فیلم و فلسفه

قلب زمستانی و ضیافت افلاطون

عشق والایش شده، عشق به خرد و منطق
کارگردان: کلود سوته | با بازی: دنیل اوتل، امانوئل بیت، آندره دوسولیه و دیگران

«قلب زمستانی»، در نگاه اول، داستان یک مثلث عشقی، نوع متفاوتی از رقابت کلیشه‌ای و اغلب سینماییِ دو مرد برای به دست آوردن عشق و توجه یک زن، است؛ اما در نگاه دوم، فیلم، نگرشی است به پرسش فلسفیِ «عشق چیست؟» «قلب زمستانی» برخلاف دیگر فیلم‌های هالیوودی که با این تم و موضوع ساخته می‌شوند، بنای خود را بر اساس فرض‌های معمولی چون: عشق پاسخی به هر چیزی در جهان است، وصال و اوج لذت جنسی هدف غایی است، یا تعهدات مربوط به تک‌همسری به‌مثابه پایان‌هایی خوش برای هر ماجرایی است، قرار نمی‌دهد. فیلم «سوته» با به چالش کشیدن طبیعت و ماهیت آنچه مردمان آن را «عشق» می‌نامند، با نشان دادن اینکه، برای مثال، یک نگاه کوتاه و گذرا تا چه اندازه می‌تواند پربارتر و تأثیرگذارتر از نزدیکی‌های پرحرص و ولع جنسی باشد، یا با نشان دادن این احتمال که یک زندگی آرام و انزواگرایانه می‌تواند به‌اندازۀ یک زندگی مملو از مطالبات احساسی و فشارهای غریزی بی‌امان و طاقت‌فرسا غنی و عمیق باشد، ساختار هر کلیشه‌ای ازاین‌دست را بر هم می‌زند.

«مایک لورِفیچه» در نقدی که بر این فیلم می‌نویسد، به این نکته اشاره می‌کند که: «فیلم «قلب زمستانی» با عنوان اصلیِ Un Coeur en hiver دقیقاً نقطۀ مقابل رومانس‌های هالیوودی است. تصویری که فیلم از عشق نشان می‌دهد، بیشتر نوعی مشکل است تا راه‌حل و مرهم» (۱)؛ و «راجر ایبرت» در بحثی که در باب همین اثر سینمایی می‌کند، می‌گوید: «این یک قاعدۀ کلی است که کاراکترهای فیلم‌های فرانسوی بالغ‌تر و پخته‌تر از کاراکترهای فیلم‌های آمریکایی به نظر می‌رسند. کاراکترهای فرانسوی عشق و س…س را، آن‌طور که احتمالاً یک نوجوان آن‌ها را غنیمت و پاداشی در زندگی می‌داند، تصور نمی‌کنند» (۲). این موضوع، درواقع، یکی از شاخصه‌های فرهنگ‌های شکل‌گرفته تحت تأثیر هالیوود است که فکر مردم را از نوجوانی تا مدت‌ها بعد از بالغ‌ شدنشان به خود مشغول می‌دارد و از سوی دیگر یکی از عملکردهای فیلم‌هایی چون «قلب زمستانی» آن است که تحریک‌کننده و ارائه‌گر درکی از عشق و مسائل و موارد مربوط به آن باشد که این ویژگی از سادگی مبتذلانه‌ای که به‌طورمعمول بر مبنای آن با مصرف‌کننده‌های محصولات سرگرم‌کنندۀ تجاری رفتار می‌شود، سبقت و تفوق می‌جوید.

«قلب زمستانی» با به تصویر کشیدن رابطۀ بین «استفان» (با بازی «دنیل اوتل») و «ماکسیم» (با بازی «آندره دوسولیه») شروع می‌شود، دو شریک که در یک شرکت کوچک اما باپرستیژ که کارش ساخت و تعمیر ویولن است، کار می‌کنند. «ماکسیم» رئیس این شرکت کوچک است و رسیدگی به امور تجاری و مشتری-محور شغلشان را بر عهده دارد. «استفان»، بیشتر در اتاق‌های پشتی مغازه کار می‌کند؛ او استادِ هنرمند بلامنازعی است که آلات موسیقیایی را با بالاترین کیفیت می‌سازد و تعمیرات آن‌ها را انجام می‌دهد. بااین‌وجود هر دو مرد درک کاملی از کار یکدیگر دارند و همکاری و شراکت آن‌ها آن‌چنان بی‌دردسر و مسالمت‌آمیز است که کمتر پیش می‌آید آن‌ها در ارتباطات روزمره‌شان باهم از کلمات استفاده کنند. آن‌ها تقسیم‌کاری که بین خودشان قائل شده‌اند را دوست دارند و برای تفاوت شخصیت‌ها و ویژگی‌های فردی‌شان هم ارزش و احترام قائل هستند. «ماکسیم» مرد دنیادیده‌ای است؛ متأهل است، اما او هم رابطه‌های عاشقانۀ پنهانی دارد. سرتاسر اروپا را سفر می‌کند تا مشتری‌های مهم کارشان را ببیند و با آن‌ها گفت‌وگو و معامله کند و از اینکه گزارش کارهای مهم و پول‌سازش را به شریک کمتر متهوّرش بدهد، لذت می‌برد.

«استفان» زیاد از مغازه دور نمی‌شود؛ حتی محل زندگی‌اش هم قسمت پشتی اتاق‌های کار است. جا و مکان و اسباب و اثاثیه‌اش در سطح متوسط – یا آن‌طور که «ماکسیم» می‌گوید، «محقر» – هستند. «استفان» اساساً یک زندگی درونی دارد. علاقه‌ای به سفر ندارد و خیلی کم پیش می‌آید که برای نزدیک شدن به زن‌ها تلاشی کند. او عاشق موسیقی و کارش است و با درک و جذب کامل به اجراهای کنسرت‌های مشتری‌هایش گوش می‌دهد. در اوقات فراغت به تعمیر اشیاء عتیقۀ قیمتی مشغول می‌شود، عتیقه‌هایی که در ارتباط با تاریخچۀ موسیقی هستند. برای او اهمیتی ندارد که «ماکسیم» هیچ‌وقت از او نمی‌پرسد که در اوقات بی‌کاری‌اش چه می‌کند. «استفان» به همان اندازه که از تنهایی و انزوایش لذت می‌برد، از حریم خصوصی‌اش دفاع می‌کند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *