فرضیات بنیادین می‌باید مورد سؤال قرار گیرند

کارگردان: لوئیس گیلبرت | فیلم‌نامه‌نویس: ویلی راسل | اکران: ۱۹۸۳ | با بازی: جولی والترز، مایکل کین و دیگران

«ریتا» (با بازی «جولی والترز») آرایشگر بیست‌وشش‌ساله‌ای از «لیورپول» است که تصمیم گرفته است تحصیلاتش را از سر بگیرد. البته نه شکلی از تحصیلات که صرفاً شغل بهتر یا حقوق و عایدی بیشتری برای او به دنبال داشته باشد، بلکه تحصیلاتی که دریچه‌ای از یک جهان کاملاً جدید را به روی او باز کند – یک تحصیلات آزادی‌خواهانه. «ریتا» می‌خواهد شخصیت متفاوتی باشد و سبک زندگی سراسر متفاوتی ازآنچه تا به امروز داشته است را در پیش بگیرد.

او در اوپن یونیورسیتی ثبت‌نام می‌کند، یک برنامۀ آموزشی دولتی که به دانشجویان غیر-سنتی اجازه می‌دهد از نوعی از تحصیلات عالیه برخوردار شوند که سابق بر این صرفاً کم‌وبیش درخور فرزندان طبقات بالای اجتماع و به‌طور خاص مخصوص دانشجویان مرد این طبقه از جامعه بوده است. داستان «تعلیم دادن ریتا» توصیفگر و نمایشگر مسیرها و تغییر و تحولاتی است که این آرایشگر جوان می‌باید پشت سر بگذارد تا بتواند شخصیت خود را از سطح فردی که تابه‌حال تقریباً هیچ آموزش رسمی‌ای ندیده است تا جایگاه دانشجویی که امتحانات دانشگاهی خود را با سهولت و با نمرات ممتاز و عالی می‌گذراند، ارتقا دهد. فیلم، در جریان روایت این داستان، همچنین به‌نوعی به بیننده القا می‌کند که هدف غایی از یک پروسه تحصیلات لیبرال چه می‌تواند باشد.

داستان در قالب یک ماجرای کمدی ارائه می‌شود، ماجرای کمیکی که حول محور رابطۀ شخصی و آموزشی «ریتا» و معلم خصوصی و اصلی‌اش، دکتر «فرانک برایانت» (با بازی «مایکل کین») می‌گردد. «فرانک برایانت» ادبیات مقابله‌ای تدریس می‌کند و آماده‌سازی «ریتا» برای امتحاناتش کار و وظیفۀ او است. متأسفانه، «فرانک برایانت» اشتیاق و علاقۀ خود به زمینۀ کار آکادمیکش و دیگر وظایف مرتبط با تعلیم و آموزش را به‌کلی از دست داده است. او از بسیاری از دانشجویان عادی‌ و همیشگی‌اش بیزار است و کارکرد اصلی ردیف‌ردیف آثار کلاسیکی که هنوز هم طبقات کتابخانۀ دفتر او را پرکرده‌اند، درواقع پنهان کردن بطری‌های ویسکی‌ای است که او دیگر بدون آن‌ها نمی‌تواند روز را شب کند و ترم‌های آموزشی را به پایان برساند. او حین تدریس در کلاس‌های عادی‌ و روزمره‌اش اغلب مست است و در پاسخ به اعتراض دانشجویی که می‌گوید دانشجوها در کلاس «برایانت» چیز زیادی از ادبیات یاد نمی‌گیرند، معلم بی‌رمق با ترشرویی و عصبانیت او را نصیحت می‌کند: «ببین، خورشید داره می‌تابه و تو هم جوونی. اینجا چی کار می‌کنی؟ چرا نمیری بیرون و یه کاری نمی‌کنی؟ چرا نمیری پی عشق‌بازی – یا همچین چیزایی؟»

«فرانک برایانت»، روشنفکر سرخورده و مأیوسی است که دیگر هیچ‌گونه کمکی به [پیشرفت] ادبیات، فرهنگ یا زندگی ذهن نمی‌تواند بکند. آشنا کردن مردم طبقۀ کارگر، به‌طور خاص، با دنیای تحصیلات عالیه ازنظر او کاملاً بی‌فایده و بی‌مورد است. وقتی او متوجه می‌شود که به‌عنوان معلم خصوصی و اصلی «ریتا» در نظر گرفته شده است، به یکی از همکارهای معلمش می‌گوید: «چرا یه آدم بالغ از آب و گل دراومده می‌خواد بیاد اینجا اونم بعدازاینکه پشت سر گذاشتن یه روز کاری سخت خودش بیشتر از توان و تصور منه.» او خودش بیشتر ترجیح می‌دهد به یک میخانه برود تا اینکه بعدازظهرش را صرف آموزش به یک دانش‌آموزِ محروم کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × 2 =