فیلم و فلسفه

اگزیستانسیالیسم سارتر و گوست داگ

انسان باید در فاصله هفت نفس تصمیم خود را بگیرد
کارگردان: جیم جارموش | بازیگران: فارست ویتاکر، جان تورنی، تریشیا وسی و دیگران

فیلم با نماهایی از یک کبوتر نامه‌رسان که به‌آرامی از یک آسمان بی‌کران تهی می‌گذرد و با نماهای هوایی از یک چشم‌انداز صنعتی امروزی شروع می‌شود. یک نوای آهنگ دور و پراکنده با ضرب‌آهنگی بی‌شتاب، بنای لحن آرام و تقریباً رسمی و موقر داستان را می‌گذارد. این فضاهای بصری و سمعی پارامترهایی هستند که «گوست‌ داگ»، هیت‌من[۱] حرفه‌ای داستان، بر مبنای آن‌ها زندگی تشریفاتی عجیب‌وغریب خود را به سر می‌برد. «گوست‌ داگ» (با بازی «فارست ویتاکر») با کد رزمجویان قدیمی ژاپن، یعنی سامورایی، زندگی می‌کند. ما اولین بار او را در حالی می‌بینیم که نوکِ سقف آلونکش نشسته و در حال مطالعه است و کبوترهایش، اسباب‌ و اثاثیۀ زهوار دررفته‌اش و ابزار و آلات کارش – چندین اسلحه، صداخفه‌کن، جعبه‌ابزار و مقدار زیادی ابزار الکترونیکی – دورتادورش را گرفته‌اند. کتابی که می‌خواند، «هاگاکوره»[۲] است، یک‌جور کتاب راهنمای فلسفی در باب اخلاقیات و سلوک رزمجویان سامورایی که در اوایل قرن هجدهم در ژاپن تألیف و تدوین شد. 

در یک نمای کلوس‌آپ، یکی از متن‌های کلیدی کتاب را می‌بینیم که قهرمان داستان آن را با صدایی صاف و شمرده شمرده می‌خواند:

طریقت سامورایی در مرگ یافت می‌شود. مراقبه و اندیشۀ هرروزه در باب گریزناپذیری مرگ ضروری است. هرروزه زمانی که جسم و ذهن فرد در آرامش است، باید عمیقاً در اندیشه فرورود و مرگ خود را در حالی ببیند که با تیرهای پیکان، نیزه‌هایی از هر سو، ضربات شمشیر، معلق شدن روی امواج خروشان، پرتاب شدن در میان شعله‌های آتش، اصابت صاعقه یا ماندن زیر آوار یک زمین‌لرزۀ سهمگین، سقوط از صخره‌های هزاران فوتی، اقدام به سپوکو [خودکشی آیینی] در پی مرگ یک استاد، از پای درآمده است؛ و لازم و واجب است که هرروز انسان باید خود را مرده بینگارد. این است جوهرۀ روش سامورایی.

اکشن داستان زمانی شروع می‌شود که «گوست داگ»، اقامتگاهش را ترک می‌کند تا به وظیفه‌ای که بر عهده‌اش گذاشته‌شده رسیدگی کند. شب‌هنگام است. «گوست داگ» با مَنشی رسمی و آیینی جلوی محراب کوچکی که در نوک سقف آلونک قرار دارد، تعظیم می‌کند و بعد به‌آرامی راه خود را پیش می‌گیرد و در خیابان‌های عموماً خالی از سکنۀ محلۀ نیمه‌ویرانش به راه می‌افتد. وقتی از کنار یک گورستان رد می‌شود، ژست احترام و سلام دادن به اموات را به خود می‌گیرد. بالاخره چشمش به یک ماشین زیبا می‌افتد، نگاه می‌کند تا ببیند کسی آن دور و اطراف هست یا نه ماهرانه قفل ماشین را باز می‌کند، سوار می‌شود و با استفاده از یکی از ابزارآلاتش ماشین را روشن می‌کند و به‌آرامی شروع به راندن می‌کند و از محل دور می‌شود. یک سی‌دی داخل درایو ضبط می‌گذارد و به یکی از آهنگ‌های مالیخولیایی «ریزا» گوش می‌دهد. صفحۀ دیگری از کتاب «هاگاکوره» روی تصویر ظاهر می‌شود: اگزیستانسیالیسم سارتر و گوست داگ صفحه اول

برداشت دوگانه از یک امر ناگوار است. آدمی در طریقت سامورایی نباید در پی چیزی دیگر باشد. در هر چیز دیگری که یک مسلک نامیده می‌شود نیز این امر صادق است. اگر درک آدمی بدین‌سان باشد، قادر خواهد بود شنوای تمامی مسلک‌ها و بیش‌ازپیش همساز و همگام با مسلک خود باشد.

در این نقطه از فیلم، بیننده با رقیب‌های آیندۀ «گوست داگ» (ضدقهرمان‌های داستان) آشنا می‌شود، اعضایی از یک خانوادۀ جنایتکار مافیایی که در حال بحث در مورد ترور برنامه‌ریزی‌شدۀ یکی از خودشان هستند. «هندسام فرانک»[۳] رابطۀ صمیمی و نزدیکی با دختر رئیس جانی گروه دارد و یکی از اوباش این دار و دسته با «گوست داگ» قرارداد بسته است تا او را «لت‌وپار کند.» تصویری که از این گروه از اوباش ارائه می‌شود به‌نوعی مضحک و خنده‌دار است. آن‌ها برخلاف رفتار و منش آدمکشانه‌شان به نظر یک‌مشت متصدی بازنشستۀ فروشگاه می‌آیند که حالا تشکیل گروه داده‌اند. همگی رنگ و رو پریده و میانه‌سال هستند و بیشتر آن‌ها اضافه‌وزن دارند و به طرز وحشتناکی بدهیکل هستند. اربابشان، به این خاطر که آن‌ها کرایۀ اتاق مخصوص جلسه‌شان را نمی‌دهند، به آن‌ها ناسزا می‌گوید و توهین می‌کند. افراد گروه، بیشتر وقت خود را صرف تماشای کارتون‌های کودکانۀ تلویزیون می‌کنند. بااین‌همه، حرف‌ها و گفت‌و‌گوهایشان خشن است: آن‌ها طوری صحبت می‌کنند که گانگسترهای سینمای نوآر قدیم حرف می‌زدند؛ و همچنان درگیر دغدغه‌های گروه‌های مافیایی، به سبک و سیاقی که معمولاً آن‌ها را می‌بینیم، هستند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *