شاهکارهای او «مردی که زیاد می‌دانست» (۱۹۳۴) و «سی‌ونه پله» (۱۹۳۵) بودند و بعد از موفقیت چشمگیر «خانم ناپدید می‌شود» (۱۹۳۸) بود که «دیوید او. سلزنیک» تهیه‌کننده، بلافاصله «هیچکاک» را به هالیوود احضار کرد. تولید مشترک ۱۹۴۰ی آن‌ها، یعنی «ربکا»، برندۀ اسکار بهترین فیلم شد؛ جالب اینکه «ربکا» یک رمانس هولناک بود و هیچ نشانی از آن نوع از تعلیق که «هیچکاک» به آن معروف بود، نداشت. ستاره‌های بزرگ سینما هر کاری را رد می‌کردند تا بتوانند برای «هیچکاک» کار کنند. «جیمز استوارت» و «کری گرانت» چهار فیلم با او کار کردند. «اینگرید برگمان»، «جوزف کاتن»، «جان فونتین»، «هنری فاندا»، «جوئل مک‌کرا»، «گریس کلی»، «کیم نوواک» و «پل نیومن» در فیلم‌های او ظاهر شدند. خودش می‌گفت که دوست داشت از یک ستارۀ بزرگ استفاده کند، «چون می‌توانید از خیر حلقۀ اول که کاراکتر اصلی را پردازش می‌کند، بگذرید، به این دلیل که مخاطب از قبل او را می‌شناسد.» او بلوندهای جذاب را دوست داشت («نوواک»، «کلی»، «اوا ماری سنت»، «تیپی هدرن»، «جانت لی») از ژولیده و پریشان کردن آن‌ها لذت می‌برد. نقش‌اول‌های مرد او نقش‌های خشن بازی نمی‌کردند، بلکه آسیب‌پذیر بودند و شهامت زیادی از سوی «استوارت» لازم بود تا ضعف و عجز قهرمان علیل فیلم «پنجرۀ عقبی» و مرد مبتلا به جنون جنسی فیلم «سرگیجه» را بازی کند. «هیچکاک» که شیفتۀ جنبۀ تکنیکی فیلم‌ها بود، با دقت زیادی روی فیلم‌نامه‌هایش کار می‌کرد و هنرمندانی را استخدام می‌کرد تا طرح استوری‌برد تک‌تک نماها را برایش ترسیم کنند؛ خودش ادعا می‌کرد که وقتی کار فیلم‌نامه تمام می‌شد، باقی راه دیگر سرازیری بود. خودش را به چالش‌های فنی می‌کشاند. «قایق نجات» (۱۹۴۴) به‌کلی در یک قایق کوچک فیلم‌برداری شد و «طناب» (۱۹۴۸) با نماهای پیوستۀ ۱۰-دقیقه‌ای ساخته شد و به همین خاطر به نظر می‌رسید که کل فیلم در یک نمای واحد گرفته شده است. «پنجرۀ عقبی» (۱۹۵۴) «استوارت» را مجهز به یک جفت دوربین دوچشمی کرد و در یک سکانس هنرمندانه، او را در شرایطی گذاشت که یک نقشۀ قتل محتمل را با کلیدهایی که با نگاه کردن از پنجره به دست آورده بود، طراحی کند. «هیچکاک» در «روانی» (۱۹۶۰)، با تمرکز کامل روی یک ستارۀ بزرگ («لی»)، قبل از به کشتن دادن او در یک‌سوم ابتدایی فیلم، توقع و انتظارهای مخاطب را به بازی گرفت. «روانی» تأثیرگذارترین فیلم او نام گرفته است و طلیعه‌دار ژانر خشونت سینما در دوران فعلی است. بهترین فیلم او، «سرگیجه» (۱۹۵۸) بود؛ این فیلم حاوی صحنه‌ای است که در آن «نوواک» از یک مه سبزرنگ روح‌مانند در حالی ظاهر می‌شود که «استوارت» او را تماشا می‌کند. در چهرۀ «استوارت» تجلیل و ستایش دیده می‌شود: او تصویری از زن گمشده‌ای که تمام فکر او را به خود مشغول کرده را در ذهنش بازسازی کرده است. در چهرۀ «نوواک» درد است: او نه‌تنها تصویر آن زن است، بلکه در حقیقت، خود آن زن است، حقیقتی که نمی‌تواند آشکارش کند – به این خاطر که باوجود ظالمانه فریب دادن مرد، هنوز هم عاشق او است. ابهامات اخلاقی و روان‌شناسانۀ این صحنه چنان پیچیده‌اند که شما تنها می‌توانید پا پس بکشید، به خود بلرزید، یا به حال هردوی آن‌ها تأسف بخورید.

© Copyright, Ebert Digital LLC

Read In English

Roger Ebert | Hitchcock Is Still On Top Of Film World

Hitchcock Is Still On Top Of Film World
By Roger Ebert

Nineteen years after his death, he remains as famous as any director in movie history – even Steven Spielberg. Other directors have had their films remade, but only Alfred Hitchcock made one so monumental that another director, a good one, actually tried to duplicate it, shot by shot. Gus Van Sant’s “Psycho“ (1998) was a bad idea, but it’s the thought that counts.
Hitchcock, who was born on Friday the 13th a century ago today, remains not only the Master of Suspense but a grandmaster of the cinema, whose films are so distinctive that anyone familiar with his work can spot one after just a few shots.
Hitchcock was content, with very few exceptions, to make films about crime and guilt. There are no philosophical statements in his work, except ironic ones. Nothing is ever taken quite seriously. He used big stars, flamboyant locations, audacious camera strategies. By making a cameo appearance near the beginning of almost all of his films, he became personally famous at a time when most people never ever thought about a film’s director. When most serious directors scorned television, he became even more famous with a weekly half hour program, “Alfred Hitchcock Presents.” How well-known did he become? Using only a few curved lines, he was able to draw a caricature of himself that is instantly recognizable.
This case history would seem to add up to a man who was famous in his time but is now perhaps half-scorned, half-forgotten, past his sell-by date (the evolution of Cecil B. de Mille’s reputation comes to mind). But Hitchcock’s stature is as great as it ever was. Witness the controversy over last week’s poll by Sight and Sound, the British film magazine, which asked directors to vote on Hitchcock’s 10 best films. There was outrage when the list did not include “Rebecca,” “Strangers on a Train“ and “Rear Window.” And for that matter, where were “Suspicion” and “Spellbound“? (The top 10: “Psycho,” “Vertigo,” “Notorious,” “The Birds,” “North by Northwest,” “Shadow of a Doubt,” “Foreign Correspondent,” “Frenzy,” “The Lady Vanishes” and “Marnie.”) Name another director who could make “Strangers on a Train“ and not have it ranked as one of his best 10 films.
Hitchcock’s favorite plot is often summarized as: the Innocent Person Wrongly Accused. From Cary Grant in “North by Northwest” to Ingrid Bergman in “Notorious,” his characters were often blameless but seemed guilty from a certain point of view. In explaining this obsession, Hitchcock never tired of telling the story of how, when he was a young boy who had misbehaved, his father sent him down to a London police station with a note asking the desk sergeant to lock him up to teach him a lesson. Years later, Hitchcock said that on his tombstone he wanted these words: You see what can happen to you if you are not a good boy.
Born in London, Hitchcock broke into silent films as a go-fer, artist and writer. The first of his own films, “The Pleasure Garden,” was shot in Germany at the height of Expressionism, and throughout his career, he liked strange camera angles, dramatic shadows, weird juxtapositions, unexpected visual revelations. His first big hits were “The Man Who Knew Too Much” (1934) and “The 39 Steps” (1935), and after the huge success of “The Lady Vanishes” (1938), he was soon summoned to Hollywood by producer David O. Selznick. Their 1940 production of “Rebecca” won the Oscar as best picture; ironically, it was a macabre romance and did not have the kind of suspense for which Hitchcock was most famous.
The great stars dropped everything to work for Hitchcock. James Stewart and Cary Grant made four films with him. Ingrid Bergman, Joseph Cotten, Joan Fontaine, Henry Fonda, Joel McCrea, Grace Kelly, Kim Novak and Paul Newman appeared in his pictures. He liked to use a big star, he said, “because you can leave out the first reel, which establishes the character; the audience already knows him.” He liked cool blonds (Novak, Kelly, Eva Marie Saint, Tippi Hedren, Janet Leigh) and took delight in disheveling them. His male leads didn’t play rugged but vulnerable, and it took courage for Stewart to display the weaknesses of the wheelchair-bound hero in “Rear Window“ and the erotically obsessed man in “Vertigo.”
Fascinated by the technical side of the movies, Hitchcock worked meticulously on his scripts, hiring artists to draw storyboards of every shot; he claimed when the screenplay was finished, it was all downhill. He set himself technical challenges. “Lifeboat” (1944) took place entirely within a small boat, and “Rope“ (1948) was knitted together out of unbroken 10- minute takes, so it looked like the whole movie was made in one shot. “Rear Window“ (1954) gave Stewart a pair of binoculars and, in a virtuoso sequence, had him piece together a possible murder out of clues glimpsed through windows. In “Psycho“ (1960), Hitchcock played with audience expectations by focusing entirely on a big star (Leigh) before killing her off a third of the way through the movie.
“Psycho“ was been called the most influential of his films, ushering in the current period of screen violence. His best film was “Vertigo“ (1958); it contains a scene where Novak emerges from a ghostly green mist while Stewart watches her. In his face is exaltation: He has re-created the image of the lost woman he is obsessed with. In her face is pain: She is not only the image of that woman, but in fact was that woman, a fact she cannot reveal – because, having cruelly deceived him, she loves him.
The moral and psychological ambiguities of that scene are so complex that you can only cringe, or shiver, or pity them both.

© Copyright, Ebert Digital LLC

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *