گوست داگ و اگزیستانسیالیسم سارتر

انسان باید در فاصله هفت نفس تصمیم خود را بگیرد

Directed by Jim Jarmusch

The Way of the Samurai

فیلم با نماهایی از یک کبوتر نامه‌رسان که به آرامی از یک آسمان بی‌کران تهی می‌گذرد، و با نماهای هوایی از یک چشم‌انداز صنعتی امروزی شروع می‌شود. یک نوای آهنگ دور و پراکنده با ضرب‌آهنگی بی‌شتاب، بنای لحن آرام و تقریباً رسمی و موقر داستان را می‌گذارد. این فضاهای بصری و سمعی پارامترهایی هستند که “گوست‌داگ”، هیت‌من[۱]حرفه‌ای داستان، بر مبنای آنها زندگی تشریفاتی عجیب و غریب خود را به سر می‌برد.

“گوست‌ داگ” (با بازی “فارست ویتاکر”) با کد رزمجویان قدیمی ژاپن، یعنی سامورایی، زندگی می‌کند. ما اولین بار او را در حالی می‌بینیم که نوکِ سقف آلونکش نشسته و در حال مطالعه است و کبوترهایش، اسباب‌ و اثاثیۀ زهوار در رفته‌اش و ابزار و آلات کارش – چندین اسلحه، صداخفه‌کن، جعبه ابزار، و مقدار زیادی ابزار الکترونیکی – دور تا دورش را گرفته‌اند. کتابی که می‌خواند، “هاگاکوره”[۲] است، یک جور کتاب راهنمای فلسفی در باب اخلاقیات و سلوک رزمجویان سامورایی که در اوایل قرن هجدهم در ژاپن تالیف و تدوین شد.

در یک نمای کلوس‌آپ، یکی از متن‌های کلیدی کتاب را می‌بینیم، که قهرمان داستان آن را با صدایی صاف و شمرده‌شمرده می‌خواند:

طریقت سامورایی در مرگ یافت می‌شود. مراقبه و اندیشۀ هر روزه در باب گریزناپذیری مرگ ضروری است. هر روزه زمانی که جسم و ذهن فرد در آرامش است، باید عمیقاً در اندیشه فرو رود و مرگ خود را در حالی ببیند که با تیرهای پیکان، نیزه‌هایی از هر سو، ضربات شمشیر، معلق شدن روی امواج خروشان، پرتاب شدن در میان شعله‌های آتش، اصابت صاعقه یا ماندن زیر آوار یک زمین‌لرزۀ سهمگین، سقوط از صخره‌های هزاران فوتی، اقدام به سپوکو [خودکشی آیینی] در پی مرگ یک استاد، از پای درآمده است. و لازم و واجب است که هر روز انسان باید خود را مرده بیانگارد. این است جوهرۀ روش سامورایی.

اکشن داستان زمانی شروع می‌شود که “گوست داگ”، اقامتگاهش را ترک می‌کند تا به وظیفه‌ای که بر عهده‌اش گذاشته شده رسیدگی کند. شب‌هنگام است. “گوست داگ” با منشی رسمی و آیینی جلوی محراب کوچکی که در نوک سقف آلونک قرار دارد، تعظیم می‌کند، و بعد به آرامی راه خود را پیش می‌گیرد و در خیابان‌های عموماً خالی از سکنۀ محلۀ نیمه‌ویرانش به راه می‌افتد. وقتی از کنار یک گورستان رد می‌شود، ژست احترام و سلام دادن به اموات را به خود می‌گیرد. بالاخره چشمش به یک ماشین زیبا می‌افتد، نگاه می‌کند تا ببیند کسی آن دور و اطراف هست یا نه، ماهرانه قفل ماشین را باز می‌کند، سوار می‌شود و با استفاده از یکی از ابزارآلاتش ماشین را روشن می‌کند و به آرامی شروع به راندن می‌کند و از محل دور می‌شود. یک سی‌دی داخل درایو ضبط می‌گذارد و به یکی از آهنگ‌های مالیخولیایی “ریزا” گوش می‌دهد. صفحۀ دیگری از کتاب “هاگاکوره” روی تصویر ظاهر می‌شود:

برداشت دوگانه از یک امر ناگوار است. آدمی در طریقت سامورایی نباید در پی چیزی دیگر باشد. در هر چیز دیگری که یک مسلک نامیده می‌شود نیز این امر صادق است. اگر درک آدمی بدینسان باشد، قادر خواهد بود شنوای تمامی مسلک‌ها و بیش از پیش همساز و همگام با مسلک خود باشد.

در این نقطه از فیلم، بیننده با رقیب‌های آیندۀ “گوست داگ” (ضدّ قهرمان‌های داستان) آشنا می‌شود، اعضایی از یک خانوادۀ جنایتکار مافیایی که در حال بحث در مورد ترور برنامه‌ریزی‌شدۀ یکی از خودشان هستند. “هندسام فرانک”[۳] رابطۀ صمیمی و نزدیکی با دختر رئیس جانی گروه دارد، و یکی از اوباش این دار و دسته با “گوست داگ” قرارداد بسته است تا او را “لت و پار کند.” تصویری که از این گروه از اوباش ارائه می‌شود به نوعی مضحک و خنده‌دار است. آنها بر خلاف رفتار و منش آدمکشانه‌شان به نظر یک مشت متصدی بازنشستۀ فروشگاه می‌آیند که حالا تشکیل گروه داده‌اند. همگی رنگ و رو پریده و میانه‌سال هستند و بیشتر آنها اضافه وزن دارند و به طرز وحشتناکی بدهیکل هستند. اربابشان، به این خاطر که آنها کرایۀ اتاق مخصوص جلسه‌شان را نمی‌دهند، به آنها ناسزا می‌گوید و توهین می‌کند. افراد گروه، بیشتر وقت خود را صرف تماشای کارتون‌های کودکانۀ تلویزیون می‌کنند. با این همه، حرف‌ها و گفت‌و‌گوهایشان خشن است: آنها طوری صحبت می‌کنند که گانگسترهای سینمای نوآر قدیم حرف می‌زدند. و همچنان درگیر دغدغه‌های گروه‌های مافیایی، به سبک و سیاقی که معمولاً آنها را می‌بینیم، هستند.

“گوست داگ” وارد آپارتمان درهم و برهم “هندسام فرانک” می‌شود، به این گانگستر شل و وارفته (با بازی “ریچارد پورت‌نو”) شلیک می‌کند، و بعد وقتی با یک دختر (با بازی “تریشیا وسی”) روبه‌رو می‌شود، جا می‌خورد. دختر سوال می‌کند، “پدرم تو رو فرستاده که این کار رو بکنی؟” دختر به نظر وحشت‌زده است و صدایش صدای یک دختر ضعیف و شکننده است. “گوست داگ” او را به حال خودش رها می‌کند و می‌رود؛ کشتن یک زن جزء قرارداد او نیست. وقتی هیت‌من چیزی نمی‌گوید، دختر کتابی را به او می‌دهد که قبل از ورودش و در حالی که “فرانک” مشغول تماشای کارتون جلوی تلویزیون بود، خودش آن را می‌خوانده است. کتاب، نسخه‌ای از “راشومون” است، مجموعه داستان‌هایی در مورد ژاپن در عهد باستان. دختر با کمرویی به “گوست داگ” توصیه می‌کند کتاب را بخواند. این صحنه با روی تصویر آمدن بخش دیگری از کتاب “هاگاکوره” تمام می‌شود:

اگر بخواهیم در یک کلام شرایط سامورایی بودن را بیان کنیم، باید بگوییم که آدمی می‌باید در گام نخست به طور جدی جسم و روح خود را در اختیار استادش قرار دهد. از یاد نبردن استاد اساسی‌ترین تعهد و الزام برای یک مرید است.

هر چند ترور “فرانک” به نحوی انجام می‌شود که ردی از ارتکاب آن بر جای نمی‌ماند، اما مشکلاتی ایجاد می‌کند. یکی از مشکلات این است که قرار نبود “لوئیز”، دختر رئیس مافیا، در جریان قتل حضور داشته باشد. مشکل دیگر اینکه، باید انتقام مرگ کسی که از اعضای گروه مافیا بوده است، گرفته شود – به خصوص اگر ترورکننده یک “کاکاسیاه” باشد. این موضوع به نوعی بی‌معنا است، چون مرگ “هندسام فرانک” توسط “ری وارگو” (با بازی “هنری سیلوا”)، رئیس این خانوادۀ جنایتکار، سفارش داده شده است. اما این مردها میانۀ چندانی با منطق ندارند: آنها یک قانون دارند که باید از آن اطاعت شود و یک سنت دارند که باید از آن پیروی شود. از آنجا که این “لویی” (با بازی “جان تورنی”) بوده که هماهنگی‌های برنامۀ قتل را با “گوست داگ” انجام داده است، اوست که باید به این امر “تسویه کردن” حساب “گوست داگ” و حذف کردن او از چهرۀ زمین” رسیدگی کند. “لویی” با این ایده موافق نیست. او به این واقعیت اشاره می‌کند که “گوست داگ” همیشه به درد بخور، و عامل قابل اطمینانی برای این دار و دسته بوده است. “لویی” از طرفی هشدار می‌دهد که دنبال این تروریست تربیت‌شده و کارکشته افتادن می‌تواند خطرناک باشد. اما گانگسترها اصرار دارند که: یا باید “گوست داگ” کشته شود یا خودِ “لویی”. به این ترتیب، “لویی” با اکراه آماده می‌شود تا رو در روی مرید وفادار خودش قرار بگیرد.

“گوست داگ” را می‌بینیم که در کمال آرامش زیر آفتاب و در بین کبوترهایش به خواب نیمروزی رفته است. خواب می‌بیند، خوابی که شکل یک کابوس تکرارشونده، واقعه‌ای که او را به یکی از مریدان “لویی” تبدیل کرده است، را بازآفرینی می‌کند. هشت سال پیش، دو آدمکش نژادپرست می‌خواستند “گوست داگ” جوان را در یک کوچۀ پشتی بکشند که ناگهان “لویی” وارد ماجرا می‌شود و به یکی از مهاجمین شلیک می‌کند و به این شکل زندگی مرد جوان را نجات می‌دهد. از آن روز به بعد، “گوست داگ” خود را “مرید” مادام‌العمر “لویی” تلقی کرد. “گوست داگ”، مانند یک سامورایی مرید و تربیت‌یافته در دوران ژاپن فئودال، خود را با وفاداری بی قید و شرط وقف ارباب منتخب خودش کرد. در طی این سال‌ها، “لوئی” در ازای مبالغی، ماموریت‌های قتل و کشتاری را بر یک قاعدۀ منظم به “گوست داگ” محول ‌کرده است. گرچه این دو به ندرت رو در رو یکدیگر را دیده‌اند، اما نوعی احترام و حس عاطفی‌ای که خاص ارباب و مریدان عصر ساموراییان کلاسیک ژاپن بوده، نسبت به یکدیگر داشته‌اند.

این خواب و رویای آرامش‌برهم‌زننده، القاگر وضعیت پرمخاطرۀ “گوست داگ” است. این سامورایی حالا می‌داند که دردسرهایی در پیش رو دارد. “لویی” پیغامی برای او فرستاده مبنی بر اینکه خانوادۀ جنایتکار از آخرین کار او راضی نیست. “گوست داگ” هم از ابزار و آلات خود برای جاسوسی کردن در گفت و گوهای این دار و دسته استفاده می‌کند؛ او خیلی بیشتر از آنکه گانگسترها گمان می‌کنند از نقشه‌ها و عملیات‌های آنها می‌داند. اما “گوست داگ” چندان نگران آینده نیست؛ فلسفۀ قانون زندگی او به او یاد داده است که چگونه برخورد مناسبی با مسائل داشته باشد. متن “هاگاکوره” زیر روی صفحه ظاهر می‌شود:

دیدن جهان در قالب یک رویا دیدگاه خوبی است. وقتی دچار چیزی شبیه به یک کابوس می‌شوید، از خواب برمی‌خیزید و به خود می‌گویید که این تنها یک خواب بوده است. و بزرگان گفته‌اند که جهانی که در آن زندگی می‌کنیم تفاوت چندانی با خواب و رویا ندارد.

Director Jim Jarmusch

مدت کوتاهی می‌گذرد و هیچ اتفاقی نمی‌افتد، گرچه، گانگسترها همچنان در حال آماده شدن برای تسویه کردن حساب سامورایی هستند. می‌بینیم که “گوست داگ” چگونه با دوستان انگشت‌شمار و همسایه‌هایش تعامل و معاشرت می‌کند. با “ریموند” (با بازی “ایزاک دی بانکول”)، بستنی‌فروش دوره‌گرد هائیتیایی‌ای که فقط به زبان فرانسه حرف می‌زند، شطرنج بازی می‌کند، و با “پیرلاین” (با بازی “کامیل وینبوش”)، دختربچۀ کنجکاوی که در همان محل زندگی می‌کند، در مورد کتاب‌های مختلف بحث می‌کند. او با لذت به صدای جوان‌هایی که در پارک سعی می‌کنند ترانه‌های رپ بخوانند، گوش می‌کند. با این همه “گوست داگ” زمانی بیشتر از همیشه خوشحال به نظر می‌رسد که کبوترهایش را دسته‌دسته راهی می‌کند تا چرخ زدن آنها را در آسمان ببیند. (تنها در این صحنه است که ما متوجه یک لبخند درخشان و واقعی روی صورت این رزمجو می‌شویم.) “گوست داگ” جلوی محراب کوچکش دعا می‌کند، و با دلاوری و اعتماد به نفس بسیار، تمرین‌ شمشیر پهلوانانه و آیینی‌اش را اجرا می‌کند. متن “هاگاکورۀ” زیر را روی تصویر می‌خوانیم:

این یکی از بسیار اندرزهای حک شده بر دیوار استاد ناوشیگ است: با مسائل بزرگ باید به آرامی مواجه شد. استاد “ایته‌یی” در جایی نوشته است: مسائل جزئی را باید جدی گرفت.

یک روز، دو گانگستر روی پشت بام، در بین قفس‌های کبوترها در محلۀ سامورایی، آفتابی می‌شوند. آنها دنبال “گوست داگ” می‌گردند، اما نمی‌دانند او دقیقاً کجا زندگی می‌کند. گانگسترها به یکی از کبوترها شلیک می‌کنند و با این کار یک سرخپوست کایوگایی که تصادفاً در محوطه بوده است را تهدید می‌کنند. چند روز بعد، دو نفر دیگر از اوباش یکی از همسایه‌ها را در پشت‌بام خانۀ دیگری می‌کشند، چون آن همسایه به شکلی مبهم با توصیفاتی که از ظاهر “گوست داگ” شنیده بودند (“یک مرد سیاه گنده”)، همخوانی داشت. روشن است که سامورایی باید خود را برای یک نبرد جدی آماده کند. در حالی که “گوست داگ” اسلحه‌هایش را تمیز و آنها را آمادۀ استفاده می‌کند، متن زیر از کتاب “هاگاکوره” روی تصویر ظاهر می‌شود:

به گفتۀ یکی از بزرگان، غلبه بر دشمن در میدان نبرد مانند غلبۀ یک شاهین بر یک پرنده است. گرچه شاهین به دل هزاران پرنده می‌زند، اما جز به پرنده‌ای که از پیش نشان کرده است، توجهی ندارد.

گانگسترها با شدت و جدیت بیشتری به جستجوی خود ادامه می‌دهند. با ماشین‌هایشان تمام محلۀ زندگی “گوست داگ” را گشت می‌زنند، و سامورایی، “لویی” را در جایی نزدیک به محل زندگی‌اش غافلگیر می‌کند. “لوئی” به “گوست داگ” می‌گوید، “تو هم می‌تونی به من شلیک کنی،” چون اونا میخوان حسابت رو برسن، گوست داگ. و اگر پیدات نکنن، به جات حساب من رو می‌رسن. شایدم به هر حال حساب من رو برسن.” همین‌طور که این دو مشغول حرف زدن هستند، یک گانگستر دیگر به آنها نزدیک می‌شود. “گوست داگ” با سه شلیک سریع او را می‌کشد. “لویی” مات و مبهوت است. “گوست داگ” توضیح می‌دهد: “[اگر این کار رو نمی‌کردم] تو رو کشته بود.” “لوئی” با حیرت فریاد می‌زند: “حالا تو واقعاً باید به من شلیک کنی. من اصلاً توان این رو ندارم که این مساله رو برای اونا توضیح بدم. زود باش. بهم شلیک کن!” “گوست داگ” به بازوی “لویی” شلیک می‌کند، و “لویی” از درد به خودش می‌پیچد. سوال می‌کند: “چرا همچین غلطی رو کردی؟” “گوست داگ” جواب می‌دهد: “خودت بهم گفتی که بکنم.” و بعد اضافه می‌کند، “به علاوه، اینجوری می‌تونی بهشون بگی که من به هر دوی شما حمله کردم.” همین طور که “گوست داگ” از دید “لوئی” محو می‌شود، او پشت سرش فریاد می‌زند: “من دارم سعی می‌کنم بهت هشدار بدم. کلّ خونواده دنبالتن!”

آتش جنگ بالا می‌گیرد. یک روز “گوست داگ” متوجه می‌شود تقریباً همۀ کبوترهایش کشته شده‌اند، و اینکه کلّ خانه و زندگی‌اش غارت شده است. پس تصمیم می‌گیرد حملۀ بزرگ و ناگهانی‌اش را شروع کند. متنی از “هاگاکوره” روی تصویر دیده می شود:

به گفتۀ پیشینیان، انسان باید در فاصلۀ بین هفت نفس تصمیم خود را بگیرد. مسالۀ مهم مصمم بودن است و داشتن جسارت و شجاعت برای گذر به فراسو.

“گوست داگ” پیغامی برای دشمنانش می‌فرستد. پیام او متنی از کتاب “هاگاکوره” است:

حتی اگر قرار بر این باشد که سر یک سامورایی به ناگاه قطع شود، او همچنان باید قادر باشد یک کار دیگر را با قطعیت به انجام برساند. اگر انسان به شبحی انتقامجو تبدیل شود و اراده‌ای محکم از خود نشان دهد، اگر چنانچه سر از تنش جدا شود، نخواهد مرد.

“سانی والریو” (با بازی “کلیف گرومن”)، یکی از گانگسترها، غضبناک سوال می‌کند، “این دیگه چه معنی‌ای میده؟” آقای “وارگو” به او می‌گوید: “این شعره. شعر جنگ.”

مثل همیشه، “گوست داگ” با نوعی تشریفات آیینی عازم ماموریت مرگبار خود می‌شود. پا در خیابان‌های خالی از جمعیت شهر شب‌زده می‌گذارد، از کنار گورستان رد می‌شود، با مهارت، یک اتومبیل گران‌قیمت را از یک پارکینگ حصارکشی‌شده می‌دزدد، از سیستم استریوی ماشین به آهنگی از کانال رادیویی ریگایی گوش می‌دهد، و در مسیر طولانی آپارتمان‌های استیجاری خوفناک، پارکینگ‌های خالی از ماشین، انبارهای خاکستری، مغازه‌های تعطیل، پانسیون‌های شبانه‌روزی، و روشنایی مهیبِ نور چراغ‌های قوسی مخروب می‌راند. با تمام اینها، یک میان پردۀ کمیک هم در این بخش از فیلم هست. در این شب، “گوست داگ” با دشمنانش رو در رو نمی‌شود، اما در عوض، دست به یک سرقت مسلحانه می‌زند و یک فاحشه و مشتری‌اش را تهدید می‌کند تا آنها را از قید لباس‌های گران‌قیمت‌شان خلاص کند. او می‌خواهد به دوستش، “ریموند”، یک کت و شلوار آراسته هدیه بدهد. متنی از کتاب “هاگاکوره” بلافاصله روی تصویر ظاهر می‌شود و این طور نصیحت می‌کند:

به همراه داشتن کمی پودر سرخاب خوب است. گاهی اتفاق می‌افتد که وقتی سامورایی از حالت مستی خارج می‌شود یا از خواب بیدار می‌شود، رنگ چهره‌اش پریده باشد. در چنین مواقعی خوب است کمی پودر سرخاب از جیبش درآورد و به صورتش بمالد.

اما روز بعد، “گوست داگ” وارد لانۀ شیر می‌شود: عمارت کاخ‌مانند حومۀ شهری‌ای که رهبر گروه گانگسترها و بادیگاردهایشان در آن جمع شده‌اند تا با هم جلسه‌ای داشته باشند. “گوست داگ” با یک حملۀ غافلگیرکننده و جسورانه به کل خانواده هجوم می‌آورد و تقریباً همۀ آنها را یا می‌کشد یا به شکل مرگباری زخمی می‌کند، و با منظور خاصی تنها به استادش، “لویی” آسیبی وارد نمی‌کند. اعدام رئیس خانواده مثل یک مراسم آیینی اجرا می‌شود. “ری وارگو” در حالی که با طمانینه از جایش بلند می‌شود و دکمه‌های کتش را می‌بندد، می‌گوید: “منتظرت بودم.” “گوست داگ” سری به نشانۀ تایید تکان می‌دهد و بعد با شلیک دو گلوله او را می‌کشد. درست در امتداد این قتل و کشتار دسته‌جمعی، متن دیگری از کتاب “هاگاکوره” روی تصویر ظاهر می‌شود:

وقتی انسان تصمیم به قتل کسی می‌گیرد، اگر پیشروی مستقیم تا رسیدن به هدف دشوار باشد، نباید حتی به فکرش خطور کند که راه غیرمستقیم اما طولانی‌تر را برای رسیدن به آن انتخاب کند. طریقت سامورایی روش عمل آنی است، و بهترین راه، حملۀ سریع و رو به هدف است.

در راه برگشت به شهر، “گوست داگ” کنار جاده، دو شکارچی می‌بیند که در حال جا دادن یک خرس مرده در یک ماشین بارکش هستند. دو شکارچی به شیوۀ استتار نظامی‌ها لباس پوشیده‌اند. “گوست داگ” می‌ایستد، و آن دو به او توضیح می‌دهند که “مجبور بودند” این حیوان زیبا و تنومند را بکشند به این خاطر که دیگر چندان خرسی در آن اطراف نیست و به این خاطر که بر حسب تصادف هیچ مانعی هم بین آنها و هدف نبود. وقتی “گوست داگ” از شنیدن دلیل و بهانۀ آنها برای کشتن یک خرس اظهار تعجب و حیرت می‌کند، یکی از شکارچی‌ها تفنگش را به سمت او می‌گیرد و می‌گوید که زود آنجا را ترک کند: “چندان آدم سیاهی هم البته این دور و برها نیست.” “گوست داگ” لبخندی می‌زند که بیشتر شبیه به دهن‌کجی است و وانمود می‌کند اعتراضی ندارد، اما بعد ناگهان به شکارچی‌ای که تفنگش را به سمت او نشانه رفته شلیک و شکارچی دیگر را زخمی می‌کند. “گوست داگ” توضیح می‌دهد، “تو بعضی از فرهنگ‌های باستانی خرس‌ها رو با آدم‌ها برابر می‌دونستن.” شکارچی زخمی با آه و ناله می‌گوید، “فرهنگ ما که باستانی نیست، آقا.” “گوست داگ” جواب می‌دهد، “بعضی وقتا هست،” و گلولۀ نهایی را به سر مرد شلیک می‌کند. متن “هاگاکوره”ای که روی تصویر نمایان می‌شود، می‌گوید:

جسم ما از میان هیچ و عدم جان یافته است. بودن در جایی که هیچ چیز نیست معنای دقیق این عبارت است که “شکل، خلاء است.” و این که همه چیز از هیچ به وجود می‌آید معنای دقیق این عبارت است که “خلاء، شکل است.” نباید تصور کرد که این دو، دو مقولۀ جدا از هم هستند.

“گوست داگ” در بازگشت به شهر، کت و شلوار دزدی را به دوست شاد و سرحالش، “ریموند” هدیه می‌کند. متن دیگری از “هاگاکوره” روی تصویر می‌آید:

مسلماً چیزی جز هدفِ واحد و غایی زندگی در لحظه‌ای که در آن هستیم، اهمیت ندارد. کلّ زندگی انسان تسلسلی است از لحظات پی در پی. اگر انسان به واقع زمان حال را دریابد، دیگر نه کاری خواهد ماند تا انجامش دهد، و نه چیزی تا به دنبالش رود.

یک کار دیگر باقی مانده است که باید انجام شود. “سانی”، یکی از رذل‌ترین اعضای خانوادۀ گانگسترها، از آن کشتار فجیع جان سالم به در برده است. او همان کسی است که بیشتر از سایرین برای “لوئی” رجز خوانده و او را تهدید کرده است. “گوست داگ” همان روند همیشگی کارش را پی می‌گیرد: یک ماشین درجه یک می‌دزدد، به یکی از سی‌دی‌های “ریزا” گوش می‌دهد، و با سرعت کم در خیابان‌های شب‌زده می‌راند. باران شروع به باریدن می‌کند. متنی از “هاگاکوره” را روی تصویر می‌بینیم:

چیزهایی هست که باید از باد و باران آموخت. وقتی با رگبارهای ناگهانی مواجه می‌شوید، سعی می‌کنید خیس نشوید و به سرعت در طول جاده می‌دوید. ولی حتی با کارهایی چون راه رفتن زیر طاق خانه‌ها، باز هم خیس می‌شوید. اگر از همان ابتدا بدانید می‌خواهید چه کار کنید، سرگشته و مستاصل نخواهید شد، هر چند باز هم به همان اندازه خیس خواهید شد. درک این مطلب تمامی امور را شامل می‌شود.

“گوست داگ” در خانۀ “سانی”، چند بادیگارد که پای دستگاه تلویزیون مشغول تماشای کارتون هستند را می‌کشد، و بعد به زیرزمین می‌رود و لوله‌ای که از وان حمام تا زیرزمین ادامه دارد را از جا می‌کند. “سانی” گانگستر داخل حمام است و از این اتفاق جا می‌خورد، خم می‌شود تا ببیند چرا شیر آب یکباره قطع شده، و در همین حال “گوست داگ”با شلیک گلوله از سوراخ سینک او را می‌کشد. این متن “هاگاکوره” را روی تصویر می‌خوانیم:

می‌گویند آنچه که آن را “روح یک دوران” می‌نامند، چیزی است که نمی‌توان به آن رجعت کرد. این که این روح به تدریج رنگ می‌بازد به دلیل نزدیک شدن بیش از پیش جهان به نقطۀ پایان است. به همین دلیل، اگر چه آدمی تمایل دارد جهان امروز را به روح جهان یکصد سال پیش یا حتی قبل‌تر از آن بازگرداند، اما این کار ممکن نیست. پس، مهم است که بیشترین و بهترین بهره را از هر نسل ببریم.

روز بعد، “گوست داگ” به بارکش بستنی فروشی “ریموند” می‌رود تا یک سری کارها را فیصله دهد. در حقیقت، او خود را آماده می‌کند تا به زندگی خودش پایان دهد. “ریموند” به شدت هیجان‌زده و آشفته است و به دوستش، می‌گوید که یکی از گانگسترها به آنجا آمده و دنبال “گوست داگ” می‌گشته است. “گوست داگ” به “ریموند” می‌گوید که همه چیز روبه‌راه است. او می‌داند که “لویی” منتظر فرصتی است تا اشتباهی از او سر بزند. گذشته از همه چیز، “لویی” خودش هم درست مثل یک سامورایی بر مبنای یک قاعده و قانون خاص زندگی می‌کند، و بنا بر همین قاعده و قانون متعهد است که انتقام مرگ رؤسایش را بگیرد. مشکل – و تراژدی خنده‌دار کل داستان – این است که “گوست داگ” هم رقیب و هم مرید وفادار “لویی” است. او باید در حالی با “لویی” رو در رو شود که او را هم دشمن و هم استاد خودش می‌بیند.

“گوست داگ” تمام اسلحه‌ها را داخل یک صندوق می‌گذارد و در صندوق را قفل می‌کند و کلیدش را به “ریموند” می‌دهد. تنها چیزی که با خودش برمی‌دارد یک هفت‌تیر خالی از فشنگ است. وقتی “پیرلاین” جوان پیدایش می‌شود، “گوست داگ” نسخۀ کپی‌شده از کتاب “راشومون” که به او قرض داده بود را از دختر پس می‌گیرد و تفسیرهای آینده‌نگرانۀ او را می‌شنود. دختر متوجه شده است که ژاپن عهد باستان باید یک “جای عجیب و غریب” بوده باشد. “گوست داگ” کتاب “هاگاکوره” خودش را به دختر می‌دهد و به او توصیه می‌کند گهگاهی آن را بخواند. دختر سوال می‌کند: “خوبه؟” و “گوست داگ” جواب می‌دهد: “آره، خوبه. من خیلی دوستش داشتم.”

در همین لحظه “لویی” از راه می‌رسد. او وسط خیابان ایستاده و آمادۀ یک دوئل “صلاةظهر”ی[۴] است. “گوست داگ” می‌پرسد، “این آخرین صحنۀ تیراندازیه، مگه نه؟” “لویی” در حالی که اسلحه‌اش را می‌کشد، جواب می‌دهد: “فکر کنم باشه.” “گوست داگ” می‌گوید: “خوبه، خیلی دراماتیکه،” و به آهستگی و با فراغ خاطر به سمت او می‌رود، “خیلی دراماتیک.” وقتی “گوست داگ” دست به اسلحۀ خالی‌اش می‌برد، “لویی” اولین گلوله را شلیک می‌کند که درست به سینۀ “گوست داگ” اصابت می‌کند. “ریموند” درمانده و مستاصل به زبان فرانسه فریاد می‌زند که اسلحۀ “گوست داگ” خالی است، اما سامورایی به او دستور می‌دهد که عقب بایستد. “گوست داگ” همین طور به قدم برداشتن به سمت استادش ادامه می‌دهد، و “لویی” چند گلولۀ دیگر به سمت او شلیک می‌کند تا اینکه بالاخره “گوست داگ” از پا در می‌آید. او در حال جان سپردن، نسخۀ کپی‌شده از کتاب “راشومون” را به “لویی” می‌دهد. “لویی” رنجور و غمزده به “گوست داگ” نگاه می‌کند، و برای آنکه وجدان خودش را آرام کند، جمله‌ای را به زبان می‌آورد که پیشتر “گوست داگ” به او گفته بود: “خوبه که جای تو نیستم، مگه نه؟” “گوست داگ” به او اطمینان می‌دهد، “آره لویی، من هر چیزی رو که می‌خواستم ببینم، دیدم.”

“لویی” روی سینه‌اش صلیب می‌کشد، و به ماشین لوکسی که “لوییس” در آن منتظرش است، برمی‌گردد. “لوییس” دیگر آن دختر وحشت‌زده و ضعیف نیست، بلکه خانم جوانی است که بر خودش مسلط است. حالا او رئیس جدید “لویی” است. گانگستر عجله دارد محل را ترک کند، اما “لوییس” مشغول تماشای کارتونی است که از دستگاه تلویزیون ماشین پخش می‌شود و در آن، دو شخصیت میکی‌موسی با اسلحه‌هایی که از خودشان بزرگتر است در حال شلیک کردن به یکدیگر هستند – تا اینکه بالاخره کلّ سیارۀ زمین تبدیل به یک توپ بزرگ آتش می‌شود و منفجر می‌شود. در این لحظه، “لوییس” دستگاه را خاموش می‌کند و به “لویی می‌گوید، “حالا می‌تونیم بریم.”

در نوعی صحنۀ تمام‌کننده، “پیرلاین” را می‌بینیم که روی زمین آشپزخانه نشسته و مادرش در حال درست کردن شام است. او توجهی به چیزهایی که مادرش می‌گوید ندارد: مجذوب و غرق خواندن “هاگاکوره” است. صدای او را می‌شنویم که آخرین متنی که روی تصویر ظاهر می‌شود را می‌خواند:

در منطقۀ کامیگاتا، مردم یک نوع ظرف غذای طبقه‌طبقه داشتند که در تنها روزی که برای گشت و گذار و تماشای گلها می‌رفتند، از آن استفاده می‌کردند. وقتی برمی‌گشتند، ظرف‌ها را دور می‌انداختند و لگدکوب می‌کردند. در همه چیز، پایان مهم است.

هاگاکوره به عنوان فلسفه‌ای از زندگی

بدیهی است که بیننده نمی‌تواند بدون آنکه متون “هاگاکورۀ” نقش‌بسته بر تصویر را خوانده باشد، فیلم را دیده باشد: فلسفه، آشکارا، جزئی از فیلم است. “هاگاکوره”، فلسفۀ جامع و کاملی از زندگی را در اختیار رزمجوی داستان می‌گذارد. “هاگاکوره” متشکل از متونی است که یک سامورایی بازنشسته به نام “یاماموتو چونه‌تومو” (۱۶۵۹-۱۷۱۹) که سال‌های پایانی عمرش را به عنوان یک زاهد گوشه‌نشین، یک نویسنده و هر ازگاهی به عنوان یک آموزگار سپری کرد، بخش‌هایی از آن را نوشته و بخش‌هایی را از منابع متفاوت گردآوری کرده است. تفکرهای هندو، چینی و ژاپنی در کتاب او گرد هم آمدند تا به شمایلی از یک اثر کلاسیک برسند. “گوست داگ” پانزده پند و قاعدۀ کلی کتاب را به ما معرفی می‌کند. این قواعد کلی، پارامترهای روحی و معنوی وجود “گوست داگ” را به عنوان یک رزمجوی شهری و یک تروریست اجیرشده تعریف می‌کند.

اولین و اساسی‌ترین قاعدۀ کلی به ما می‌گوید: طریقت سامورایی در مرگ یافت می‌شود.”  اینکه مرگ باید نقطۀ تمرکز اصلیِ رزمجویان حرفه‌ای باشد، جای تعجبی ندارد. خطر کردن و مواجه شدن با مرگ در بطن اصول و قوانین یک سامورایی قرار دارد. این نزدیکی و مجاورت با مرگ، حساس‌ترین مواجهه‌های محتمل زندگی را رقم می‌زند؛ این [آمادگی رویارویی با مرگ]، چشم‌انداز روشن‌بخشی نسبت به مردم و چیزها را در اختیار رزمجو می‌گذارد. این قاعدۀ کلی با یادآوری تاثیرگذار اخلاقیات به سامورایی، نوعی قدرت خاص و آگاهی نسبت به وجود خویشتن را به او هدیه می‌کند. یک سامورایی واقعی احتمالاً باید نسبت به موجودات میرای عادی‌تر چیزهای بیشتری از زندگی بداند.

فرهنگ‌های زیادی هستند که تمام تلاش خود را می‌کنند تا فناپذیری آرامش‌برهم‌زنندۀ وجود بشری را پنهان یا آن را کتمان کنند، و این نگرش گریز-از-واقعیت در نوعی پوچی و ابهام در زندگی افراد تجلی می‌کند. از سوی دیگر، همواره فرهنگ‌هایی بوده‌اند که به شدّت و با جدیت به مقولۀ مرگ و کوتاهی و بی‌ارزشی ادراک‌شده از زندگی بشری پرداخته‌اند، و زندگی در چنین فرهنگ‌هایی همیشه به همان نسبت با فضایی محزون و سودازده همراه بوده است. نگرش “هاگاکوره” نسبت به مرگ متفاوت از این هر دو رویکرد است، از این جهت که تمرکز مشتاقانۀ این مسلک بر مرگ، به نحو تناقض‌آمیزی، در راستای برافروختن حس زندگی در رزمجو است. سامورایی، که همواره و تا ابد این واقعیت را در خاطر دارد که مرگ مسلماً از راه می‌رسد، و اینکه احتمال دارد مرگ به ناگاه و در هر لحظه بر او وارد شود، با اراده و خواست عمیق‌تر و عزم قوی‌تری نسبت به دیگر مردمان زندگی می‌کند. زندگی‌ای که او در قید آن است مستعد آن است که یک زندگی خارق‌العاده باشد – زندگی‌ای، که همانطور که خواهید دید، مملو از سادگی خودخواسته، جدیّت متمرکزشده، و عملکرد بی‌عیب و نقص است. اگر در چشم‌انداز مرگ به زندگی سامورایی نگاه کنیم، خواهیم دید که زندگی او آگاهانه به عنوان یک اثر هنری ارزشمند و بااهمیت درک و با دقت بسیار زیاد شکل داده شده است.

“هاگاکوره” می‌گوید، “انسان هر روز باید خود را مرده بیانگارد،” به این معنا که دل‌مشغولی‌های روزمرّه، نگرانی‌های پیش‌پاافتاده، و امور این‌جهانی‌ای که بخش اعظم زندگی مردم عادی‌تر را شکل ‌می‌دهند، برای او بی‌اهمیت باشند. مرده پنداشتن خود یعنی از یک دریچۀ شفاف و روشن به زندگی نگاه کردن. امور پیش‌پاافتاده، پیش پا افتاده تلقی می‌شوند، و نگرانی‌ها و آشفتگی‌های معمول در مورد امور عادی زندگی به همان اندازه ناچیز و جزئی تلقی می‌شوند که معمولاً هستند. از قدیم گفته‌اند، “هیچ کسی تا به حال در بستر مرگش نگفته است که ای کاش زمان بیشتری را در اداره صرف می‌کرد.” پیشگویی روشن پایان راه آدمی، معیار حتمی و مطمئنی برای تشخیص اهمیت نسبی چیزها در اختیار او می‌گذارد: چنین ادراکی، خویشتن فرد و همچنین جهان هستی را در چشم‌اندازهای مناسب‌شان قرار می‌دهد. آیا فردی که از فانی بودن خود آگاه است می‌تواند نگران این مساله باشد که سرمایه‌گذاری‌اش نه درصد برایش سود خواهد داشت یا سیزده درصد؟ آیا چنین فردی را می‌توان در حالی دید که به خاطر اینکه فلان مال‌التجاره به مقصد نرسیده است، پای تلفن در حال نعره زدن است؟ آیا یک سامورایی می‌تواند سرخوردگی‌ها و شکست‌های خود را بر سر اطرافیانش خالی کند؟ رویدادهای ناخواسته و ناخوشایند، هیچ گاه “گوست داگ” را پریشان نمی‌کنند. هرگز او را زودغضب، نگران، شاکی، یا فروپاشیده و غیرعادی به هر شکلی که باشد، نمی‌بینیم، به خصوص که این حالات به خاطر امور جزئی و پیش پاافتاده باشد. او با “مرده پنداشتن خود” آرامش و تسلط بر خود را حفظ می‌کند. آگاهی غیرعادی او از واقعیت او را قادر می‌سازد تا یک زندگی مملو از خویشتن‌داری و متانت محض داشته باشد.

از طرف دیگر، مرده پنداشتن خود بر تمایل و ارادۀ شخص برای خطر کردن تاثیرگذار است. طبیعتاً، بیشتر مردم از آسیب دیدن و کشته شدن هراس دارند، و این هراس به طور معمول مانع از آن می‌شود که آنها دست به کارهایی بزنند که، اگر نخواهیم بگوییم یک زندگی در کل خلسه‌وار و مهیج را برای آنها می‌سازند، به طور قطع می‌توانند لذت و شادی بسیاری را برایشان به ارمغان بیاورند. شخصی که به طور جدی و به شیوۀ سامورایی خود را مرده تصور کند، از این گونه ترس‌های عجزآور بری است، و به همین خاطر توانایی دست زدن به امور خطیر و خارق‌العاده برای رسیدن به اهداف استثنایی را دارد. این مسیر، قطعاً با خطر واقعی از دست دادن جان و زندگی فرد همراه است. اما پاداش غلبه بر هراس از مرگ به لحاظ داشتنِ یک زندگی مهیج و خلسه‌وار بسیار ارزشمند و عالی است. این توصیۀ معروف “نیچه” است: “مخاطره‌آمیز زندگی کنید.” (۱) مفهومی که “نیچه” با این گفتار القا می‌کند، مانند مفهومی که سامورایی داستان القاگر آن است، نه نوعی شیدایی بیمارگونه و ناخوشایند در خصوص مرگ، بلکه دیدگاهی جامع و پرقدرت از زندگی است، چرا که بار سنگین تردیدهایی که بیشتر انسان‌ها را از پای در می‌آورد را بر دوش ندارد. “گوست داگ” دارای این قدرت بی‌پروایی و بی‌باکی است.

دومین قاعدۀ کلی‌ که روی تصویر ظاهر می‌شود، روی ساده‌سازی سیستماتیک زندگی متمرکز است: “برداشت دوگانه از یک امر ناگوار است.” در جای دیگری از کتاب “هاگاکوره” توصیه می‌شود که فرد نباید در یک زمان دو خرگوش را دنبال و صید کند. نکته‌ای که چنین جمله‌ای به آن اشاره دارد، روشن است: محدودسازی آگاهانۀ خود به یک امر در یک زمان معین بهترین شیوۀ پیگیری و تحقق امور است. همیشه وسوسۀ دنبال کردن بیش از یک هدف، یا زندگی کردن بر مبنای بیش از یک اصل و قاعده، در انسان وجود دارد. خطر میدان دادن به چنین وسوسه‌هایی، حواس‌پرتی، دودلی و بی‌علاقگی و عملکرد آشفته و بی‌قاعده است. به همین دلیل است که “هاگاکوره” بر این نکته اصرار دارد که “هر چه کمتر، مؤثرتر”؛ اینکه تمرکز بر تنها چند مورد معدود بهتر از وسعت دادن و گوناگونی دامنۀ عملکرد است. این نکته در ارتباط مستقیم با جهت‌گیری فلسفی شخص نیز هست. منحصراً در پیش گرفتن تنها یک شیوه لزوماً به معنای کوته‌فکری یا جزمی‌اندیشی[۵] متعصبانه نیست، بلکه بیانگر خواست و اراده بر دنبال کردن یک قاعدۀ معین به شیوه‌ای کامل و بی‌عیب و نقص است. تنها به واسطۀ ثابت‌قدمی خودخواسته و انسجام هدف موردنظر است که فرد می‌تواند زندگی خود را به سوی جدّیتی که یک سامورایی آن را هدف خود قرار می‌دهد، رهنمون شود.

US actor Forest Whitaker

ششمین قاعدۀ کلی‌ [از هاگاکوره که روی تصویر نقش می‌بندد] اساساً مبیّن و مؤکد همین نکته است: “غلبه بر دشمن در میدان نبرد مانند غلبۀ یک شاهین بر یک پرنده است. گرچه شاهین به دل هزاران پرنده می‌زند، اما جز به پرنده‌ای که از پیش آن را نشان کرده است، توجهی ندارد.” چنین راهکاری، انرژی و توان فرد را بر یک نقطۀ واحد متمرکز می‌کند و بنابراین امکان بهره بردن کامل از قدرت‌های غریزی شخص را امکان‌پذیر می‌سازد: “وقتی انسان تصمیم به قتل کسی می‌گیرد، نباید حتی به فکرش خطور کند که راه غیرمستقیم اما طولانی‌تر را برای رسیدن به آن انتخاب کند. بهترین راه، حملۀ سریع و رو به هدف است.” سامورایی، دیگر در بند نوعی از تردید و دودلی و بی‌میلی که شخصیتی چون هملتِ “شکسپیر” را از پا در می‌آورد و عاجز می‌کند، نیست. “هملت” در حالی که با وحشت و اکراه می‌بیند که چطور احتیاط کردن‌ها و سبک‌سنگین‌ کردن‌های بی‌پایانش، توانایی‌اش برای عمل کردن را تحلیل می‌برد، بر حال خود تاسف می‌خورد و می‌گوید: “اینگونه است که ادراک ما همه را بزدل می‌گرداند.” سامورایی بر خرد و منطق پیشینیان صحّه می‌گذارد: “انسان باید در فاصلۀ هفت نفس، تصمیم خود را بگیرد. مسالۀ مهم مصمم بودن است و داشتن جسارت و شجاعت برای گذر به فراسو.” نه تفکر، بلکه عمل متمرکزشده، پرانرژی و مصمم، در بطن زندگی یک سامورایی است.

نکتۀ دیگری که با این تاکید بر فوریّت و جدّیت، ارتباط تنگاتنگ دارد، ایدۀ فلسفی زندگی کردن در زمان حال است. دوازدهمین قاعدۀ کلی که بر تصویر نقش می‌بندد، از فلسفۀ “دم را غنیمت بشمار” (Carpe Diem)  دفاع می‌کند، فلسفه‌ای که بیان می‌کند، زمان زندگی کردن همیشه اکنون است. “هاگاکوره” به خوانندگان خود یادآور می‌شود که “کلّ زندگی انسان، تسلسلی است از لحظات پی در پی.” هر لحظه را باید در زمان خودش زندگی کرد. زندگی‌ای که بر مبنای گذشته و سنت‌ها یا با چشم دوختن به آینده باشد، یک زندگی تقلیل‌یافته و محدود است. “دفن مرده‌ها را بر عهدۀ مردگان بگذارید” یک اصل منطقی برای تمام زمان‌ها، و “زمانی که به رودخانه رسیدی، از آن بگذر”، راهکاری همسنگ و هم‌راستا با این اصل است. البته این به آن معنا نیست که نباید هیچ فکر و اندیشه‌ای در خصوص گذشته و آینده کرد. آموزش و یادگیری مؤثر هر دو این عوامل را شامل می‌شود. با این وجود، باید مراقب بود که دلبستگی و وابستگی به گذشته و فکر کردن به آینده، زندگی کردن در زمان حال را تحت‌الشعاع قرار ندهد. آنچه که شخص اکنون انجام می‌دهد، برای مثال کاری شبیه به مطالعه کردن، باید به خودی خود معنادار باشد، و نه اینکه صرفاً به عنوان وسیله‌ای برای تحقق چیزی دیگر در آینده ارزش یابد.

علاوه بر سادگی و جدّیت، فاکتور دیگری که “هاگاکوره” آن را هدف خود قرار می‌دهد، عملکرد بی‌عیب و نقص است. متونی که در ادامۀ فیلم روی تصویر ظاهر می‌شوند، به شیوه‌هایی اشاره می‌کند که سامورایی با پیش گرفتن‌ آنها می‌تواند به چنین کمالی برسد. پنجمین قاعدۀ کلی می‌گوید: “با مسائل بزرگ باید به آرامی مواجه شد.” مسائل بزرگ و مهم مستعد عصبی کردن مردم و از حالت عادی خارج کردن آنها هستند. از کوره در رفتن و از دست دادن کنترلِ این چنینی نمی‌تواند ویژگی یک سامورایی باشد. برخورد با مسائل بزرگ و مهم به گونه‌ای که انگار از اهمیت چندانی برخوردار نیستند، به سامورایی کمک خواهد کرد تا بدون ایراد و با ظرافت و دقت بیشتری عمل کند.

ظاهراً “ایته‌ای”، اندیشمند کنفوسیوسی، توصیه‌ای مغایر با مطلب اخیر دارد: “مسائل جزئی را باید جدی گرفت.” این توصیه به مطلب پیشین اضافه می‌شود تا جلوی هر گونه برداشت و نتیجه‌گیری نابجا را بگیرد. به آرامی رفتار کردن با مسائل مهم و بزرگ می‌تواند بعضی را به سمت و سوی مواجهۀ به مراتب آرام‌تر – یا برخورد بی‌ملاحظه و صرفاً بدون توجه – با مسائل جزئی‌تر سوق دهد. اما این طریقتی نیست که “هاگاکوره” بر آن تاکید دارد: یک سامورایی هرگز خود را در مسیری قرار نمی‌دهد که برخورد آشفته و بی‌قاعده و بدون توجه با امور داشته باشد. انجام کارها تا رسیدن آنها به نقطۀ کمال، و همواره خود را در مسیر اجرای بی‌عیب و نقص امور حفظ کردن، بخشی از قاعده و ضوابط رفتاری رزمجو است. به همین دلیل است که “گوست داگ” این چنین در پیگیری اموری که به او محول می‌شود و در ازای آنها پول می‌گیرد، باریک‌بین و دقیق است، و در مقابل، در رابطه با امور مربوط به خود آرام و آسان‌گیر است. او، خواه موقع شلیک کردن به یک آدمکش یا تمیز کردن قطعات یک اسلحه، همیشه درجۀ معینی از تمرکز و دقت را از خود نشان می‌دهد. او آرام و در عین حال جدی است.

“دیدن جهان در قالب یک رویا دیدگاه خوبی است.” نگاه کردن به زندگی و این جهان به عنوان چیزی غیرواقعی، بخشی از سنت و باورهای هندو است. “هاگاکوره” لزوماً ارتباط مستقیمی با این دیدگاه و بینش متافیزیکی ندارد، اما این نگرش را به عنوان یک استعارۀ سودمند توصیه می‌کند. وقتی فرد با واقعیت به عنوان چیزی غیرواقعی مثل یک رویا مواجه شود، شرایط و پیشامدهای فشارآور و خردکننده، قدرت ویرانگرانۀ بالقوۀ خود را از دست می‌دهند. این یک شیوه برای آن است که با مسائل بزرگ به آرامی رفتار کنیم.

قاعدۀ کلی یازدهم یک بار دیگر ما را به تفکرات و اندیشه‌هایی از سنن هندو و بودا، و به اصل معروف “رسالۀ قلب” ارجاع می‌دهد. “شکل خلاء است”، این عبارت بیانگر آن است که چیزهایی که نامی به آنها اطلاق می‌شود و تعریف‌شده هستند و ما آنها را بخش‌هایی از واقعیت تلقی می‌کنیم، در واقع تنها ساخته‌های ذهنی ما هستند. برای مثال، در نهایت امور، چیزی به عنوان بدن من وجود واقعی ندارد، به این خاطر که بدن من چیزی جز ترکیبی از کثافات بسیار، آب و دیگر عناصر ابتدایی و ضروری نیست. و این عناصر، خود چیزی بیش از ترکیب‌هایی از عناصر به مراتب ابتدایی‌تر و بی‌اهمیت‌تر نیستند، و این عناصر ابتدایی‌تر ترکیب‌هایی از عناصر سازندۀ ابتدایی‌تر هستند. در نهایت هیچ چیزی وجود ندارد که اصلی و اساسی، ساده و مشمول بقای تغییرناپذیر باشد؛ بنابراین، در نهایت چیزی جز “خلاء” وجود ندارد. به عبارت دیگر، به معنایی که یک فرد از امور دارد، چیزهایی مثل بدن من، ذهن من و بی‌شمار چیزهای دیگر وجود دارد؛ این “شکل‌ها” وجود دارند. اما به معنایی که دیگری از امور برداشت می‌کند، این چیزها یا “شکل‌ها” (یی که به آنها اشاره شد) وجود واقعی و خارجی ندارند؛ تنها چیزی که وجود دارد “خلاء” است. از این رو، “شکل، (در نهایت) خلاء است” و “خلاء، شکل است (یعنی، در این شکل یا آن شکل ظاهر می‌شود).”

اهمیت این نوع تفکر و تعمق در خصوص شیوۀ سامورایی در ارتباط آن با این ایده نهفته است که جهان شبیه به یک رویا است: [اگر چنین نگرشی داشته باشیم] نسبت دادن اهمیت و ارزش بسیار زیاد به چیزهایی که وجودشان تنها در شکل ظاهری‌شان است اشتباه بزرگی است. این نوع تفکر همچنین، سامورایی را در جایگاهی قرار می‌دهد که شاید بتوان آن را یک خلاء اخلاقی نامید. اگر همه چیز، چیزی جز نوعی ساختۀ ذهنی نباشد، بدیهی است که قوانین اخلاقی و حقوقی جهان نیز همین گونه‌اند. قواعد و قوانین، فی نفسه دارای هیچ گونه مفهوم یا اعتبار واقعی‌ و اصیلی نیستند. هر فرد می‌تواند – یا به یک معنای خاص باید – قاعدۀ کلی یا “شکل” اخلاقی خود را پیدا یا خلق کند. این “شکل‌ها” از دل خلاء درمی‌آیند، و در نهایت، خود، خلاء هستند. به این ترتیب می‌توان گفت، خلاء، بافت هستی‌شناسانه‌ای است که سامورایی در آن، قاعدۀ اخلاقی خود را انتخاب می‌کند و زندگی‌ای را در پیش می‌گیرد که خود آگاهانه آن را انتخاب می‌کند.

“گوست داگ” در عین جانی بودن، یک فرد بسیار اخلاق‌مدار است. بر طبق قوانین جزایی آمریکا، اگر او دستگیر شود، راهی بندِ محکومان به اعدام می‌شود، اما او آگاهانه قاعدۀ اخلاقی و اصلِ اساسی از-خود-گذشتگی مخصوص به خودش را دنبال می‌کند. بنا بر مفهوم هستی‌شناسانه‌ای که از اصل “شکل خلاء است” برمی‌آید، هیچ راهی برای تعیین اینکه کدام قاعدۀ قانونی یا اخلاقی بر دیگری ارجحیت دارد یا معتبرتر از دیگری است، وجود ندارد. تمامی این قواعد و قوانین ساخته‌های ذهنی هستند، و تنها بسته به خود فرد است که تصمیم بگیرد بر طبق کدام اصل و قاعده زندگی کند.

سیزدهمین قاعدۀ کلی که روی تصویر می‌بینیم، می‌گوید، “چیزهای زیادی هست که باید از باد و باران آموخت.” افراد بسیاری هستند که دست به هر کاری می‌زنند تا از بلایایی که نمی‌توان از آنها اجتناب کرد، اجتناب کنند – مثل کسانی که با شتاب فراوان از رگباری می‌گریزند که در واقع نمی‌توان از آن فرار کرد. شخصی که اجتناب‌ناپذیری فجایع و مصیبت‌های خاصی را تشخیص می‌دهد و درک کند، وقت و انرژی خود را برای مقابلۀ عبث کردن با آنها تلف نمی‌کند. از این رو است که “گوست داگ” به هیچ وجه به خاطر سبویی که شکسته شده شکایتی نمی‌کند، و وقتی گلوله‌ها به سمت او در حرکت هستند، بیهوده سعی نمی‌کند خود را از مسیر آنها کنار بکشد. آنچه او از باد و باران یاد گرفته است او را قادر می‌سازد تا بدون اندوه و آشفتگی عبث یا در هم کشیدن بی‌حاصل چهره به راهی که پیش پایش قرار داده می‌شود ادامه دهد. رفتار و سلوک ملایم او شکوه شکلِ کامل و بی‌عیب و نقص را به نمایش می‌گذارد.

آخرین قاعدۀ کلی‌ای که از کتاب “هاگاکوره” که از زبان فیلم نقل می‌شود، دعوتی است به تعیین یک نقطۀ پایان معین برای زندگی فرد – به عنوان جایگزینی برای انتظار کشیدن منفعلانه برای مواجهه با نوعی فوت و رحلت نامعین. در کتاب آمده است که “در همه چیز، پایان مهم است.” همانطور که در سرزمین کامیگاتا، ظروف گل‌ها، بعد از آنکه کاری که باید می‌کردند را کردند، دور انداخته می‌شوند، از سامورایی هم انتظار می‌رود، به محض آنکه اربابش از دنیا رفت و به این ترتیب دوران خدمت او به پایان راه خود رسید، دست به سپوکو، خودکشی آیینی، بزند (شاید اگر استادِ شخص “چونه‌موتو” صراحتاً این اقدام به خودکشی سنتی را ممنوع نکرده بود، خود او نیز، به جای آنکه به یک زاهد و معلم گوشه‌نشین تبدیل شود، دست به سپوکو می‌زد.) معنای کلی‌تر این مطلب، این ایده است که زندگی باید دارای نوعی جدیّت متمرکزشده در مسیر یک هدف واحد و خود را به طور کامل وقف یک امر خاص کردن، باشد. وقتی که زندگی، دیگر از چنین هدفی برخوردار نباشد، کم‌کم رو به افول و نقصان می‌گذارد، و در نتیجه کیفیت واقعی حیات را از دست می‌دهد. اصلاً وجود نداشتن بهتر از زنده ماندن بدون یک هدف معین است که فرد بتواند خود را با جدّیت تقلیل‌نیافته وقف آن کند.

یک سامورایی اگزیستانسیالیست (وجودگرا)

طریقت سامورایی، فلسفه‌ای را در اختیار “گوست داگ” قرار می‌دهد که سادگی، جدّیت، کمال، و خدمت صادقانه و وفادارانه را به عنوان معنای واقعی زندگی تعریف می‌کند. بنا بر این فلسفه، وجود “گوست داگ” به ساختار و هدف معینی نائل می‌شود، و در مقایسه با بیشتر مردم اطراف او و در قیاس با متوسط مردمان معاصر، “گوست داگ”، کنترل کامل امور مربوط به خود را به دست دارد و تا حد بسیار زیادی ارباب و حاکم بر سرنوشت خودش است. در زمانه‌ای که بیشتر مردم دستخوش و در محاصرۀ عواطف ناشی از احساس ضعف و عجز و بی‌معنایی هستند، “گوست داگ” زندگی‌ای دارد که آگاهانه انتخاب شده، به دقت شکل داده شده، و با جدیّت سپری می‌شود.

یک جنبه از طریقت سامورایی می‌تواند در جهت نفی و خنثی کردن ویژگی خود-تصمیم‌گیری کلی “گوست داگ” جلوه‌گر شود: تعهد و وفاداری رزمجو به استادش. سومین قاعدۀ کلی‌ای که فیلم آن را بیان می‌کند، می‌گوید: “اگر بخواهیم در یک کلام شرایط سامورایی بودن را بیان کنیم، باید بگوییم که آدمی می‌باید در گام نخست به طور جدی جسم و روح خود را در اختیار استادش قرار دهد.” اما خدمت “گوست داگ” به استادش، خدمتی مخصوص به خودش است. او بخش اعظم شکلی که این خدمت به خود می‌گیرد را تحت کنترل دارد، و این خودِ او است که استادش و خدمتی که باید برای او انجام دهد را انتخاب کرده است. تعهد او به استادش بخشی از طریقتی است که خود انتخاب کرده است، درست مثل قواعد و باورهای دیگری که یک سامورایی خوب و واقعی می‌پذیرد. به این معنا، در واقع این “گوست داگ” نیست که به استادش خدمت می‌کند، بلکه استاد است که در خدمت هدف والاتر “گوست داگ” است. “گوست داگ” از استادش استفاده می‌کند تا اجرای بی‌نقص زندگی یک سامورایی را به نمایش بگذارد.

آنچه وجود کلی “گوست داگ” را تعریف می‌کند، نه صرفاً قاعدۀ سامورایی فی‌نفسه، بلکه بافت اجتماعی و تاریخی‌ای که او بر طبق فلسفۀ منتخب خودش در آن زندگی می‌کند نیز هست. گذشته از همه چیز، مرید یک جنگ‌سالار ژاپنی متعلق به قرن هفدهم، به طور قطع چهرۀ کاملاً متفاوتی از یک هیت‌من آمریکایی قرن بیستمی است، حتی اگر این دو بر طبق یک سری قواعد یکسان زندگی کنند و شغل مرگ‌آور و نوع و شکل خدمت کردن‌شان شباهت‌های قابل‌توجهی با هم داشته باشند. به علاوه، تفاوت بین این دو صرفاً مربوط به جزئیات خارجی و ظاهری (پوشش متفاوت، سلاح‌های متفاوت، سیستم‌های قانونی متفاوت، و غیره و غیره) نمی‌شود، بلکه این دو چهره در شیوه‌ای که بر مبنای آن معنای زندگی‌شان را کسب می‌کنند نیز با هم تفاوت دارند. یک سامورایی ژاپنی نقش خود را در رشد و شکوفایی بر مبنای یک جامعه و سنت تثبیت و پذیرفته‌شده فرض می‌کند، در حالی که “گوست داگ” تعریف نقش خود را در اتخاذ یک انتخاب نامتعارف و نابهنگام می‌داند. نقش یک سامورایی به صورت کنایه‌آمیزی در نیوجرسی نامتعارف و عجیب و غریب است، و بازی کردن این نقش به عنوان یک فرد آفریقایی-آمریکایی متضمن شرایط و ذهنیّاتی است که نوعی توضیح و تفسیر را ایجاب می‌کنند.

برجسته‌ترین ویژگی برای طبیعت وجود “گوست داگ” به عنوان یک سامورایی، نوعی خلاء طبیعی است که به قلم نویسندگانی چون “تی. اس. الیوت” و “روبرت موزیل” توصیف شده است و توسط “ژان پل سارتر” از دیدگاه اگزیستانسیالیستی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. “گوست داگ” ساکنِ مثالی “لم‌یزرع” فرهنگی معاصر است، و به عنوان یک سامورایی آفریقایی-آمریکایی، جلوۀ کامل و بی‌نقصی از فردی است که با استقلال رای آگاهانه و عزم و اراده‌ای که دیدگاه اگزیستانسیالیسم ایجاب می‌کند، زندگی خود را انتخاب می‌کند.

چمن‌زار خانۀ “گوست داگ” از جهات بسیاری یک لم‌یزرع است. محیط فیزیکی پیرامون او یکی از نمونه‌های تباهی و زوال شهری است، و بافت وسیعتر وجود نامتعارف او حالتی از بیگانگی و گم‌گشتگی است که مردم در آن یا بی‌معنایی زندگی‌شان را تحمل می‌کنند یا با ملحق شدن به خرده‌فرهنگ‌ها، دار و دسته‌ها، یا جماعت‌های مذهبی نوظهور، به دنبال یک خاستگاه و کانون درونی می‌روند. احتمال وجود یک جامعۀ سالم که شامل همه چیز از جمله یک فرهنگ پویا و باطراوت، متقاعد‌کننده و جمع‌کنندۀ ایده‌های مختلف باشد، در این دنیای جدید از بین رفته است – و همچنین احتمال وجود آمریکای روز به روز صنعتی‌ترشونده‌ای که دست‌مزدهای خوب، سودهای سخاوتمندانه و وفور نعمت فزاینده‌ای را تامین می‌کرد که رویای آمریکایی را شکل داد و مردمی از خاستگاه‌های متفاوت بسیار را در قالب یک ملت منسجم و یکپارچه تغییرشکل داد. مردم محلۀ “گوست داگ” ساکنین یک بابِل مدرن هستند: به زبان‌های مختلف حرف می‌زنند، و اغلب مطمئن نیستند که حرف یکدیگر را به درستی درک کرده‌اند یا خیر. آنها از مناطق و خاستگاه‌های متفاوتی آمده‌اند، و در چیزی مثل یک دیدگاه مشترک در مورد چیزها یا یک هدف متحدکننده با هم سهیم نیستند. عبارت زمانی-قاطعِ “یک از بسیار” (E Pluribus Unum)[۶] قدرت دیرینه و سنتی خود را از دست داده است. دنیای “گوست داگ”، چشم‌اندازی از انزوا و از هم پاشیدگی است. “گوست داگ” در جایی از فیلم می‌گوید: “انگار همه چیزِ دور و برمون داره تغییر می‌کنه، لویی.” “لویی” جواب می‌دهد، “گل گفتی. دیگه هیچ چی هیچ معنی‌ای نداره.”

دلیل اینکه کتاب “راشومون” به کرّات در فیلم نشان داده می‌شود این واقعیت است که شخصیت‌های داستان اصلی این کتاب، تصاویر کاملاً متفاوتی از یک رویداد واحد نشان می‌دهند. این نسبیت‌گرایی مالیخولیایی “راشومون” است که برای “گوست داگ” اهمیت دارد. چرا که در فیلم “جارموش” هم مردم در دنیاهای درونی متفاوتی زندگی می‌کنند، و از زوایای انزواگرایانۀ متفاوتی به چیزها نگاه می‌کنند.

افراد پیرامون “گوست داگ” اغلب کارهایی می‌کنند که از نظر همسایه‌هایشان دیوانه‌وار و غیرعقلانی است. مردی که فقط به زبان اسپانیایی صحبت می‌کند، با دقت زیاد یک قایق نسبتاً بزرگ را روی نوک یک مجتمع آپارتمانی می‌سازد و هیچ کس نمی‌تواند سر در بیاورد که او چطور می‌خواهد این سازۀ بزرگ را از آن بالا پایین بیاورد و به دریا بیندازد. پروژه‌ای که این مرد در دست گرفته یادآور آماده شدن “نوح” برای سیل و طوفان، و برای نابودی کامل یک دنیای شکست‌خورده است. اما از طرفی این اتفاق می‌تواند صرفاً یکی از عجایب و غرایب و رویدادهای بی‌ارتباط بسیاری باشد که کلیّت فرهنگ به-لحاظ-اجتماعی-گسستۀ “گوست داگ” را شکل می‌دهند. هیچ چیز در این تمدن رو به زوال با هیچ چیز دیگر همخوانی ندارد، و افراد منزوی‌شده‌ای که در آن زندگی می‌کنند تنها به حال خود رها می‌شوند تا جایی که در توان دارند بهترین زندگی را برای خودشان جعل کنند.

اجرای نقش یک سامورایی در کلان‌شهر نیوجرسی درست به اندازۀ ساختن یک کشتی روی نوک یک خانۀ آپارتمانی عجیب و نامتعارف است؛ از برخی جهات این اتفاق رنگ و بوی یک رویداد سورئالیستی[۷] را دارد. ساختگی بودن وجود سامورایی‌-گونۀ “گوست داگ” به واقع در حد و اندازه‌های ساخت یک اثر هنری است. نقش اجتماعی‌ای که او به عنوان یک سامورایی بازی می‌کند به معنای دقیق کلمه این گونه است: یک نقش – چیزی که به نوعی اجرا می‌شود که گویی روی صحنۀ نمایش ایفا می‌شود. “سارتر” به شباهتی که بین خلق خویشتن خویش به سبک و سیاق اگزیستانسیالیست‌ها و خلق یک اثر هنری وجود دارد، اشاره می‌کند: او در کتاب “اگزیستانسیالیسم نوعی اومانیسم است” به این نکته اشاره می‌کند که، “انسان … خود را به واسطۀ انتخاب اخلاقیات خود، انتخاب می‌کند،” بیان می‌دارد که این “انتخاب اخلاقی هم‌سنگ با ساختن یک اثر هنری است”. (۳)

شیوۀ حساب‌شده و تقریباً آیینی‌ای که “گوست داگ” بر مبنای آن در این دنیا زندگی و عمل می‌کند نه تنها از آداب و سنن به دقت‌ طراحی و تدوین‌شدۀ ژاپن باستان، بلکه از تصنّع هنرمندانۀ وجود شخصاً-انتخاب-شدۀ قهرمان داستان نشأت می‌گیرد. تسلط بر نفسِ موقرانۀ “گوست داگ” و اعمالی که او با دقت و مهارت کامل انجام‌شان می‌دهد همیشه در قالب نوعی ایفای نقش به دقت تمرین شده جلوه می‌کنند. کلّ زندگی سامورایی او نمایشی است که با دقت و سلیقۀ زیاد ساخته شده، و یک ترکیب زیبایی‌شناسانه که با نظر به ریزترین جزئیات شکل داده شده است. آنچه او به عنوان زندگی در پیش گرفته است، یک نمایش تئاتری اگزیستانسیالیستی است: مطلقاً واقعی از این جهت که این زندگی، زندگی واقعی او است، اما به نحوی عجیب و باورنکردنی غیرواقعی، از این جهت که این زندگی به طور کامل از بافت تاریخی و این‌جهانی‌ای که زمانی همین نقش سامورایی را در یک بافت طبیعی و زنده و نظام‌یافته به او اعطا کرده است، منفصل است.

“گوست داگ”، شکل زندگی خود را همراه با آزادی افراطی‌ای انتخاب می‌کند که “سارتر” آن را برای هر وجود زیبایی‌شناسانه‌ای لازم می‌داند. هیچ سنت، گروه اجتماعی، یا هیچ نهادی از هیچ نوع وجود ندارد که “گوست داگ” را وادار به انتخاب شیوۀ سامورایی کند. با در معرض خلاء فرهنگی یا “لم‌یزرع” مدرن قرار گرفتن، و با تجربه کردن “هیچ” و پوچی‌ای که “سارتر” در باب آن مکتوباتی دارد، است که “گوست داگ” زندگی خودش را به واقع از آن خودش می‌کند.

البته، “گوست داگ” در اصل می‌توانسته هر نقش یا شیوه‌ای را انتخاب کند. هیچ منطقی در تجزیه و تحلیل‌های اگزیستانسیالیستیِ چیزها وجود ندارد که زندگی یک راهب بودایی را اساساً بهتر از زندگی یک کارمند ادارۀ پست یا یک دلال خرید و فروش ماشین‌های کارکرده، بداند. اما لازم است بگوییم که انتخاب شیوۀ سامورایی توسط “گوست داگ” به طور خاص در خورِ یک اگزیستانسیالیست است. جهان‌بینی “هاگاکوره” به طور قابل‌ملاحظه‌ای شبیه به جهان‌بینی “سارتر” است؛ توصیف این جهان‌بینی به عنوان یک قاعدۀ کلی اگزیستانسیالیستی به هیچ وجه مبالغه در کلام نیست. هدفِ این هر دو جهان‌بینی الهام‌بخشی به افراد در جهت تحت کنترل درآوردن زندگی خود به شیوه‌ای عالی‌تر از یک راهکار متوسط است. این جهان‌بینی‌ها مریدان خود را تشویق می‌کنند تا با تمرکز و تصمیم‌گیری‌های خارق‌العاده و استثنایی زندگی کنند. هر دو این جهانی‌بینی‌ها این کار را با متعهد کردن افراد به مواجهۀ صریح و بلاواسطه با واقعیت مرگ خود انجام می‌دهند: عبارت “واجب است هر روز انسان خود را مرده بپندارد” معادل هاگاکوره‌ای عبارتِ اگزیستانسیالیستیِ “در مسیر مرگ بودن” است. در این هر دو فلسفه، تجربۀ پوچی و هیچ مقدم بر داشتنِ یک زندگی واقعی مطرح می‌شود. هر دو فلسفه بر نامربوطی اخلاقی شرایط خارجی و جهان خارج تاکید دارند – اگزیستانسیالیست‌ها با توصیف زندگی و جهان هستی به عنوان چیزهایی که اساساً غیرقابل‌شناخت و بی‌معنا هستند، و چونه‌تومو با دلالت بر این نکته که واقعیت در نهایت “خلاء” است. در تعمق در هر یک از این دو فلسفه، تنها چیزی که می‌‌توان به آن تکیه کرد، تصمیم‌گیری مطلقاً شخصی و عملکرد مصممانه است.

همچنین هر دو این فلسفه‌ها می‌توانند پرسشی را در ذهن خوانندگان و بینندگان خود بر جا بگذارند. “گوست داگ” یک قهرمان، و حتی نمونه و الگویی از این قشر افراد است – اما از طرفی آدمکش هم هست، و شاید یک آدمکش خونسرد هم باشد. فیلم بیشتر اوقات، او را در حال دفاع از خود نشان می‌دهد اما روشن است که او به خاطر پول حساب مردم را “تسویه می‌کند.” شاید او ادعا کند که “هرگز انسان بی‌گناهی را نکشته” است، مثل اوباش معروفی که زمانی در جلسۀ دادگاهی‌اش این ادعا را مطرح کرد، و اینکه به ارزش‌های اخلاقی قابل‌توجهی قائل است. اما قتل دو شکارچی خرس به نظر بی‌رحمانه می‌آید. این عمل در فیلم به عنوان عملی در جهت انتقام‌ توصیف می‌شود: در برخی فرهنگ‌های باستانی، کفارۀ کشتن خرس درست مثل قتل آدمیزاد، باید داده می‌شد.

French philosopher Jean-Paul Sartre

در سرتاسر فیلم، اشاراتی وجود دارد مبنی بر اینکه ارتباط مرموز و عرفانی “گوست داگ” با قلمرو حیوان، و به طور خاص با خرس‌ها، بخشی از معنویت خاص او است. اما کشتن دو شکارچی آنهم با خونسردی تمام، به نظر وحشیانه می‌آید و توجیه این کشتار با تکیه بر نوعی مذهب باستانی، عجیب و باورنکردنی است. عجیب بودن تمام اینها می‌تواند بیننده را به این فکر فرو برد: آیا انسان‌ها واقعاً برای انتخاب دلخواهانۀ اخلاقیات و دیدگاه‌های خود آزادند؟ آیا هیچ گونه محدودیت معتبر برای آنچه انسان‌ها می‌توانند انتخاب کنند و انجام دهند وجود ندارد؟

این احتمال هست که مقصود فیلم اساساً مطرح کردن چنین شک‌هایی باشد. در جایی از فیلم که سامورایی و استادش به پایان دوئل نهایی خود رسیده‌اند، “لوئیس” را در حالی در لیموزینش می‌بینیم که همچنان مشغول تماشای یک کارتون دیگر است. شخصیت‌های میکی‌موسی‌ای را می‌بینیم که درگیر یک تیراندازی خشونت‌بار هستند، و در نهایت قائله با نابودی کامل کرۀ زمین تمام می‌شود.

ممکن است این فکر به ذهن بیننده خطور کند که این کارتون تفسیری بر شیوۀ سامورایی است. تفسیری که وجه تازه‌ای از آنچه “گوست داگ” و اوباش انجام داده‌اند، را به نمایش می‌گذارد. کاری که شخصیت‌های میکی‌موسی انجام می‌دهند آنچنان بی‌جا و بی‌معنی به نظر می‌رسد که بینندگان باید به این فکر کنند که آیا شیوۀ بهتری [به جای شیوۀ سامورایی] برای زندگی نمی‌تواند وجود داشته باشد.

[۱] آدمکش حرفه‌ای
[۲] Hagakure
[۳] به معنی فرانک خوش‌تیپه
[۴] اسم یک فیلم وسترن
[۵] Dogmatism
[۶] یک از بسیار در اصل به پدیدار شدن یک ملت و کشور از مستعمرات و ایالت‌های متعدد اشاره دارد ولی در سال‌های اخیر تعبیر پدیدار شدن یک ملت و مردم از ملل، نژادها، دین‌ها، و نیاکان متعدد نیز رواج یافته است. E Pluribus Unum متشکل از سیزده حرف است که نمادی از سیزده ایالت اولیه‌ای هستند که در شکل‌گیری کشور ایالات متحده آمریکا نقش اساسی داشتند.
[۷] فراواقعیت‌گرایانه؛ وهم‌گرایانه