مروری بر زندگی و آثار «مارلون براندو» به قلم «راجر ایبرت»
«براندو» در فیلم‌ها یک یاغی و در زندگی یک شخصیت خاص بود
به قلم راجر ایبرت | سوم جولای 2004

1924: در 3 م آوریل، در اوماهای ایالت «نبراسکا»، از نژادی هلندی-ایرلندی، به‌عنوان کوچک‌ترین فرزند یک پدر فروشنده و یک مادر بازیگر آماتور به دنیا می‌آید.
1938: سال اول دبیرستان را در مدرسۀ «لیبرتی ویل» نام‌نویسی می‌کند.
1944: اولین حضور تئاتری خودش را در برادوی، در نقش یک پسر نوجوان در شاهکار «یادمه مامان» رقم می‌زند.
1946: بعد از ایفای نقش یک کهنه‌سرباز جنگ جهانی دوم در «کافه تراکلاین»، خوش آتیه‌ترین بازیگر مرد برادوی لقب می‌گیرد.
1947: تصویر برجسته و دوران‌ساز خودش را با نقش «استنلی کووالسکی» در «اتوبوسی به نام هوس» از «تنسی ویلیامز» در «برادوی» به نمایش می‌گذارد.
1950: اولین فیلم سینمایی‌اش را با نقش یک کهنه‌سرباز افلیج در «مردان» به کارگردانی «فرد زینه مان» تجربه می‌کند.
1952: اولین نامزدی اسکار را برای «اتوبوسی به نام هوس» (سال 1951)، دریافت می‌کند.
1955: پس از سه بار پی‌درپی ناکامی در نامزدی‌های اسکار به‌ویژه برای «جولیوس سزار» و «زنده‌باد زاپاتا!» درنهایت برای فیلم «در بارانداز» (سال 1954) برندۀ جایزۀ آکادمی می‌شود.
1961: اولین تجربۀ کارگردانی‌اش در فیلم «سربازان یک‌چشم» به تائید بسیاری، فاجعۀ زمان خودش به شمار می‌رود.
1963: به همراه «چارلتون هیستون»، «هری بلافونته»، «جیمز بالدوین» و چهره‌های برجستۀ دیگر، در راهپیمایی حقوق شهروندی در «واشنگتن دی. سی» شرکت می‌کند.
1966: یک جزیرۀ خصوصی و منتهی به سواحل اقیانوس آرام می‌خرد و در طول سه دهۀ بعدی زندگی‌اش، گاه‌به‌گاه در آن ساکن می‌شود.
1972: به خاطر شهرت تحلیل رفته‌اش در هالیوود، به‌اجبار برای نقش «دون کورلئونه» در «پدرخوانده» تست صدا می‌دهد. این نقش، به اجرای متمایز و معرف او تبدیل می‌شود.
1973: در اعتراض به نحوۀ رفتار با بومیان آمریکا، اسکار بهترین بازیگر مرد را برای «پدرخوانده» (سال 1972) رد می‌کند و «ساشین لیتل‌فدر» را به مراسم می‌فرستد تا به نمایندگی از جانب او سخنرانی کند.
1978: برای حضور کوتاهش در نقش «جور-ال» در «سوپرمن» (سال 1978) دستمزد به‌مراتب بیشتری نسبت به «کریستوفر ریو» در نقش اصلی، دریافت می‌کند.
1979: برای نقش فرعی‌اش در «ریشه‌ها: نسل بعد» برندۀ یک جایزۀ «امی» می‌شود.
1989: پس از یک دوره کناره‌گیری، برای بازی در «یک‌فصل سفید خشک» به سینما برمی‌گردد که برای آن، نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر مکمل می‌شود.
1990: پسر بزرگش، «کریستین» به اتهام قتل «دگ درولت»، معشوق خواهر ناتنی‌اش، «شاین»، بازداشت می‌شود.
1994: خودزندگینامه‌اش را با عنوان «براندو: ترانه‌هایی که مادرم یادم داد» می‌نویسد که به خاطر نشان ندادن بخش عمدۀ «براندوی واقعی» موردانتقاد قرار می‌گیرد.
1995: در یک مصاحبۀ بی‌سروته در «برنامۀ زندۀ «لری کینگ» در سی.ان.ان»، براندو لب‌های «کینگ»، مجری برنامه را می‌بوسد.
2001: در آخرین فیلم سینمایی‌اش، به نام «سرقت بزرگ» به کارگردانی استاد حماقت اسبق، «فرانک آز»، بازی می‌کند. از «آز» متنفر است، او را «خوک‌بچّه‌ خانم» صدا می‌زند و حاضر نیست در یک‌زمان با کارگردان سر صحنه حاضر باشد.
2004: در ماه مه، کار صداگذاری برای شخصیت یک بانوی سالخورده در یک فیلم انیمیشنی با عنوان «بیگ باگ من» را تمام می‌کند.
2004: به دلیل نارسایی سیستم ریوی، در 1 جولای، در 80 سالگی، در لس‌آنجلس از دنیا می‌رود.

او قدرتمندترین بازیگر تاریخ سینما و البته یکی از دیوانه‌کننده‌ترین فعالان این عرصه بود. در موفقیت برخی از بهترین فیلم‌های تمام دوران، عامل تعیین‌کننده بود و درعین‌حال و از روی بی‌قیدی در بعضی از بدترین آثار سینمایی ظاهر می‌شد. او یک شاعر و دست‌آخر، یک ندار بود، اما در تمام برهه‌های زندگی‌اش، بدون تردید، به قطع و یقین، به نحوی ماهرانه و بی‌نظیر، «مارلون براندو» بود.

این بازیگر برجسته، روز سه‌شنبه در بیمارستان افشانشده‌ای در لس‌آنجلس، در اثر نارسایی ریوی، در 80 سالگی از دنیا رفت. خبر فوت او، توسط وکیلش، «دیوید جی. سیلی» روز جمعه اعلام شد. «براندو» در حالی مرد که داستان‌هایی درباره‌اش روی صفحات جراید آمد که ادعا می‌کردند که او تقریباً فقیر بود، چند اتاقی در «هالیوود‌هیلز» در اختیار داشت و با استفاده از بیمۀ اجتماعی و ته‌ماندۀ دریافتی از بعضی فیلم‌هایش گذران زندگی می‌کرد.

فیلم‌های قدیمی تلویزیون را ببینید تا تفاوت بازیگری در سال‌های قبل و بعد از 1947 را درک کنید. این همان سالی است که «براندو» برای اولین بار روی صحنۀ نمایش مردانگیِ «تنسی ویلیامز»، در «برادوی»، نقش «استنلی کووالسکی» بدخلق را در «اتوبوسی به نام هوس» بازی کرد.

اجرای او، نوعی حصار روانی را در هم شکست و دست بازیگران هم‌نسل خودش و نسل‌های آینده را در بروز و کنترل احساساتی که بازیگران بسیار قدیمی‌تر قادر یا مایل به نمایش آن نبودند، باز گذاشت. گفته می‌شد که سبک او را مدرّس مشهور بازیگری، «استلا آدلر» باب کرده بود، اما شاید این سبک، منحصر به خودِ «براندو» بوده و «آدلر» صرفاً آن را کشف و تقویت کرده باشد. آن‌طور که «باب تامس» از «اسوشیتدپرس» به یاد می‌آورد، فقط یک هفته تمرین با «براندو» برای «آدلر» کافی بود تا بگوید که ظرف یک سال او بهترین بازیگر جوان آمریکا خواهد شد.

نسل بعد از او، ره‌آورد ارزشمندی داشت، بازیگران «متد» و گرچه تئوری‌ها و منابع آموزشی فراوانی در رابطه با این «متد» وجود دارد، اما حقیقت آن است که تااندازه‌ای متشکل از تعداد زیادی بازیگر است که سعی می‌کنند همان کاری را بکنند که «براندو» می‌کرد. «پل نیومن»، «مونتگومری کلیفت»، «جیمز دین»، «رابرت دونیرو»، «جک نیکلسن»، «آل‌پاچینو»، «شان پن» و «جانی دپ» همگی چیزی را مدیون «براندو» هستند و ایفای نقشی مانند آنچه «چارلیز ترون» در «هیولا» (سال 2003) به نمایش گذاشت، تقریباً جزءبه‌جزء از طریق راه‌هایی میسر شد که «براندو» پیش از آن، باز کرده بود.

یکی از مجلات اخیر «پرمیر» در فهرست نظرخواهی‌شدۀ خود، از شخصیت «دون کورلئونه» «براندو» در «پدرخوانده» (سال 1972) «فرانسیس فورد کاپولا»، به‌عنوان تنها شخصیت به‌یادماندنی در تاریخ فیلم و سینما نام برد. «پدرخوانده» همواره در یا نزدیک به صدر لیست‌های بی‌شماری از فیلم‌های برتر قرار دارد و دایرۀ شاهکارهای «براندو» همچنین «اتوبوسی به نام هوس» (سال 1951)، «در بارانداز» (سال 1954)، «اینک آخرالزمان» (سال 1979) و «آخرین تانگو در پاریس» (سال 1972) را در برمی‌گیرد. در این فیلم‌ها، «براندو» بی‌باک بود و در «آخرین تانگو» در یک صحنۀ س…س معروف که احتمالاً هیچ بازیگر مطرح دیگری شهامت اجرای آن را نداشت، پرده از عمق روانش برداشت.

«اینک آخرالزمان» با خارج از تصویر نگه‌داشتن «براندو» تا پردۀ پایانی فیلم، نهایت استفاده را از حالت رازگونگی او برد؛ او، کلنل «کورتز» بود، باهوش، دیوانه، پنهان‌شده در جنگلی در «ویتنام» که عملیات مخصوص به خودش را اجرا می‌کرد. حتی زمانی هم که در تصویر ظاهر شد، بیشتر در سایه دیده می‌شد و به شکلی از وحشت جنگ حرف زد که بسیار فراتر از سطح فیلم و شخصیت، اوج گرفت.

«براندو» انواع شخصیت‌ها را در انواع فیلم‌ها بازی کرد و گیشه‌های به شدّت موفقی با فیلم‌های «زنده‌باد زاپاتا» (سال 1952)، «مردان و عروسک‌ها» (سال 1955)، «قهوه‌خانۀ ماه اوت» (سال 1956) و «سایونارا» (سال 1957) داشت. او شانسش را با پروژه‌های حسّاسی مثل «درخشش‌های یک چشم طلایی» (سال 1967) به کارگردانی «جان هیوستون» و «سربازان یک‌چشم»، محصول سال 1961 به کارگردانی خودش، تجربه کرد.

و هرروز بیشتر از روز قبل، به نظر می‌رسید که از تحریک کردن هالیوود با رفتار غیرقابل‌پیش‌بینی خودش لذت می‌برد. او جایزۀ آکادمی را برای بازی در «در بارانداز» و «پدرخوانده» برد و برای شش نقش دیگر نامزد دریافت اسکار شد، اما تا همیشه، به خاطر شرکت نکردن در مراسم دریافت اسکار برای «پدرخوانده» و فرستادن زنی به نام «ساشین لیتل‌فدر» به‌جای خودش، در اعتراض به تبعیض نژادی علیه سرخپوستان آمریکایی در یادها خواهد ماند. آن ماجرای «لیتل‌فدر» که بعدها معلوم شد بازیگری به نام «ماریا کروز» بوده و سرخپوست هم نبوده، فقط به رسوایی «براندو» دامن زد. (توضیحات زیر در رابطه با خانم «لیتل‌فدر» را ببینید.)

زندگی «براندو» در دهه‌های بعدی، با مشکلات شخصی و جسمی او سر زبان‌ها افتاد. در 1990، پسرش «کریستین» با گلوله، «دگ درولت»، معشوق خواهر ناتنی‌اش، «شاین» را در خانۀ واقع در لس‌آنجلس کشت؛ «کریستین» به 10 سال حبس محکوم شد و پنج سال بعد، «شاین» خودکشی کرد.

«براندو» که در نقش‌های اوّل خود، مثل نقش سردستۀ گروه موتورسوارِ فیلم «وحشی» (سال 1953) آن‌چنان چالاک و پرانرژی بود، در چند دهۀ آخر زندگی‌اش، اضافه‌وزن وحشتناکی پیدا کرد. این معضل را، او با لباس‌های گشاد و تیره، یا با استفاده از سایه می‌پوشاند؛ در «اینک آخرالزمان» چیزی که اغلب می‌توانیم از «براندو» ببینیم، صورت او است. در شاید بدترین فیلمش، «جزیرۀ دکتر مورئو» (سال 1996)، آن‌طور که «جیمز براردینلی» منتقد می‌نویسد، «تنها حدود 15 دقیقه در تصویر است و در همین مدّت هم احتمالاً دورِ کمر حیرت‌انگیزش بیشتر از بازی‌اش توجه ما را جلب می‌کند.»

با تمام این‌ها در کمدی بسیار بامزه‌اش، «سال‌اولی» (سال 1990)، «براندو» از این جثۀ عظیم، آن‌هم درحالی‌که شکلات‌های M&M را ملچ و ملوچ‌کنان می‌خورد و با مسخرگی ادای «دون کورلئونه» را درمی‌آورد، به‌عنوان نوعی جوک استفاده کرد و بعد، درصحنۀ اسکی‌بازی روی یخ، درحالی‌که با آهنگ «تونی بنت» نرم روی یخ سر می‌خورد، چه شکوه خیره‌کننده‌ای را به نمایش می‌گذارد. «براندو» می‌توانست با چنین حرکت غافلگیرکننده‌ای، ضربۀ ناخوشایندی به بیننده وارد کند. این، یک اجرای کمیک عالی و باوقار بود، گرچه خودش به یک مصاحبه‌کننده گفته بود که فیلم، «آشغال» بوده – و بعد، چند روز بعد، بیانیه‌ای منتشر کرده و گفته بود که احتمالاً با تمام این‌ها فیلم خوبی خواهد بود.

تمام آن نقش‌های آخر را به‌وضوح به خاطر پول بازی کرد؛ حتی برای فیلم «اینک آخرالزمان» هم دستمزد درخواستی او فوق‌العاده بالا بود و در وقایع‌نگاری «قلب‌های تاریکی»، مستندی دربارۀ مشقّت‌های «کاپولا» در ساخت این فیلم، هم آورده شده است. هرچند، «کاپولا» هم دراین‌بین چیزی را از دست نداد، چراکه هیچ بازیگر دیگری برای القای هدف نادیدۀ این سفر رودخانه‌ای پرمخاطره که دو ساعت ابتدایی فیلم را شامل می‌شود، به‌اندازۀ کافی نمادین نبود.

من در شب اول نمایش جهانی فیلم در «کن» بودم و هنوز هم آن سکوت سرشار از انتظار و مهیجی که وقتی همگی برای دیدن اولین نمای اجمالی از «براندو» به جلو خم می‌شدیم، فضا را پر کرده بود را به خاطر دارم. لطیفۀ آن شب «کن» این بود که پی‌رنگ داستان، مردانی را نشان می‌دهد که مرگ را به جان می‌خرند تا ببینند «براندو» می‌خواهد چه چیزی را رو کند.

زندگی و کار «براندو» تحت نفوذ طبیعتی بود که می‌شود آن را متکبّر یا مستقل یا آزاداندیش یا صرفاً غیرمتعارف نامید. در 1995، در یک مصاحبۀ تلویزیونی طولانی بدنام با «لری کینگ»، وقتی «براندو» با یک پیراهن رنگارنگ و شلوار کوتاه در برنامه ظاهر شد و وقتی «کینگ» تلاش می‌کرد آگهی‌های بازرگانی پخش شود همچنان حرف می‌زد و اصرار داشت مصاحبه‌کننده شیرینی‌های خانگی‌ای را بخورد که تلویحاً گفته بود از مواد نه‌چندان مطلوبی هم درست شده و بعد هم مصاحبه را با بوسیدن «کینگ» بهت‌زده، تمام کرد، آیا فقط مسخره‌بازی درمی‌آورد، یا واقعاً می‌دانست دارد چه‌کار می‌کند؟

«برنامۀ زندۀ شنبه‌شب» به‌هیچ‌وجه جسارت آن را نداشت که بلایی را بر سر «براندو» بیاورد که او سر خودش آورد – اما برنامه، برنامۀ بی‌نظیری بود و باید آن را می‌دیدید، «براندو» روی لبۀ یک تیغ تیز بود درحالی‌که دیگر بازیگران هم‌شأن و ردۀ او در چنین شرایطی بسیار سیّاس و ملال‌آور می‌بودند.

از سه ازدواج، زندگی عشقی آشفته و فرزندهای جوراجور او مطالب زیادی نوشته شده است؛ اما «براندو» در روابط عاشقانه هم درست مثل زمینه‌های دیگر، راه خلافِ قاعده و عرفِ مخصوص به خودش را می‌رفت. او آدم کلوپ‌های سوپرمدرن، ضیافت‌‌های خیریه و مصاحبه‌کننده‌های فرش قرمز نبود، بلکه دور از انظار و اغلب در خلوتگاهی در «تاهیتی» زندگی می‌کرد. «مارتین اسکورسیزی» به من گفت که او و «دونیرو» برای مشاوره با «براندو» در رابطه با یک پروژه به «تاهیتی» پرواز کرده بودند و چندین روز را صرف صحبت راجع به – خوب آن‌ها مطمئن نبودند راجع به چه صحبت کرده بودند و وقتی هم برگشته بودند نمی‌توانستند با اطمینان بگویند چه تصمیمی گرفته شده بود.

سال گذشته، من گفتگوی تلفنی مفصّلی با «براندو» داشتم که جریان آن ازاین‌قرار بود. «نانسی دو لس سانتوز» که زمانی تهیه‌کنندۀ «سیسکل و ایبرت» بود، در حال تولید مستندی به نام «پردۀ برنزی» در رابطه با یک قرن زندگی بازیگرانی با اصلیت آمریکای لاتین، در «هالیوود» بود. او می‌خواست با «براندو» به خاطر نقشی که در «زنده‌باد زاپاتا!» داشت و در کل به خاطر حمایتش از نژاد لاتین، صحبت کند.

«براندو» قبول کرد؛ اما وقتی «سانتوز» برای فیلم‌برداری به خانۀ او آمد، «براندو» اصرار کرد که «سانتوز» هم در تصویر به او ملحق شود – و به‌این‌ترتیب «براندو» توانست با «سانتوز» مصاحبه کند. چیزی که «سانتوز» گفت این بود، «چیزی نگرفتم که بتوانم استفاده کنم، ولی حس می‌کنم یک دوست پیدا کردم.»

«براندو» شمارۀ تلفن من را از «سانتوز» گرفت، اما بیش از یک سال طول کشید تا بالاخره یک‌شب تلفن زنگ خورد و بله «مارلون براندو» بود. مات و مبهوت بودم. ما حدود 45 دقیقه صحبت کردیم اما مصاحبه‌ای در کار نبود و من دربارۀ هیچ‌کدام از فیلم‌هایش از او سؤالی نکردم. او برنامه را چید. پروژه‌ای داشت که می‌خواست باهم روی آن کارکنیم. دلم می‌خواست به شما بگویم که پروژه چه بود، اما اطّلاعی از آن ندارم.

نه اینکه او آشفته یا گیج بود. خیلی هم کامل و شفاف منظورش را رساند، اما به‌نحوی‌که هیچ مفهوم قابل بازگو کردنی نداشت. اجرایی بود که در آن، او داشت نقش مردی را بازی می‌کرد که می‌خواست پروژه‌ای را به سبکی خاص مطرح کند؛ مرد و نحوۀ طرح، محتوا بودند، نه پروژه. وقتی گوشی را گذاشتم، همسرم بی‌تاب بود تا بفهمد «براندو» چه می‌خواست. به او گفتم، «کوچک‌ترین اطلاعی ندارم، اما طوری که او می‌گفت مسحورکننده است.»

متن زیر 25 م ژانویۀ 2005 دریافت شد:

آقای «ایبرت» عزیز،

این مؤسسۀ حقوقی نمایندۀ «ساشین لیتل‌فدر» می‌باشد. موکل ما درخواست کرده‌اند جهت رفع سوءتعبیری که شما دربارۀ ایشان دارید و همچنین جهت رفع هرگونه ابهام، این نامه برای شما ارسال شود. به‌علاوه، از شما می‌خواهیم تا این مطلب را برای «مارلون براندو» عزیزتان بازنویسی و جهت جلوگیری از هرگونه سوءتفاهم بیشتر از سوی عموم که به‌واسطۀ تحقیقات کامل و اطلاعات صحیحتان در رابطه با موضوعات مربوط به فیلم و سینما، به شما اطمینان دارند، حقیقت را منعکس کنید.

«ساشین کروز لیتل‌فدر» یک سرخپوست بومی آمریکایی مادرزاد است. او در شهر «سالیناس» ایالت کالیفرنیا از یک مادر آنگلوساکسون و پدری از قبیلۀ یاکویی از آپاچی‌های کوه سفید، متولد شد. نام خانوادگی شوهر او «کروز» است. او به مدت تقریباً 7 سال متأهل بود. او نام تئاتری «ساشین لیتل‌فدر» را قبل از ازدواج و درست بعد از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان، اختیار کرد.

موکل ما «مارلون براندو» را در جریان جنبش سرخپوستی آمریکا ملاقات کرد. «مارلون براندو» با رهبران AIM (جنبش سرخپوستی آمریکا) «دنیس بنکز» و «راسل مینز» روابط دوستانه داشت. آقای «براندو» قصد داشتند بیانیه‌ای در رابطه با جریانات نزاع و کشتار «ووندد نی» تنظیم کند و به همین خاطر با رهبران AIM تماس گرفته و از آن‌ها تقاضای نماینده‌ای را کردند که از جانب ایشان جایزۀ آکادمی را تحویل بگیرد. رهبران جنبش، «ساشین لیتل‌فدر» را برای گرفتن اسکار به نمایندگی از آقای «براندو» انتخاب کردند، چراکه «لیتل‌فدر» از پیش، در فیلم‌های هالیوودی به‌عنوان بازیگر تیپ کار می‌کرد و درواقع در فیلم «بیلی جک» نیز حضور داشت.

در سال 1999، «راسل مینز» مجری یک برنامۀ یک ساعت و نیمه در شبکۀ «لس‌آنجلس» بود که در آن از «ساشین لیتل‌فدر» به خاطر امید بخشیدن به تمام سرخپوستان آمریکایی در 1973 با حضورش در مراسم اسکار و به خاطر تأکید بر شرایط محاصره و اوضاع حاکم بر شهر «ووندد نی»، تقدیر کرد. هم‌زمانی حضور «لیتل‌فدر» در مراسم اسکار و وقایع «ووندد نی» در داکوتای جنوبی، توجه اجتماعی مردم آمریکا را معطوف به این موضوع کرد.

در صورت تمایل، «ساشین لیتل‌فدر» با کمال میل یک کپی از مصاحبه‌اش با «راسل مینز» را در اختیارتان قرار می‌دهد تا به‌این‌ترتیب بتوانید نقش او در ماجرا و اینکه چرا از جانب رهبران AIM و آقای «براندو» برای قبول اسکار از طرف ایشان، انتخاب شد را درک کنید.

ممنون می‌شویم اگر بتوانید در مقالۀ درحالت‌برعکس خیلی خوبتان دربارۀ «مارلون براندو» تجدیدنظر و به‌این‌ترتیب حقیقت را دربارۀ «ساشین لیتل‌فدر» منعکس کنید. خانم «لیتل‌فدر» برای اطلاع از صحت و صدق وقایع پیرامون حضورشان در مراسم اسکار که تااندازه‌ای به مقالۀ شما مربوط می‌شود، ذی‌حق هستند.

ارادتمند شما، «جنیفر جی. هاگن»


© Copyright, Ebert Digital LLC

Read In English

1924: Born April 3, in Omaha, Neb., of Dutch-Irish descent, the youngest of three children of a salesman and an amateur actress.
1938: Enrolls in Libertyville High School as a freshman.
1944: Makes his Broadway debut as the teenage son in the hit “I Remember Mama.”
1946: Is named Broadway’s most promising actor after he plays a World War II veteran in “Truckline Cafe.”
1947: Creates his landmark portrayal of Stanley Kowalski in Tennessee Williams’ “A Streetcar Named Desire“ on Broadway.
1950: Makes his film debut in Fred Zinnemann’s “The Men,” as a paralyzed war veteran.
1952: Receives his first Oscar nomination for “A Streetcar Named Desire” (1951).
1955: After losing three consecutive Oscar bids (“Julius Caesar“ and “Viva Zapata!”), finally wins for “On the Waterfront“ (1954).
1961: Makes his directorial debut on “One-Eyed Jacks,” widely regarded as a disaster at the time.
1963: Participates in civil rights march in Washington, D.C., with Charlton Heston, Harry Belafonte, James Baldwin and other luminaries.
1966: Buys a private island off the Pacific coast and lives there off and on for the next three decades.
1972: Is forced to audition for the role of Don Corleone in “The Godfather“ because of his diminished reputation in Hollywood. It would become his defining performance.
1973: Rejects the best actor Oscar for “The Godfather” (1972) to protest the treatment of Native Americans and sends Sacheen Littlefeather to the ceremony to make a speech on his behalf.
1978: Receives more money for his short appearance as Jor-El in “Superman“ (1978) than Christopher Reeve does in the title role.
1979: Wins an Emmy Award for his supporting performance in “Roots: The Next Generation.”
1989: Comes out of retirement to act in “A Dry White Season,” for which he receives a supporting actor Oscar nomination.
1990: His oldest son Christian is arrested for murdering Dag Drollet, boyfriend of half-sister Cheyenne.
1994: Writes his autobiography, Brando: Songs My Mother Taught Me, which is criticized for not revealing much of “the real Brando.”
1995: In a rambling interview on CNN’s “Larry King Live,” Brando kisses host King on the mouth.
2001: Makes his last feature film, “The Score,” directed by former Muppet master Frank Oz. He hates Oz, calling him “Miss Piggy“ and refuses to be on the set at the same time as the director.
2004: Completes voice work in May for the character of an old lady in an upcoming animated film titled “Big Bug Man.”
2004: Dies of lung failure July 1 at age 80 in Los Angeles. Sources: IMDB.com and wire reports.

He was the most influential actor in the history of the movies, and one of the most exasperating. He was instrumental in the success of some of the greatest films of all time, and cheerfully appeared in some of the worst. He was a poet and, at the end, he was a pauper, but in all the seasons of his life, he was unmistakably, defiantly, brilliantly Marlon Brando.

The great actor died Thursday in an undisclosed Los Angeles hospital, of lung failure, at the age of 80. His passing was made known Friday by his attorney David J. Seeley. Brando died as stories appeared in print claiming that he was nearly destitute, occupying a few rooms in the Hollywood Hills, living off Social Security and the residuals from some of his movies.

Look at old movies on TV, and you will sense a difference in the acting before and after 1947. That was the year Brando first played on the Broadway stage Tennessee Williams’ macho, petulant Stanley Kowalski in “A Streetcar Named Desire.”

His performance broke through some kind of psychic barrier, freeing actors of his and later generations to tap emotions that most earlier actors were unable or willing to reveal. It was said that his style was fashioned by the famed acting teacher Stella Adler, but perhaps he possessed it all along, and Adler simply recognized and encouraged it. It took her only a week of coaching Brando, recalls the AP’s Bob Thomas, before she said that within a year he would be the best young actor in America.

Much is made of the generation that followed, the Method actors, and although there is much theory and lore associated with the Method, to some degree it consisted of a lot of actors trying to do what Brando did. Paul Newman, Montgomery Clift, James Dean, Robert De Niro, Jack Nicholson, Al Pacino, Sean Penn and Johnny Depp all owe something to Brando. And a performance like Charlize Ther-on’s in “Monster“ (2003) is almost literally made possible by the avenues that Brando opened.

A recent Premiere magazine poll named Brando’s Don Corleone, from Francis Coppola’s “The Godfather” (1972) as the single most memorable character in movie history. “The Godfather” is at or near the top of many lists of the greatest films, and Brando’s masterpieces also include “A Streetcar Named Desire” (1951), “On the Waterfront” (1954), “Apocalypse Now“ (1979) and “Last Tango in Paris“ (1972). In those films, he was fearless, exposing his psyche in “Last Tango” in a famous s…x scene that no other major actor might have dared.

“Apocalypse Now” traded on his mystique by keeping him offscreen until the closing act of the film; he was the enigmatic Col. Kurtz, brilliant, crazy, holed up in the Vietnamese jungle, running his own operation. Even when he appeared, he was seen mostly in shadow, speaking of the horrors of war in a way that transcended the movie and the character.

Brando played all kinds of characters in all kinds of movies, and had box-office winners with “Viva Zapata!” (1952), “Guys and Dolls” (1955), “The Teahouse of the August Moon” (1956) and “Sayonara” (1957). He took chances with risky projects like John Huston’s “Reflections in a Golden Eye“ (1967) and his own “One Eyed Jacks” (1961).

And, increasingly, he seemed to enjoy provoking Hollywood with his unpredictable behavior. He won Academy Awards for his work in “On the Waterfront” and “The Godfather” and was nominated for six other roles, but will always be remembered for refusing to attend the Oscar ceremony for “The Godfather” and sending a woman named Sacheen Littlefeather to protest discrimination against Native Americans. That Littlefeather was later identified as Maria Cruz, an actress who was not an Indian, only compounded his notoriety. [See clarification below on Ms. Littlefeather.]

Brando’s later decades were marked by personal and health problems. In 1990, his son Christian shot and killed Dag Drollet, the lover of his half-sister Cheyenne, at the family’s Los Angeles home; Christian was sentenced to 10 years, and five years later Cheyenne committed suicide.

Brando, who had been so lithe and toned in early roles like his motorcycle gang leader in “The Wild One” (1953), had a dramatic weight gain in his later decades. This he disguised by vast dark costumes, or by shadow; in “Apocalypse Now,” all we can usually see is his face. In perhaps his worst film, “The Island of Dr. Moreau” (1996), “he’s only onscreen for about 15 minutes,” wrote the critic James Berardinelli, “and while there, his amazing girth is far more likely to capture our attention than his acting.”

Yet in the very funny comedy “The Freshman“ (1990), he used his bulk as part of the joke, chomping on M&Ms while doing a parody of Don Corleone. And then what astonishing grace he exhibited in an ice-skating scene, gliding along to a Tony Bennett song. He could blindside you with something surprising like that. It was a superb comic performance, although he told an interviewer the movie was “trash” — and then, a few days later, issued a statement saying it might be all right after all.

Most of those late roles were frankly done for the money; even with “Apocalypse Now,” his salary demands were extreme, and are chronicled in “Hearts of Darkness,” a documentary about Coppola’s travails in making the film. Coppola got his money’s worth, however, because no other actor would have been iconic enough to function as the unseen object of the hazardous river journey that occupies the movie’s first two hours.

I attended the world premiere at Cannes and still remember the hushed, electric silence as we all leaned forward at the first glimpse of Brando. The joke at Cannes was that the plot showed men willing to risk death to see what Brando would come up with.

Brando’s life and career were both governed by a nature that could be called arrogant or independent or free-spirited or simply eccentric. In 1995, in a notorious live hourlong TV interview with Larry King, was Brando just acting goofy, or did he know exactly what he was doing when he appeared in a garish shirt and shorts, kept talking when King tried to go to commercials, insisted the interviewer eat some organic cookies which he somehow implied contained less than savory ingredients, and then ended the interview by kissing the astonished King?

“Saturday Night Live” would not have dared to do the number Brando did on himself — but it was brilliant television, and you had to watch, and Brando was on a tightwire while other actors of his vintage would have been statesmanlike and boring.

Of his three marriages, untidy love life and assorted children, much has been written. But in romance as in other areas, Brando marched to his own drummer. He was not a creature of trendy clubs, benefit dinners and red carpet interviews, but lived out of sight, often in a Tahitian hideaway. Martin Scorsese told me that he and De Niro flew to Tahiti to consult with Brando about a project and spent days talking about — well, they weren’t sure what, and when they returned home, they couldn’t say quite what had been decided.

I had a long telephone conversation with Brando within the last year, and it happened like this. Nancy de los Santos, onetime producer of “Siskel & Ebert,” was producing a documentary called “The Bronze Screen,” about a century of Latino actors in Hollywood. She wanted to talk to Brando because of his role in “Viva Zapata!” and because of his support for Latinos in general.

He agreed. But when she arrived at his house for the shoot, he insisted that she join him in the shot — so that he could interview her. “I didn’t get anything I could use,” she said, “but I felt like I made a friend.”

He asked her for my number, but it was more than a year later before the phone rang one night, and it was Marlon Brando. I was astonished. We talked for about 45 minutes, but it wasn’t an interview and I didn’t ask him about any of his movies. He set the agenda. He had a project he wanted us to work on together. I would like to tell you what it was, but I have no idea.

It wasn’t that he was rambling or confused. He made perfect sense, but in a way that had no paraphrasable meaning. It was a performance in which he was playing a man who wanted to pitch a project; the man and the pitch were the content, not the project.

When I got off the phone, my wife couldn’t wait to find out what Brando had wanted. “I don’t have the slightest idea,” I told her, “but he made it sound fascinating.”

* * * *

The following was received January 25, 2005:

Dear Mr. Ebert,

This law firm represents Sacheen Littlefeather. Our client has asked us to write to you and to clarify a misconception that you have about her and to set the record straight. Further, we ask that you rewrite your “Marlon Brando” piece to reflect the truth and to prevent any further misunderstanding by the public which relies on you for good research and correct information concerning matters pertaining to film and the movies.

Sacheen Cruz Littlefeather is a natural native american indian. She was born in Salinas, California to an Anglo-Saxon mother and a father who was Yaqui and White Mountain Apache. Her married name was CRUZ. She was married for a period of approximately 7 years. She adopted the stage name of “Sacheen Littlefeather” before she was married and right after she graduated from High School.

Our client met Marlon Brando through the American Indian Movement. Marlon Brando befriended the AIM leaders Dennis Banks and Russell Means. Mr. Brando wanted to make a statement about the actions at Wounded Knee and contacted the AIM leaders and requested a representative to accept the Oscar for him. The AIM leaders picked Sacheen Littlefeather to accept the Oscar for Mr. Brando because she was already Hollywood making movies as a character actress, and she indeed appeared in film “Billy Jack.”

In 1999, Russell Means hosted a one-half hour program for Los Angeles Cable wherein he honored Sacheen Littlefeather for giving hope to all American Indians in 1973 by her presence at the Oscars and for highlighting the circumstances and siege happening at Wounded Knee. Her Oscar appearance together with the events at Wounded Knee in South Dakota brought the issue to the national attention of the American public.

If you like, Sacheen Littlefeather would gladly provide you with a copy of her interview with Russell Means so that you may understand her role and why she was picked by AIM and Mr. Brando to accept the Oscar for him.

We would appreciate it if you could revise your otherwise very good article of Marlon Brando to reflect the truth about Sacheen Littlefeather. Ms. Littlefeather is entitled to have the truth of the facts surrounding her appearance on the Oascars fairly related in your article.

Yours very truly, Jennifer J. Hagan, Esq.

* * * *

© Copyright, Ebert Digital LLC

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × دو =